در امتداد جاده.

صبح جمعه. آخرین جمعه ی تعطیل. هی! دوباره میاد. خیلی زود. البته نه کاملا. فقط2ماه دیگه مدرسه تموم میشه ولی کلاس های خودم، . . . بیخیال. اونقدرها هم بد نیست.
در حال خوندن کتاب نجواها و دروغها هستم. از دیشب شروعش کردم. دیشب اونقدر خسته بودم که تقریبا اوایلش خوابم برد. امروز صبح متمرکزتر در حال خوندنم. من1مشکل مسخره دارم. اگر از کتابی خوشم بیاد تا تمومش نکنم نمیتونم بذارمش کنار. باید بلند شم، دوش بگیرم، و1سری کار دارم که باید انجامشون بدم. ولی نمیتونم. این کتابه قشنگه و من، . . . بیخیال. اوه پیام از تل. ببینم کیه شاید لازم باشه چیزی بنویسم. کپشن واسه1فایل یا چیزی شبیه این. خیلی زود دوباره برمیگردم روی این پنجره ی باز که جنسش از نت پده. برمیگردم.
خب چیزی نبود. پیام به روز رسانی1پست داخل محله. باید بفرستمش داخل واتس. اه لعنتی واسه چی روی سیستمم واتس ندارم؟ گوشیم در حال شارژه دلم نمیخواد الان دستش بزنم. راستی شارژ یا شارج؟ بعدا میبینم. گوگل میدونه. میپرسم ازش. بعدا.
میگفتم. کتاب. نجواها و دروغها. قشنگه. و من واسه چی امروز صبح اینجوری شدم؟ از اول صبح تا الان چند دفعه وسط این سطرها مژه هام رو به هم فشار دادم؟ دلم میخواد میشد کنار تری بشینم. لمسش نکنم. بغلش نکنم. هیچ چی نگم فقط بغلدستش بشینم و1سیم نازک از ذهنم متصل کنم به ذهنش. من معمولا از زنهای قهرمان کتابها خوشم نمیاد. رفقا چی میگفتن؟ من زنستیزم. به نظرم چیزی شبیه این بود. شاید هم دقیقا خودش بود. ولی از تری نه بدم میاد نه حرصی ام. تری رو میفهمم. خیلی میفهممش. و هرچند شاید مضحک باشه اما حس میکنم تری جواب کلی از پرسشهام رو داخل1بسته با بسته بندی تیره دراز کرده به طرفم و وقتی میبینه از گرفتنش خودداری میکنم، آهسته بسته رو میذاره روی1سطح صاف و آروم خودش برام بازش میکنه. بعدش جوابها رو یکی یکی از داخل بسته درمیاره. شبیه1شال یا نه، شبیه1دستمال هر کدوم رو تک تک باز میکنه، در مقابلم آهسته، بدون خشم، بدون تأثر، بدون حس پیروزی از اون جنس عوضیه من درست میگمه لعنتی، در برابر ماسک مسخره بی تفاوتم تکونشون میده و همونطور باز پهنشون میکنه روی اون سطح صاف و بعد دستمال، نه، جواب بعدی و بعدی و بعدی. خدایا! این فقط1کتابه. کاش واقعیت داخلش اون دست سنگیش رو دخیل نکنه. ایرادی نداره که1کتاب قصه پایان قشنگتری داشته باشه. کاش آخر ماجرا اوضاع تری بهتر از الانی باشه که این وسط هست و هستم و هستیم. وسط قصه. قصه تری. هی! من چه مرگم شده! من این روزها چه مرگم شده! واسه چی شبها خودم رو در تجربه جدید آخری خفه میکنم و روزها هم همینطور! این حس مزخرف رو واسه چی زورم نمیرسه پرتش کنم1طرف! تمام عمر زمان نداشتم که بهش متمرکز بشم. خب، باشه. دلم نمیخواست. من هیچ زمانی شبیه بقیه نبودم. راه زندگیم به شدت متفاوت بود. اونقدر متفاوت که حالا میدونم باید به شدت در سکوت کردن اصرار میکردم. کاش میکردم! نکردم و نتیجه های مسخره ای داشت. حالا دیگه سکوت کردن رو بلد شدم. کمی دیر ولی عاقبت بلد شدم. دیر بودنش عجیب نیست. من همیشه دیر یاد گرفتم. دیر جنبیدم. دیر رسیدم. خیلی خیلی دیر. خیلی دیر! ولی خدایا همیشه هم تقصیر من نبود. خدایا میدونی؟ بد نیست تقدیرت رو ادب کنی و یادش بدی گاهی شوخیهاش واقعا تلخ و مزخرفن. میشه بهش بگی از این بازیها سر کسی درنیاره؟ این واقعا مثبت نیست!
امروز صبح انگار1واقعیت دیوونه به برهنگی روز تولد اومده مقابلم ایستاده. دستش رو گرفته زیر چونه ام و نرم ولی قاطع داره بهم میگه ببین! منو ببین! تو باید منو ببینی چون من اینجام. من هستم. همیشه بودم. بیا قایمباشک رو تمومش کنیم. تو باید منو ببینی! به من نگاه کن! منو ببین!
و من نگاه میکنم. میبینمش. واضحتر از هر زمان دیگه ای در تمام زندگی43ساله ام و نزدیکتر از همیشه. امروز ملموستر از تمام زندگیم احساسش میکنم. و چقدر دلم میخواست میشد باز هم دست سردش رو از زیر چونه ام، از روی شونه ام، و حضور واضحش رو از مقابلم، از ذهنم، از زندگیم بزنم کنار! کاش میشد!
کلی اینجا نوشتم و همه رو پاک کردم. همین الان. چه فایده داره. ولی نمیتونم کامل هم سکوت کنم. دلم میخواد، نمیخواد، که تمام این صفحه رو پاک کنم. شاید آخر کار پاکش کنم ولی الان دلم میخواد بنویسم.
این روزها و بیشتر از هر زمان دیگه امروز صبح، بدجوری احساسش میکنم. اونقدر نزدیک و اونقدر واضح که حس میکنم شبیه خودم جسم داره و نفس میکشه. امروز زن بودنم رو، خسته بودنم رو، و درد رو بدجوری حس میکنم. و این تقصیر تری نیست. تقصیر خودم هم، نمیدونم به نظرم، نیست، هست، نیست، هست، هست، نمیدونم. به خدا نمیدونم!
هی! پس واسه چی هقهق نمیکنم؟ این مدل زمانها معمولا گریه میاد ولی من کاملا آروم نشستم نفس های معمولی میکشم و مینویسم. حتی نم هم داخل چشم هام نیست!
از دست خودم حرصی ام. بدجوری. باید تنبیه بشم. دختر خوبی نبودی پریسا! واسه اینکه اینهمه احمقانه خودت رو در زمانی که نباید، در مکانی که نباید، چنان مضحک وا دادی و اجازه دادی حصار هات ترک بردارن. باید مجازات بشی. بدجوری. مجازاتت سنگینه. سخت ولی آموزنده. هیچ زمانی از عمر دیر نیست واسه تجربه کردن. واسه اشتباه کردن. و واسه تنبیه شدن و عبرت گرفتن. قطعا بعد از این دوباره عاقل میشی. اونقدر عاقل که دیگه هرگز این فوق خریت رو تکرارش نکنی. اما جای تنبیه این بار باید موندگار باشه تا هر دفعه بهش نگاه کنی و از نفرت جونت بالا بیاد و این کمک میکنه که در باقی عمرت اجازه ندی این مدلی مسخره وا بری. خیالی نیست چند ساله باشیم. در هیچ کجای جاده دیر نیست واسه تجربه کردن. واسه اشتباه کردن. واسه مجازات شدن و واسه عبرت گرفتن!
خب دیگه بسه. میخوام خودم رو در تجربه خطرناک جدید خفه کنم. بدجوری لازمش دارم. و میخوام کتاب بخونم. امیدوارم تری از این قصه خوشنود رد بشه! دیگه نمیخوام بنویسم. حس ویرایش هم نیست. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *