همچنان همون جمعه.

بعد از ظهر جمعه. هنوز همون جمعه که صبحی شروعش کرده بودم. آهسته در امتدادش پیش میرم. به درسهام نوک میزنم، با تجربه دیروزی خودم رو گیج میکنم، به میل شدیدم به ناپرهیزی نه خیلی کامل ولی در هر حال جواب میدم و از نتیجه حس آرامش جسم و شاید روان میکنم،، داخل کانال بی صدای تیمتاک روی اسمم استاتوس درس میزنم تا کسی سر به سرم نذاره و از همونجا دم به دقیقه دید میزنم تا لینکهایی که واسه امروز و امشب میخوام رو بردارم. امروزیه رو برداشتم باید منتظر زمانش بشم و مونده امشبیه که اون هم میادش حالا خیلی زوده.
دیروز عصری بد هوایی بودم. دیشب هم ادامه داشت. با مادرم در موردش کوتاه حرف زدم. دلداریم داد. شاید هم درست میگفت. هنوز هم هوایی میزنم ولی بی صدا. کاش حافظ، … یادش به خیر چه اعتقادی بود به فالهای حافظ. کتابش همه جا بود و شبیه قرص مسکن فالهاش آرامش میدادن. حالا همه چیز اینترنتی شده و اعتقادها هم زیر فشارهای مدل به مدل خورد شدن ریختن زمین. زمانهای هوایی شدنها حافظ قدیمها کمک میکرد. شاید هنوز هم کمک میکنه. کاش به من هم کمک میکرد! خدایا یعنی چیزی که واسه من پیش اومد دقیقا بهترین اتفاقی بود که میشد پیش بیاد؟ جایی که الان هستم واقعا جاییه که باید باشم؟ یعنی هیچ راهی واسه، … خدایا تو که این رو میدونستی واسه چی این، … کاش حکمتش رو میفهمیدم! شاید زمانهای هوایی شدنهام این آگاهی بهم آرامش میداد. بدجوری دلم به هوای پرواز، …
بیخیال.
این هفته هفته آخر امساله. مدرسه4شنبه تعطیل میشه. تا اون زمان امتحانات بچه های من هم تموم میشن. بعدش عید. بعدش تا14فروردین آموزش مجازی و حقیقی پر! ای خدا آموزش گرفتنهای من هم پر دیگه! خدایا بدجوری لطفا! بدجوری لطفا!
اگر چیزی تغییر نکنه این هفته آخر رو هم نمیرم. به خدا خودشون گفتن. کاش حالا که تا اینجا این مدلی پیش رفته این هفته هم نخوان که حضوری برم مدرسه. بچه ها نیستن. آموزش آنلاینه. من هم که به خدا هنوز سرفه های گاه و بیگاه میزنم. میترسم برم اونجا دوباره ناغافل بگیره باز پس بفرستنم خونه. طفلک مدیرمون! خدایی گناه داره این بنده خدا واقعا داستان داره کاش فشارها اذیتش نکنن!
من واسه چی این مدلی ام؟ گاهی20روز این اطراف پیدام نمیشه گاهی روزی3دفعه میام؟ همینه که هست. دلم میخواد. سایت خودمه.
ساعت1شد. بد نیست برم درس بخونم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «همچنان همون جمعه.»

  1. مهشید می‌گوید:

    سرما به تکاپو افتاده است. می چرخد و بر سرِ زمینِ گم شده در خوابی عمیق، دست نوازش می کشد. او را هنگامِ بیداری تصور می کند، بغضش جایی در دو قدمی ترکیدن می ایستد اما لبخند می زند. به گمانم گریستن در لحظه های وداع با زمین را نمی خواهد!
    سرما مهربان است. پنجره که باز می شود، او هم آغوشِ سخاوت مندش را می گشاید. آغوشش هر شب بوی عزیزی را تداعی گر می شود. گاهی باران، گاهی عطر شکوفکانِ کنجکاوی که از دست های بهار تا این جا دویده اند، گاهی هم وقتی قصد سفر به خاطراتِ معمولیِ دوردست می کند، با عطر کارون از راه می رسد. خوب حالم را می داند، فهمیده است عطر کارون که در تپش قلب بهانه گیرم بپیچد، چطور هم موج با او تا هر جا بخواهم می روم. دست هایم را که می گیرد، به حرف زدن ترغیب می شوم. این هم درجه ای از درجاتِ جنون است. یک جنونِ تلخِ خوش! اصلا من این گونه ام! جهانِ پیچیده و بی معنای مجسمه های سنگی ارزانی خودشان. حرف های مرا دست های سردِ زمستان، پنجره ی نیمه بازِ اتاقِ پر از سکوتم و عطر کارون، خوب می فهمند!
    احتیاجی به توضیح خستگی ها و سر در گمی هایم نیست. نه زبانی برای سرزنش دارند و نه خشمی برای فوران! گاهی که عجز به اوج می رسد، دست هایش در موهایم می پیچد و می گوید درست می شود…. حل می شود…. انگار می خواهد به من بفهماند که اینجاست. هر وقت که بخواهم. تا آخرین لحظه ی حضورش!
    او هم روزی می رود. اکنون اما هست. تا هست باید برایش بگویم. از همه چیز! از یاقوتی که سرگردان است و غمش انگار به لحظه های من هم سرایت می کند. از زبانی که تازه شروع به خواندنش کرده ام و شروعم، بدتر از تصور و افکار لعنتی ام بود. از چیزی که تنها غنیمتم از کودکی و نوجوانیست و به غیر منطقی ترین شکل ممکن به شنیدن هر روزش اعتیاد پیدا کرده ام. از این روز های آخرِ سال که من نام شان را « روز های شلوغِ بی نفس » گذاشته ام. روز هایی که در هر ثانیه اش کاری برای انجام دادن ایستاده و «نمیتوانم، نمی شود و خسته ام » هرگز بر آن ها اثری ندارد!
    « یاقوت برای من عزیز است اما احساس می کنم باید بهتر از این ها رقم بخورد. ضعفم در دیالوگ نویسی، بر تنِ کوفته ی روانم مشت می کوبد. قلم من اکنون یک گل سفت و سخت است که باید ورز داده شود، کوبیده شود، ساخته شود و شاید دوباره….. نمی دانم! »
    فکر به این قذیه اکنون تنها نتیجه اش سر درد است. همه چیز را به زمان سپرده ام. خیلی وقت است که « منِ » خسته ام را به دست سرنوشت، تقدیر، و روزگار تسلیم کرده ام. روی یک مدار تکرار هر روز پیش می روم و شمشیرِ امید را خیلی وقت است که غلاف کرده ام. باید پنجره را ببندم! سرما باید برود. باید بیشتر زمین را نگاه کند. دلش قطعا تا هفته های دیگر به شدت عجیبی تنگ می شود. دلتنگی رحم ندارد. خوب می دانم! باید پنجره را ببندم. کاش کمی از عطر کارون روی تنِ اتاقِ غرقِ سکوت، بماند.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    قبلا شجاعتر بودیااا . جوری میگه بخدا خودشون گفتن انگار این همون نیست که دنبال یه بهانه بود بپیچونه مدرسه رو و بخاطر پنجشنبه جمعه ها که تعطیل بود آهنگای عربی و بندری میزاشت میرقصید کل شهر از دستش آسی بودن خخ
    سخت نگیر پریسا اینجور بهتر از اینه همه جمع شن و مریضی

    • پریسا می‌گوید:

      به جان خودم من هنوز همونم هنوز تعطیلات که بشه میپرم بالا میچسبم به سقف ولی این خیلی داستانش چیز بود. غافلگیری و حیرت و دلواپسی و حس عذاب وجدان از نمیدونم چی. ولی تعطیلی! اوخجان خدا تعطیلی بده بده بدهههههه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *