موافق این سبک نیستم.

عصر3شنبه. فردا کلاس دارم. لعنتی اگر تایمش عوض نشده بود الان خلاص بودم تااااااااااشنبه. اه لعنتی. لعنتی!
امروز رفتم1کتاب بخونم حسابی خورد وسط ذوقم. اسمش رو نمیگم چون نویسنده اش1خانم ایرانیه. آدم که عضو خودش رو نمیفروشه. ولی خدایا! واسه چی قهرمانهای زن کتابهای نویسنده های زن ما همه اینجوری ان؟ نقش اول که دختر باشه تا آخر ماجرا مشخصه. دختره میخواد با ژست گردن کلفتی ثابت کنه حسابی قوی و محکم و از این موارده. گردن کلفتی و قوی بودن رو هم همیشه در خلاف رفتن و مدل آنچنانی و نامتعارف گشتن و مخدر زدن و مشروب خوردن و لایی کشیدن و به قول خودشون توی پوز پسرها زدن میبینه. هی هم وسط قصه تأکید میکنه که نمیخوام ضعیف دیده بشم. بعدش یک گندی به زندگیش میزنه و گرفتار میشه. بعدش یک دفعه حالش بد میشه و از یک هفته تا یک ماه میره توی کما. آخ هیچ چی هم نه کما! بعدش میاد بیرون و یک آقای همه چیز تموم میاد نجاتش میده. طرف هیکلش عاص، قد و قواره فیت، قیافه ماه، ثروت هم لبریز. اولش هم از راننده مخصوص و ماشین آنچنانیش مشخص میشه. بعدش دختره ازش متنفره چون آقا رفتارش به توصیف قصه حسابی جدی و قاطع و از این موارده. از اون هایی که بهشون میاد برده دار باشن. بعد دختر خانم بدش میاد. بعدش یواش یواش میبینه یک چیزیش هست. اول نمیفهمه ولی بی قراره. نگو عاشق شده. ناگفته هم نمونه که طرف قبل از این کلا اهل همه چیز هست جز داستان های جنسی و موارد غیر مجاز رابطه های ناگفتنی. خلاصه خانمه عاشق شده ولی به توصیف قصه غرور داره و هرچی بیشتر عاشقه بیشتر به آقا سگ محلی میکنه و میزنه توی حالش و آقا هم خلاصه عاشق میشه. بعدش آقا به عشقش اعتراف میکنه اون هم با چه شدتی! که از همون نظر اول عاشقت شدم و واست میمیرم و بی تو هرگز. بعدش دختره رد میکنه و بعدش به خودش بد و بیراه میگه و در عین حال منتظره آقا دوباره بیاد سمتش. آقا میاد و خانم همچنان به توصیف قصه غرورش رو حفظ میکنه. بعدش یک اتفاقی واسه یکی از این2تا می افته که خطرناکه و در جریانش جفت و جور میشن. البته دختر خانم عاقبت به عشقش معترف نمیشه ولی رضایت میده که منت سر آقا بذاره و زنش بشه در حالی که به توصیف قصه داره از شادی دق میکنه. آخرش هم عروسی. این وسط هم جا به جا خانم حس و حال آقا رو و رفتار تند و جذبه مردانه اش رو توصیف و تحسین میکنه. خدایا! چیزه. میگم چه خبر خوبی شما؟
خب چی بگم. این سبک رو من واقعا نمیتونم بخونم. نمیگم سبک خوبی نیست چون میدونم به شدت طرفدار داره و اونی که نوشته زحمت کشیده. پس فقط میگم من واقعا نمیتونم این سبک رو بخونم. واقعیتش اصلا نمیتونم تحمل کنم. امروز صبحی1دونه داشتم. از تعداد صفحات بالای هزارش تردید کردم ولی باورم نشد آخه اسمش واقعا با حال بود. به نظرم20صفحه بیشتر ازش نتونستم بخونم. سعی کردم ولی دیدم داره میره روی اعصابم. تا خروج دختر از کما و شروع گردن کلفتی واسه آقا و اوایل رفتار سفت آقا پیش رفتم ولی دیگه به خونه نرسوندمشون. توی راه بیمارستان سری اول ولشون کردم و کلا کتابه رو پاک کردم رفت. خیالی نیست نثرش چقدر قشنگه این سبک واقعا، . . .
الان هم یکی دیگه باز کردم. ظاهرا اون هم همین مدلیه. اولش خوب شروع شد. هنوز هیچ چی نشده1دختر خانم اومد داخل خونه و خدایا این دختره دلش رفته واسه پسره. از خودم نمیگم داخل داستان نوشته به من چه! نویسنده این یکی هم یک خانمه. خدایا من چه تقصیری کردم کتاب میخوام میرم از گوشه های نت کتاب جارو میکنم میام بخونم میبینم ازیناست! خداجونم1کسی به دادم برسه!
نباید این مدلی بگم. هر کسی واسه خودش صاحب سبکه. ولی آخه این، من نمیخونم! کتاب میخوام دیگه! اه!
من روانشناس نیستم ولی همیشه تصورم، . . . بیخیال تصور من. خوشم نمیاد یک گروه خانم نویسنده بخوان کتکم بزنن. ولی1چیزی رو نمیشه نگم.
تعریف غرور کاملا با این چیزی که در این مدل سطرها میبینم از نظر من متفاوته. این اصلا غرور نیست. چیز دیگه هست. شرمنده ولی واقعا هست. قوی بودن هم به گفتن نیست. به اون مدل رفتار هم نیست. آدم قوی مدل دیگه خودش رو ثابت میکنه. اول هم به خودش. نه1طرف موهاش رو از بیخ ماشین میکنه نه به توصیف خودش پشت1کیلو آرایش گم میشه نه عمدا تا نصف شب مهمونی های آنچنانی میره و هرچی پسر طرفش میاد رو با کلمات و لحن مدل دشمن کنار میزنه. آدم قوی هیچ کدوم از این بازی ها رو لازم نداره. این ها حصارهایی هستن که واسه دلخوشی خودش اطرافش میپاشه. حصارهای کاغذی که شبیه داستان ناتمومی که نخوندم مثل آب خوردن وا میدن و طرف صاف میره وسط نکبت. بعدش هم از راه نرسیده پیش به سوی کما!
دلم میخواد قوی باشم ولی نه این مدلی. زمانی دلم میخواست مرد باشم. حالا دیگه دلم نمیخواد. این روزها مردها رو از همیشه ضعیفتر میبینم. بحث زن و مرد نیست. من زنستیزم. ولی نمیتونم این واقعیت رو نبینم که مرد بودن نه تنها دیگه واسم جذاب نیست بلکه حتی موافقش هم نیستم. دلیلش هم، . . . بذار دلیلش بمونه واسه خودم. فقط اینکه دیگه به هیچ وجه دلم نمیخواد مرد باشم. دلم میخواد انسان باشم. یک انسان خیلی قوی. خیلی قویتر از امروزم. خیلی قویتر از این شبهام. کاش یک زمانی بتونم و باشم!
کلی درس دارم. باید بجنبم. الان واقعا نباید اینجا باشم. کتاب رو هم واقعا باید بیخیالش بشم. درس. ولی نمیشد. اگر نمیومدم و این ها رو اینجا نمیگفتم بدجوری سختم میشد. خب گفتم حالا دیگه بسه. واقعا بد میشه اگر فردا درس نخونده باشم. دیرم شد. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «موافق این سبک نیستم.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    فکرشو بکن
    آرامو لادن و کی و کی یهو پاشن راه بیافتن سمت شمال
    قبلشم شبنم و بیتا و کی و کی که شمالن راه بیافتن سمت شهر شما
    بعد فریبا و لیلا و کی و کی که دقیقا همشهریتن راه بیافتن طرف خونت و همه همزمان برسن و بریزن سرت که چرا و به چه جراتی اینجوری گفتی و تو هی بیایی بگی نظرم اونا عین دخترای داستانشون حرفتو گوش نکنن و عین اکثر اون دخترا ورزشکار هم باشن و از بالای مبل عزیزت و تخت گرامیت و اوپن نازنینت شیرجه بزنن و دیگه بقیشو نمیگم خودت تجسم کن آخه لامسبا هم ضربه شصتشون قویه و زدن جوری میزنن که طرف اسم خودشو یادش نمونه
    یا عین چی از درخت و دیوار عین آب خوردن بالا و پایین میرن بی اینکه کسی ببینتشون بی اینکه آرایش و پیرایششونم حتی خدچه ای بهش وارد بشه
    عین چی هم آب شنگولی میخورن هیچیشونم نمیشه بعد من میگم پریسا بخور کلی بهانه میاری یه کم از اینا یاد بگیر خخخ
    سر کلاس هم رفتی هر تیکه ای دلت خواست به استادت بپرون البته اگه آقا بود دیگه بدتر
    یه کم شجاع باش پرپری کوچولو دختر ایرانی یعنی این
    چه بسا اینجوری یه پول قلنبه هم گیرت اومد دیگه بکل رفتی تعطیلات امروز فرانسه فردا ترکیه
    پس فردا هم کانادا
    آخ کامنتم از پست درازتر شد
    نتیجه گیریشم این که بشدت از این نوشته ها بیزارم
    متاسفانه داستانای خارجی هم تا حدی این مدلی شده

    • پریسا می‌گوید:

      میگم که، عرض باشد که، ووووووووووویییییییییییی!
      باور کن کلی خیالم راحت شد از اینکه میبینم تقصییر منفی بینی من نیست. پس چیزهایی که من داخل این سطرها میبینم رو بقیه هم میبینن و بقیه هایی هم هستن که شبیه من در مورد این موارد فکر میکنن. آخیش حسم بهتر شد. دختر ایرانی؟ اوه نه به جان خودم نه اینطوری نیست! و مجددا وووووویییییییی! آبشنگولی مال خودت. من نمیخوام. به تلخی امروز و خماری فرداش نمی ارزه.
      پرپری! آخ خدایا واسه چی من اینو نمیکشم! خدایا بذار بکشمش دیگه فقط همین یک دفعه رو بذار من این ابراهیم رو بکشم قول میدم فقط یک بار بکشمششششششششش ابراهیم به جان ابلیس مگه گیرم نیفتی!

  2. وحید می‌گوید:

    آره والا این داستانا به درد نمی خورن.
    کلا هیچ چیزی به اندازه واقعیش حال نمیده.
    کلا کلفت خاطر خواه زیاد داره به شرطی که واقعی باشه نه داستانی.
    من دیگه میرم آب بخورم.

    • پریسا می‌گوید:

      اینو از نگاه خالق اثر باید دید اون هم که نمیاد توضیح بده فقط مینویسه. برداشت با خواننده اثر. من که کلا نمیخونم و خلاص. آب هم گزینه مثبتیه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *