چقدر مونده؟

صبح5شنبه. با کیبورد قدیمیم روی گوشی قدیمیم کار میکردم. چندتا حرف رو نتونستم پیدا کنم. خسته شدم ولش کردم. مادرم حس کرده اوضاع کمی خطرناک شده یا داره میشه. تشویقم میکنه بزنم بیرون. من موافق نیستم. دیگه دلم نمیخواد. یعنی دلم میخواد ولی نه مقصدهای گذشته رو. دیگه حسش نیست. امروز قرار بود برم ولی نرفتم. نشستم اینجا. بعد از دوش. درس دارم. ولی دلم میخواد. دلم یک حرکتی میخواد. حرکتی که فایده داشته باشه. خدایا چقدر دلم میخواد!
به نظرم زود دستم به کیبورد جدید عادت کنه اگر تهیه اش کنم. اگر تهیه اش کنم! با اون ریزه میزه الان کار میکردم کلیدهای این بزرگه رو انگار داشت یادم میرفت. مثل فشنگ داشتم با اون یکی فیکس میشدم. خوبه تغییرپذیریم در این موارد زیادی بالاست برعکس عدم پذیرش تغییرات در موارد روزمره.
چند وقت پیش زدم کله ام رو داغون کردم. عمدی نبود ولی واقعا بد بود. مجبور شدم بسته بندیش کنم. الان دیگه بازش کردم. دردش واقعا بد بود ولی نه اونقدر شدید که گریه کنم. اما چشم هام پر اشک شدن. از درد نبود. از خشم بود. بدجوری خسته شدم از زمین خوردن و پرت شدن. بیخیال. ول کنش نیستم. به حسابش میرسم. من این وحشیه بی افسار رو دوباره مهارش میکنم. حتی اگر یک روز از عمرم باقی مونده باشه این ضربه فنی شدن رو متوقفش میکنم!
داخل تیمتاکم. تازه واردش شدم. این شبها و این روزها خیلی راحتتر ازش میزنم بیرون. الان هم اگر جای دیگه داشتم اونجا نمیرفتم. دلم یک جایگزین قوی میخواد. چیزی که تمام دیروزها و امروزها رو از سرم بپرونه. تمام چیزهایی که الان داخلش هستم. تمام مواردی که اینهمه واسم آشنا هستن. تمام اطرافم. بیرون و درون اینترنت. تمام زندگی امروزم. دلم میخواد از زندگی الانم فقط مادرم رو بردارم و با خودم ببرم به یک جاده ی کاملم متفاوت. اونقدر متفاوت که دیگه دست این عزیزها، دست هیچ کدومشون نرسه بهم. مینای عزیز گفتی انتظار از کسی نداشته باشم. ندارم. واقعا ندارم. ولی انتظارهای بقیه ازم کمی بیشتر از حد ظرفیت پایینم خستم کرده. وظیفه های این زمانم بدون اینکه هیچ چیز تسلیبخشی در انتهاشون باشه بهم حس مثبت نمیدن. حس خشم هم نمیدن. فقط چیزهایی هستن که به شدت ازشون حس سردی و دلزدگی میکنم. نفرت نیست. فقط سردیه. به هرچی که انجام میدم، به هرچی که باید انجام بدم، به شدت حس سردی و دلزدگی و بیهودگی دارم. فقط حس وظیفه پیشم میبره. این حس چقدر دوام داره؟ تا کجا میتونه ببردم؟ کی اثر این آخری هم میره؟ کی میشه که من بتونم این دفترچه های داغون رو یکی یکی و با آرامش و خیلی آروم و عادی ببندم و آهسته بذارمشون کنار؟ واقعا اثر این حس آخر، حس امانت، حس وظیفه تا کجاست؟ به نظرم دیگه خیلی طولانی نباشه. شاید مثلا تا آخر1401شاید هم زودتر. خیلی زودتر.
کاش استادم میتونست قانعم کنه! این کلاس هم یکی از اون وظیفه هاست که خیلی سفت بهش چسبیدم و خیال ول کردنش رو ندارم. دلم خیلی میخواد میشد ولش میکردم ولی نمیشه. بلد نیستم توضیح بدم. واقعا نمیتونم.
خدایا هنوز دیر نشده نمیشه برم بیرون؟ خب البته میشه. خب کجا؟ کتابخونه؟ که چی؟ جرأت ندارم اون ماسک رو بردارم. حتی نمیتونم یک لیوان آب بخورم. زنگ بزنم به اون راننده ی آشنا برم دنبال مواردی که دو هفته پیش قبل از این قرنطینه ی سرفه ای کرونایی میخواستم ازشون بیشتر بدونم؟ که چی؟ اولا قطعا قیمتشون الان حسابی بالاست دوما من که میدونم اونها چقدر واسم خطرناکن و سوما اصلا مگه من در این شرایط چقدر ازشون استفاده میکنم که به خاطرش اونهمه پول بپردازم و چهارما آیا واقعا اثرش رو یادم رفته؟ واقعا دلم اون حال مزخرف بعد از گذشتن لحظه های عشق و حالش رو میخواد؟
هی! پیامک! احتمالا باز هم آگهی تبلیغ تخفیفه. شاید هم حقوق باشه. نیست. هست. هست؟ بذار ببینم.
خب حدس اولم درست بود. آگهی تخفیف. پرهیز دارم کاش نداشتم یک چیزی میخریدم! امروز و این لحظه واقعا دلم میخواد یک کاری کنم که بهم حال بده. چیزی به نظرم نمیاد جز اینکه بلند شم برم درس بخونم و حرصم دربیاد چون این فقط وظیفه هست نه تفریح و لذت. بذار ببینم.
فایده نداره. از موارد این فروشگاهه خوشم نیومد. یعنی خوشم اومد ولی مشتاق خریدنشون نشدم. یعنی شدم ولی اونها خوراکی بودن و من الان مجاز به خوردنشون نیستم. ولی حالا واسه چی نیستم؟ من تا کی باید مجاز به یک چیزهایی نباشم؟ چقدر طول میکشه تا شرایط برسه به مواردی که من، . . . اه بسه دیگه!
جدی چه مرگم شده! غمگین نیستم. حرصی هم نیستم. فقط خسته شدم. از تمام روزانه هام خسته شدم. چنان شدید از تمامشون زده شدم که حس میکنم همین الان اگر همگی تموم بشن فقط تماشا میکنم و نفس بلند میکشم. چه عجیب!
باید درس بخونم. باید یک متنی بنویسم واسه پست فردا یا فردا شب یا نمیدونم کی. خدای من! آخ خدای من!
ولی پیش از تمام اینها باید بلند شم این حوله رو با یک دست لباس عوض کنم داره سردم میشه. دیگه نوشتنم نمیاد. باقیش باشه واسه بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *