یک صبح جمعه دیگه.

یک صبح جمعه دیگه. درس. کتاب. بیخانمان. هکتور مالو اگر اشتباه نشنیده یا ننوشته باشم. قشنگه. دلم میخواد ادامه بدم. کاش درس نداشتم! بیخیال. جفتشون رو میرم. به نظرم باید این عشق کوچولوی مادرم رو در زندگی شخصیم به رسمیت بشناسم. خیال میکردم از دستش خلاص میشم ولی ظاهرا نمیشم. خب کاریش نمیشه کرد. بهم چسبیده. شاید بد نباشه دیگه به چشم یک عضو دائمی از زندگیم ببینمش. فقط کاش میشد همراه دردسری که بهم میده کمی فایده هم ازش میدیدم! مادرم میگه میبینم. باید صبور باشم. من نمیدونم. دیگه حتی حال تمرکز و باور کردن هم ندارم. با اینهمه، این مهمون ناخونده ظاهرا جزئی از خودمه چه من بخوام چه نخوام. شاید لازم باشه سعی کنم کمی بخوام. به خاطر خودم. ولی اینها ادامه این کتابه نمیشه. دلم میخواد بخونمش. ولی آخه درس.
از یک جایی بوی تند نفت اذیتم میکنه. اولش کم بود الان بیشتره. هیچ خوشم نمیاد. هرچی سعی کردم سکوت کنم نشد. عاقبت به کسی که ترجیح میدادم هنوز هم ترجیح میدم خیلی هم مواظبم که دیگه کمتر مزاحمش بشم گفتم. این دفعه دیگه نق نزدم. مدتهاست نزدم. ولی واقعا نمیتونستم تحمل کنم. دلواپس بودم. خیلی خیلی زیاد. دیروز باهاش حرف زدم. گفتم من بوی نفت دوست ندارم. تجربه مثبتی هم ازش ندارم. دلواپسم که مبادا شاهد دودی باشم که از وسط یک آتیش یواشکی که نمیفهمیم از کجا شعله میکشه بزنه بیرون. گفتم من میترسم. گفتم دلم اینو نمیخواد. گفتم حس امنیت ندارم. گفتم تجربه های گذشته ام رو تا عمر دارم فراموش نمیکنم. گفتم محض خاطر خدا مواظب سیاهی نفت باشیم! اون بنده خدا خستگیش رو تا کرد گذاشت کنار و با همون صبوری همیشگی بهم گوش کرد و باهام حرف زد. اون بهم خاطر جمعی داد و توضیح داد که موردی واسه دلواپسی های من نیست. اون گفت ولی من هنوز دلواپسم. شاید کمی کمتر از دیروز ولی خدایا! میشه هوای ما رو داشته باشی؟ هوای منو نه. در این مورد هیچ چی واسه خودم نمیخوام. ولی ببین! اگر اتفاقی پیش بیاد خیلی ها این وسط آسیب میبینن. یکیشون بدجوری عزیزه واسه من. خدایا! منو بیخیال. پرونده منو هم بیخیال. ولی این عزیز من بدجوری مثبته. بدجوری پاکه. بدجوری اذیتش کردی. تقدیرت بدجوری سر به سرش گذاشت. تو نشستی تماشا کردی و دست زورمند سرنوشت چیزی رو ازش گرفت که تحمل میخواد از دست دادنش. بدجوری هم میخواد. تو تماشا کردی و هیچ چی نگفتی. از بچگی داخل گوش هام پر از قصه های مروت تو بود. با اینهمه مروت موندم چه جوری دلت به این تماشا رضایت داد! کسی شبیه من هوار میزنه. نق میزنه. معترض میشه. سرکش میشه. فحش میده. از جاده منحرف میشه و میره به اعماق جاده خاکی و خودش رو نفله میکنه و دلش خنک میشه. به جایی نمیرسه ولی عربده هاش رو میزنه. من زدم. به جایی نرسیدم. نتونستم چیزی که ازم گرفتی رو نگهش دارم. اواخر حاضر بودم به ضرب هر زنجیری که بشه نگهش دارم فقط از دستش ندم. از دستش دادم. بعدش هم عربده کشیدم. هنوز هم عربده میزنم. کسی که از درد عربده میزنه دردش شاید خیلی دردناک به نظر نیاد. شاید هم بیاد. من نمیدونم. من که خدا نیستم ببینم تو چه مدلی میبینی. ولی میدونم درد درده. چه عربده بزنی چه نزنی. اما من زدم. دل خودم که خنک میشه. ولی کسی که در سکوت دردش میاد رو واقعا موندم چه جوری تحملت قد میده اذیتش کنی. خدایا! تو میدونستی! تو شبیه ما خاکیها نیستی ولی تو خدایی همه چیز رو میدونی. تو میدونستی چی داری میاری سرش! آخه چه جوری دلت اومد! چطور تونستی؟ آخه تو که میگن چشمه رحمتی! آخه چه جوری تونستی؟
خاکی عزیز من راهش رو پیدا کرد. ولی درد در هر حال درده. درد همیشه درده حتی اگر راهش رو پیدا کنی. تو خدایی. درد نکشیدی ولی میدونی. خدایا! چطور تونستی!
اون راهش رو پیدا کرد و حالا همه چیز متعادله. درد شبیه… شبیه هیچ چی. درد شبیه هیچ چی نیست. درد فقط درده. حالا درد همراهشه ولی متوقفش نکرده. و من حالا از زوایای اون سقف امن بوی نفت حس میکنم. خدایا! اگر اتفاقی بی افته، اگر اجازه بدی، اگر ازش بگیریش، میگن تو ما رو دوست داری. یعنی دلت هم تنگ میشه واسمون؟ زمانهایی که یادمون میره صدات کنیم؟ کاش درست بگن! خدایا! اگر سر این قصه هم تماشا کنی که اذیت بشه دلت تنگ میشه واسه من! راست میگم! به خدا راست میگم! تا آخر عمرم دلت تنگ میشه واسم. حتی داخل آتیش جهنم هم بفرستیم باز هم دلت تنگ میشه واسم. خدایا! راست میگم! لطفا مواظب سقف امن باش. مواظب عزیز من باش! مواظبش باش! هی! چی شدم! اینهمه بارون! اوه باورم نمیشه من باز دوباره به همون شدت گذشته میتونم ببارم! به همون شدتی که در گذشته هایی که نباید فراموشم بشه مایه تمسخر میشد. اینهمه خیس! نفسم داره میگیره اسلحه آرامش این روزهام کو!
خب حله. طول کشید ولی الان حله. خدایا من راست گفتم. لطفا کمک کن. لطفا!
بهم پیشنهاد سیگار شد. با این توضیح که مایه تسکین ارزونتریه. اسلحه فعلیم خیلی بالا درمیاد واسم. از هر نظر که بگی. از سیگار خوشم نمیاد. حسش تلخ و سنگین و گسه. بوش هم ماناست. اصلا خوشم نمیاد. سردرد میده بهم. سردردی خفیف اما تلخ و سنگین. سیگار نه. خوشم نمیاد.
این کتابه نه جناییه نه خوشبختانه عشقی. خیلی بچگی کارتون ازش دیده بودم ولی کارتونها متفاوت پیش میرن و متفاوت تموم میشن. حتی فیلمها. کتاب از همه بهتره. کتابی که با صدای ایسپیک آشنا و مهربون خونده میشه. میخوام بدونم عاقبت رمی و ماتیا به کجا میرسه. کاش خوشپایان باشه! پایانهای بد خستم کردن.
دیشب کلاس نداشتیم. استاد گفت نمیتونه. باید بابا شریف رو بازنویسی کنم. طوری نیست فقط کاش مدرسه… کاش تموم میشد این ماسک بیچارم کرده. اون2تا وروجک هم از شیطنت و پرحرفی خسته نمیشن. من خسته میشم. من خیلی خستم. ولی بچه ها که تقصیر ندارن. من مجاز نیستم خستگیهام و خسته شدنهام رو بذارم روی شونه های ضعیف چندتا بچه که هنوز زندگیشون شروع هم نشده. بچه هایی که همین حالاش هم بدون اینکه خودشون بدونن بدجوری زخمی شدن از دست تقدیر. فعلا دردشون دست خونواده هاشون امانته. تا زمانی که خودشون شبیه من آدم بزرگ بشن و اونقدر بفهمن که بدونن سرنوشت باهاشون چه معامله ای کرده. من مجاز نیستم. انجامش نمیدم. انجامش نمیدم و خودم به شدت خسته تر میشم. خدایا یک کاری کن مدرسه زودتر تموم بشه!
لینک پست امروز نرسید. کاش سریعتر برسه خاطرم جمع نیست. تا پست جمع نشه خاطرم جمع نیست. کوکوی 3 رو هم یک کمی کج و راستش کردم. به نظرم واسه فردا تقریبا آماده باشه. کوکوی دیوونه آخه من باهات چیکار کنم؟
امروز صبح دیدم باز هم اومدم پایین. خیلی کم چون پرهیزهام رو گاهی زیر جلدی رد میکنم. ولی در هر حال هرچند خیلی یواشتر از چیزی که دلم میخواد اما دارم پیش میرم. پیش رفتن مثبته. آخ جون.
پردارهای کوچولوی خدا باز اومدن! خوب شد دیشب اون بالا گندم ریختم! رفتم دیدم صاف صاف بود. دلم درد اومد. یعنی عصری چیزی بود یا نه؟ فرشته های پردار خدا منو ببخشید به خدا نمیدونستم. حالا اونجا پره و صدای جیک جیک هاشون داره میاد. خدایا! منو شرمنده این موجودات نکن! کمک کن هیچ زمانی دستم بدون گندم نباشه!
بین9و10هستیم. بد نیست بجنبم. این2تا کیوکارد رو باید امروز تمومشون کنم. دیرم میشه. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «یک صبح جمعه دیگه.»

  1. وحید می‌گوید:

    یه صبح چهارشنبه دیگه و یه شکلک بیلااااااخ

  2. ابراهیم می‌گوید:

    بیخانمانها کتاب قشنگی بود چند سال قبل خوندم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *