دلم نامگذاری نمیخواد

صبح جمعه. داره10میشه. باید درس بخونم. فردا. کلاس. درس. گور پدرش.
امروز تمام دنیا انگار یواشتر میچرخه. تمام حرکاتم یواشن. میدونم باید بگم کند ولی دلم نمیخواد. دلم میخواد بگم یواش به جای کند. هرچند اون مدلی درستتره. گور پدرش.
امروز همه چیز یواشه. کتاب میخونم. خواهر کوچیکه. اسمش غلط اندازه ولی کتابه جناییه. این چندلر اگر اسمش رو درست گفته باشم داره کم کم نویسنده سوگلیم میشه. به نظرم دارم عاشق میشم. عاشق خودکار این جناب چندلر. چه شوخی مزخرف و بی مزه ای. ها ها ها! خندیدم. خب که چی!
تمام اتاق بوی اون ماده ترکیبی کوفتی رو گرفته. از این بو بدم نمیاد. مزه اش به نظرم شبیه شکلات صبحانه می مونه. از اونهایی که داخلش انگار بیسکویت آب شده داشت. مارکش چی بود؟
سکوت با حالیه. کاش فردا شنبه نبود! ولی شنبه ها میان و میرن. باز جمعه میاد و باز و باز.
امروز همه چیزم یواشه. حتی نوشتنم. خیلی بی تعجیل مینویسم. خیلی بی تعجیل کام میگیرم. خیلی بی تعجیل قهوه ام رو خوردم. قهوه. دلم یکی دیگه میخواد. یک جای این کتابه دلم خواست گریه کنم. صفحه چند بود؟ هیچ زمانی سر در نیاوردم صفحاتی که اینستا ریدر میده درست هستن یا اون شماره های کزایی داخل کتابها. صفحه چند بود؟ 202؟ 203؟ نمیدونم. بیخیال.
زنگ تلفن. مادرم از ییلاق. واسه تعمیر اون لوله رفتن. گوشی دم دستیش رو گم کرده بود. گفت به گوشیش زنگ بزنم تا پیداش کنه. زنگ زدم. پیداش کرد. واسه رفتن طرف تلفن ثابت خونه و زنگ زدن به مادرم یواش نبودم. مادر حسابش جداست. مادرها حسابشون جداست. باید تمام قواعد رو به خاطر لبخند مادر شکست. این کاملا رواست. آخه مادر مادره. گوشیش رو پیدا کرد. همه چیز آرومه. مادرم خاطرش آرومه. این مثبته.
باید درس بخونم. دوش بگیرم. کتاب میخونم. خواهر کوچیکه. از چندلر. با اون خودکارش. خودکار دوست داشتنیش.
فکرها و پرسشها یواش داخل سرم میچرخن. شبیه بخار قهوه. شبیه دود سیگار. سیگار. از اون قویترهاش. آخ که چه حس عزیزیه اون گیجی مسخره که کمک میکنه شناور روی هوای موجدار از گرفتاریهای خاک چند سانتی فاصله بگیری!
یکی از پرسشها یواش بقیه رو میزنه کنار. میاد روی صفحه پهن میشه. به من اخم میکنه.
-خدایا! چی شد من به اینجا رسیدم؟ آخه واسه چی؟ من دقیقا دارم چه غلطی میکنم؟ کجا اشتباهیه؟
قهوه دلم میخواد. بعدش مثل سگ پشیمون میشم. ترکیب این2تا چیز مثبتی نمیشن. بی حس میشم. حسم رو لازم دارم. درس دارم.
-خدایا چی شد من به اینجا رسیدم؟
حافظ رو بدون نیت باز میکنم. باز میکنم و باز هم باز میکنم. کاش حافظ ملتفت میشد! با من حرف بزن حافظ! محض خاطر خدا باهام حرف بزن! فقط حرف بزن. نگو این نیت خیره. نگو تلاش کن. واسه چی تلاش کنم؟ چی خیره؟ من که نیت نکردم. این روزها من نیت نمیکنم. فقط تقه میزنم به جلد کتابت و محض خاطر خدا باهام حرف بزن.
-خدایا چی شد که من به اینجا رسیدم؟
همه چیز که درسته. اطرافم همه چیز امنه. من شغلم رو دارم. بخشنامه تقلیل ساعات کار داره در موردم اجرا میشه. هنوز نشده ولی پرونده من در جریانه. سقفم بالای سرم و دیوارهای آشنا همچنان دوستم دارن. اینجا آرومه. همه چیز امنه. پس من واسه چی شبها بیدارم و هر لحظه و ثانیه خالی که به دستم میرسه رو با این خوشبوی کوفتی کثیفش میکنم؟ اینجا همه چیز درسته. حافظ هم میدونه و هر دفعه بهم میگه. پس واسه چی من خودم رو با این آشغال خوشمزه خفه میکنم؟ خدایا! من نمیخوام در این وضعیت مسخره باشم!
دنبال باقی علائم جنونم میگردم. پیش از این هم پیش اومده بود. در دهه 90 چندین بار. ولی دفعه های پیش صدای قدمهاش رو میشنیدم. هوار بود. فشار بود. اشک و هقهق هم بود. نفسهای به شماره افتاده هم بود. خیلی چیزها بود. ولی این دفعه هیچ چی نیست. فقط عطر آشنای تندش رو احساس میکنم، که در تمام زوایای روانم میپیچه و حضورش رو که داخل رگهام قدم میزنه و صداش رو که میگه سلام دوست قدیمی داخل سرم میشنوم. جنون این بار کاملا بی صدا در موجودیتم میچرخه و اعلام موجودیت میکنه. نه اشکی، نه هواری، نه هقهقی، نه نفسهای سریعی، نه حرکتی، نه حسی، . . .
-خدایا چی شد من به اینجا رسیدم؟
لعنتی! من از این وضعیت خوشم نمیاد. دلم نمیخواد اینطوری باشم. تمام فحشهای جهان مال کسی که بگه خب کاری نداره از منطقت کمک بگیر و درستش کن! مال هر کسی جز مادرم.
خدایا بیدار شو من نمیخوام این مدلی باشه و باشم! میخوام خلاص بشم. میخوام اینجای قصه عاقل باشم. من از این جنون خوشم نمیاد. عطرش رو نمیپسندم. آخه واسه چی من؟ واسه چی اینجا؟ واسه چی در این بخش از جاده؟ این چه مسخره بازیه؟ ازش متنفرم!
بذار یک کام برسونم به خودم. کوشی رفیق کثیف و لعنتی و عزیز من؟ همینجا روی میز. بیا اینجا لازمت دارم. خیلی هم زیاد.
حالا بهتر شد. عالی نشد ولی بهتر شد. من همیشه هر دفعه از همه چیز فرار کردم توی بغل جنون آشنا. این دفعه از این جنون ناآشنا فرار میکنم توی بغل این فسقلیه کثیفه عزیز. خدایا! چی شد من به اینجا رسیدم! هی من باز هم میخوام.
گندش بزنن! پس این عقل بی معرفتم کو؟ کدوم گوری رفته؟ همه میگن هست ولی واسه چی نمیاد کمک؟ گور پدرش!
10و15دقیقه. چندلر این دفعه زیادی داره پیچ میخوره. بسه دیگه متوقفش کن مرد!
کاش این2ماه تحصیلی سریعتر بره! ماسک داره کار دستم میده. واقعا اذیت میشم. واقعا!
-خدایا چی شد من به اینجا رسیدم؟
دلم هیچ چی نمیخواد. دلم سفر نمیخواد. تفریح هم نمیخواد. هیجان هم نمیخواد. دلم میخواد حافظه لعنتیم رو از سرم بردارم، بذارمش توی این قلک آهنی قدیمی کوچولوی رمزی، اون3تا دکمه مسخره رو بچرخونم تا دیگه باز نشه. بعدش هم از پنجره بندازمش بیرون. خیلی یواش. خیلی روون. فقط بفرستمش بره. واسه همیشه بره و بعد سکوت صبح جمعه رو تا ابد ادامه بدم. همینطور آروم. همینطور یواش.
کاش1چیزی دلم میخواست! نمیخواد. هیچ چی دلم نمیخواد. حتی بهشت. دیگه بهشت رو هم دلم نمیخواد. خدایا شنیدی؟ دیگه بهشتت رو نمیخوام. نمیخوام!
نزدیک بود با سر پرت بشم وسط1آزمون مزخرف دیگه. گفتم من خستم. دیگه نیستم. راست گفتم. دیگه جنگ دلم نمیخواد. حتی دلم بهشت هم نمیخواد. این تکراریه اون بالا گفتم. خب گفته باشم. بذار باشه. دلم هیچ چی نمیخواد. فقط تثبیت سکوت صبح جمعه رو دلم میخواد. واسه همیشه. واسه همیشه! کاش میشد!
10و20دقیقه. بابا زمان محض خاطر خدا وایستا! نمیخوام بریم. وایستا تو رو به مقدساتی که نمیدونم هست یا نیست وایستا.
بسه. میخوام کتاب بخونم. قهوه بخورم. باز هم. بیخیال عواقبش. و این فسقلیه کثیفه عزیز رو ببوسم. باز هم. باز هم.
10و21دقیقه. بقیه واسه بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *