محض وراجی.

2شنبه ظهر. زودتر مرخص شدم. یکی از بچه هام بیماره. نیومد. اجازه گرفتم اومدم. مدیر رضایت داد. خدا حفظش کنه. از ته دل میگم. آدم خوبیه. برعکسِ . . . بیخیال. امیدوارم هرگز نبینمشون.
به نظرم دارم شکست عشقی میخورم. خودکار چندلر. درز و دورز این داستان آخری زیادی کج و کوله هست. شاید هم تقصیر بی حوصلگی من باشه.
باید درس بخونم.
دلم میخواد ازم برمیومد مادرم رو به تمام رویاهاش برسونم. خدا میدونه که سعی کردم. زورم نرسید. شاید لازم بود بیشتر سعی کنم. نتونستم. نشد.
این گوشی1بند داره میخونه. حق السکوت. چندلر. واسه چی ساکتش نمیکنم!
باید درصد تفریحات رومیزی و پشت میزیم رو بکشم پایین. دسته کم زمانی که درس دارم باید مواظب باشم. سعی میکنم ولی چندان مطمئن نیستم. بذار این گوشی رو متوقف کنم. بسه رفیق دیگه نمیخوام بخونی.
حالا شد! چه سکوتی! آخیش!
این ملت داخل این داستانه همیشه یا مشروب میخورن یا سیگار میکشن یا خیلی پولدارن یا ادای پولدارها رو درمیارن و سر این ادا درآوردن خودشون رو کثیف میکنن یا در موارد کثیف میلولن. امروز حوصله ندارم. خوشم نمیاد. یعنی میاد ولی خیلی کم.
سرده. بدک نیست ولی من سردمه. سرماش هم زیاد نیست فقط من کلافه میشم. انگار یک سوز گزنده خفیفی داره که اذیتم میکنه. خوشم نمیاد این مدلی سوزنی سردم باشه.
حس و حال بازی ندارم. از هیچ مدلش. چندین روزه که این مدلی شدم. چند دفعه سعی کردم خودم رو جذب بازی کنم ولی نشد. دیروز1خورده موفق بودم ولی زود خسته شدم. دیشب هم خواستم بازی کنم ولی دیدم واقعا حسش نیست. هرچی ناز حسم رو کشیدم دیدم دلش بیدار شدن نمیخواد. ولش کردم بخوابه. اصلا واسه چی باید بیدارش کنم؟ الان هم حس بازی ندارم. بیخیالش. یا بیدار میشه یا نمیشه. بذار اصلا تا آخر عمرم خواب باشه. من که از این راه چیزی از دست نمیدم.
بد نبود اگر میشد پنجره ها رو باز کنم تا نسیم و بوی بهار بیاد داخل. نمیکنم. اولا سردمه دوما اون بیرون کلی سر و صدا هست که موافقشون نیستم.
باید بلند شم برم ببینم فرشته های پردار خدا چیزی دارن یا همه رو خوردن. میترسم اونجا باشن و اگر برم طرف بالکن بترسن و اذیت بشن. خب من نمیبینم باید اون تخته رو لمس کنم ببینم چیزی بالاش باقیه یا نه.
بهم توصیه شد حیوون خونگی نگه دارم. پرنده بخرم. مرغ عشق یا طوطی یا قناری. هیچ خوشم نمیاد. پرنده داخل قفس شبیه گناهیه که از داخل پرونده اعمال پریده باشه بیرون و اطرافت وق وق بزنه. درضمن حیوون خونگی مسوولیت داره. و من خودخواهم. اونقدر خودخواه که دلم نمیخواد مسوولیت هیچ زنده ای روی شونه هام باشه. اونقدر خودخواه که تنهایی و آزادیهای کوچیکم رو با هیچ صاحب حیاتی تقسیم نمیکنم. حتی با یک گیاه کوچیک.
12گذشت. بالکن و آب و درس. بایبای.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *