تجربه منفی روی موج مثبت.

5شنبه بعد از ظهر. عاقبت رفتم بیرون! کیبوردی که میخواستم رو خریدم، دنبال یک مورد منفی ولی لذتبخش دیگه هم گشتم، و اتفاقا گشتن لازمم نشد خیلی سریع پیدا کردم، و البته اونی که تعقیبش میکردم نبود عوضش یک تجربه ی جدید بسیار جالب بود که خیلی تردید نکردم و آزمایشی یک دونه فسقلیش رو برداشتم هزینه اش رو پرداختم اومدم خونه. نزدیک بود راهم رو چپ کنم برم کتابخونه دیدن2تا از رفقا که اونجا سرشون خورده بود به هم و زنگ زده بودن منو اذیت کنن ولی با دیدن ساعت منصرف شدم و نرفتم و اومدم خونه. بعدش هم تجربه ی جدیدم رو آزمایش کردم که شکر خدا واسه یک بار هم شده حرف گوش دادم و توصیه های اهل فن در مورد این تجربه ی جدید رو جدی گرفتم و خیلی شدید یعنی چیزه خب خیلی استفاده ام سبک بودش و هوا چه داره سرد میشه خب خودت چطوری دیگه چه خبر و ازینا! ای بابا خب چیه مگه اصلا خیلی هم مثبته و ووووییییی نه فقط واسه خودم مثبته اصلا به کسی توصیه های این مدلی نمیکنم این خطرناکه ولی اوخ چه حالی داد حدود نیم ساعت بعدش و اگر به توصیه ها گوش نکرده بودم الان با حال فوق داغون ولو بودم این وسط و داشتم توی سرم جیغ میکشیدم که خدایا غلط کردم یک کاری کن از سرم بپره و و و و و. . . و البته به خیر گذشته و تجربه رو به خیر تجربه کردم و حسابی آخ جون. ولی جدی عجب دم دستی با حالی! اگر بتونم شبیه آدم استفاده کنمش و تا بعد از عید واسم بس باشه بعدش میرم تجدیدش میکنم. یادم رفت از طرف کارت بگیرم. مشتری تلفنی هم داشت عجب خری هستم من! اه! لعنت! بیخیال. پیداش میکنم.
داخل تیمتاک نشستم. نه غمگینم نه منتظر. فقط اونجام. درس میخونم. و گاهی هم فکر میکنم به اینکه با یک جایگزین به این سستی من چه ساده از همه چیز اطرافم جدا میشم و خیالم هم نیست! البته شاید نه از همه چیز. گفتم که، غمگین نیستم. حرصی هم نیستم. حتی دلگیر هم نیستم. فقط سردم. به همه چیز دنیای اطرافم سردم. هنوز به انجماد نرسیدم ولی به شدت سردم. یکی دو بار دیگه هم پیش اومده بود که سرد بشم ولی اون دفعات عاملی بود که دکمه ی درجه ام رو بچرخونه و دوباره تنظیم بشم. اما به نظرم این دفعه دیگه دکمه از جاش در اومده و تنظیمی در کار نیست. شاید چون از همیشه بی صداتر شدم. شاید هم چون دیگه خودم اصراری ندارم. این روزها جز مادرم، درسم و گاهی کتاب خوندنهام، نسبت به باقی موارد اطرافم به شدت سرد و بی حسم. به نظرم کلمات قشنگی که حالا دیگه باطنشون رو دیدم پوچ میان. احوالپرسی های بی محتوا. توصیف مثبت های از جنس تعارفات مدل ایرانی. تعریف هایی که انگار ضبط شدن تا به صورت پیشفرض به طرف مغز هر کسی که باورشون میکنه پرتاب بشن. دیشب مادرم اینجا بود. برادرم زنگ زد. مثل همیشه داشت از مادرم میپرسید سرحاله؟ و میپرسید من سرحالم؟ حس سلام رسوندن های فریادی رو نداشتم. به نظرم رسید این جمله های سوالی برادرم شبیه نماز خوندن های خودم در زمان های، … حال من؟ بالای دو سال میشه که از این در وارد نشدی. که چی؟ که کرونا هست و من آلوده ام. برو عزیز خدا حفظت کنه! تو هم شبیه همه دنیا گرفتی منو! این ها رو نگفتم. به مادرم هم نگفتم. به هیچ کسی نگفتم. من هنوز واقعا دوستشون دارم. ولی عجیب خستم. عجیب سردم. عجیب زده شدم از تمام این تکرارهای خوابزده ی منگ.
بیخیال. تجربه ی با حال خودم رو عشقه! ولی آخ چه سنگین شده سرم! خدایا شکرت که این دفعه خر نشدم کله شقیم رو غلاف کردم وگرنه الان بیچاره ام میکرد! هی! بسه. گشنمه. باید یک زنگ به مادرم بزنم ببینم کجای راهه. می ترسم پشت فرمون باشه آخه.
سردمه. سرمای جسم. خیلی نیست ولی سرده دلم میخواد برم روی مبل داخل اتاق ولو بشم. درس دارم آخه! هی بیخیال چی میشه درسه منتظرم بمونه؟ دیرتر میخونمش خب. کاش کمی جلوتر بودمش! بیخیال. روی اون مبل، با پتو، کتاب زیر گوشم، اوه خدا دیگه نمیتونم تحمل کنم! ویرایش رو هم بیخیال من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *