واقعیت!

بعد از ظهر2شنبه. درس. هم میخونم هم یاد میدم. کلاس های بچه ها در واتس. آنلاین. بدون کتاب بریل. هی! حسش نیست توضیحش بدم دردسرهاش رو. و درس های خودم. به استاد گفتم واسه چی میخوایی مرخصم کنی من نمیخوام. خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه. بیخیال دلم میخواد دوباره بگم. که چه قدر دلم میخواست استاد میتونست قانعم کنه ولی نتونست. من هم نتونستم به این سادگی قانع بشم. اون گفت از نظرش من دیگه از کلاسش مرخصم. من گفتم میخوام ادامه بدم. جفتمون سعی کردیم هم رو قانع کنیم. من تمام تلاشم رو کردم ولی دلم میخواست استادم برنده بشه. برنده نشد. وا ندادم. بلد نیستم توضیحش بدم. خیال تلاش واسه توضیحش رو هم ندارم. فردا کلاس دارم باید درس بخونم.
امروز اتفاق عجیبی افتاد. اتفاقی که از نظر هیچ کسی جز خودم اینهمه عجیب و محسوس و مشخص و قابل تمرکز نیست. امروز واسه اولین بار خیلی واضح حس کردم تیمتاک مثل گذشته بهم کمک نمیکنه که خاطر جمع و آروم باشم. مدتهاست حسش میکنم ولی هیچ زمانی اینهمه واضح نبود. امروز خیلی خیلی واضح حسش کردم. انگار این واقعیت اومد رو در روی من نشست، دستم رو گرفت و کشید روی سر و شونه های خودش و گفت ببین! من واقعیتم. لمسم میکنی؟ حسم میکنی؟ من یک واقعیت مشخصم و تو الان با دستت منو گرفتی و داری حسم میکنی. حالا منو میبینی؟ به همین وضوح.
الان هم داخل کانال بسته نشستم ولی انگار اون یکی دستم هنوز توی دستهای واقعیتیه که هنوز تشویقم میکنه که لمسش و حسش کنم تا درست و حسابی درکش کنم. من امروز واسه اولین دفعه به طرزی کاملا مشهود حس کردم که اینجا دیگه محل آرامشم نیست. به نظرت بعد از این همنشینی با این واقعیت واضح چه قدر طول میکشه که عادت کانالنشینیم رو ترک کنم؟ شاید کمی زیاد شاید هم خیلی کوتاه. نمیدونم. ولی به نظرم دیگه زمانش داشت میرسید. و الان واسه چی هنوز اون داخل نشستم؟ میرم حالا. زمان لازم دارم. باید1چیزی1جایگزینی باشه. باید باشه! هست قطعا هست.
دیروز رفتم1مشت سیم و تبدیل خریدم قیمتش چنان روی هوا بود که هنوز صدای سوت مغزم رو دارم میشنوم. خدایا عجب وضعیتی! هی! پول میخوام! اوه خدا پول میخوام پول میخوام پوووووووووول پول پول پول.
باید واسه فردای بچه ها سوال امتحان طرح کنم. خدایا آخه بدون کتاب بریل طرحش سخته! خدایااااا!
دلم میخواد سریعتر به تعطیلات عید برسیم. کاش استاد زبان هم تعطیلش کنه. دلم میخواد نه درس بدم نه درس بگیرم. راستی بعد از عید چی میشه؟ مدرسه ها باز میشن؟ کرونای دیوونه!
شنبه ی پیش رفتم مدرسه. میگفتن باید معلمها حضوری بیان مدرسه ولی به بچه ها آنلاین درس بدن. بچه های ما به اصرار خونواده ها می اومدن ولی بعدش شرایط بچه های من طوری شد که دیگه نشد بیان. من میرفتم. شنبه ی پیش هم رفتم. ولی خخخ این روزها بعد از اون بیماری کزایی نمیدونم چی شدم. گاهی سرفه های وحشتناکی میکنم. شبها هم1کوچولو تب و سرگیجه و از این مزخرفات. اون روز نمیدونم شاید هوای سرد1دفعه رفت توی سینم. شاید هم از همین سرفه های رگباری که این روزها گاهی میاد سراغم بود. خلاصه هرچی که بود1دفعه شروع شد و بعدش خخخ1صحنه ی مسخره ای داخل سالن مدرسه درست شد که فقط باید بودی و میدیدی. هرچی میخواستم توضیح بدم که بابا به خدا چیزی نیست الان سرفه ها میرن نترسید نگران نباشید مگه میشد؟ خلاصه خودم رو واسه توضیحش دردسر ندم. دیپورت شدم منزل. بنده خدا مدیر نگران شده بود. سعی کردم آرومش کنم ولی نمیتونستم حرف بزنم. اون روز تا ظهر سرفه میکردم و آخر شب قفسه سینم درد گرفته بود. از اون روز نرفتم مدرسه. داخل منزل با واتس به بچه ها درس میدم ولی خدایا کتاب میخوام!
استاد گفت کلاس کتابمون رو هفته ای2جلسه میکنه و ما بچه ها هم ذوق کردیم. کاش انجام بشه! اگر بشه یکیش میشه فردا شب و آخجون! بابا شریف داره حسابی میتازه.
باید درس بخونم. دیرم میشه. حالاست که مادرم برسه. دلواپسم واسش. کاش میشد موارد داخل ذهنش رو بتکونم! اون چیزهایی میخواد که دست من بهشون نرسید. سعی کردم ولی نشد. الان هم ترجیح میدم مادرم دیگه اون چیزها رو نخواد. من واقعا یک فضای آروم دلم میخواد. جایی برای آرامش خودم و خودش. این فضا از نگاه من همین حالا هم موجوده اگر مادرم بیخیال1سری موارد بشه. مواردی که اگر بهش نرسیم اون احساس رضایت نمیکنه و اگر هم بهش برسیم، خدایا! آخه من چه مدلی باید انجامش بدم اگر بهش برسیم؟ احتمالا باز هم اون احساس رضایت نخواهد داشت و من هرچی واسش توضیح میدم که عزیزه من در اون صورت زندگی واسه خود تو سختتر میشه بهم گوش نمیده. خدایا تو پرتم کردی وسط این جلسه ی امتحان. حالا بهم بگو باید چیکار کنم؟
اوه! روزبه بمانی. یعنی تموم! این ترانه رو دوست دارم. چه با حس و حال من فیکسه این لحظه! خدایا! کمکم کن! خدایا! بهم بگو! یعنی من کجا اشتباه کردم؟ اصلا اشتباه کردم؟ من فقط خودمم. همینی که هستم! من فقط پریسام. یعنی باید نقش بازی میکردم؟ باید ماسک میزدم؟ باید خودم رو1بزرگتر مسلط و عاقل و سفت و سخت و همه چیز بلد و قابل اتکا و هزارتا چیز دیگه معرفی میکردم؟ چیزهایی که نیستم؟ خب اینکه میشد کلک. میشد ریا. میشد چیزی که منو از خیلیها به خاطر انجامش به شدت نا امید و دلسرد کرده. و آیا من باید این مدلی پیش میرفتم؟ نمیدونم. اگر هم لازم بوده من بلدش نبودم. بلدش نیستم. این خیلی سخته. اینکه همیشه داخل لباس رسمی تنگی باشی که هر لحظه لازمه مواظب باشی چروک نگیره. من نمیتونم. و به نظرم ایراد همینجاست. اگر نتیجه ی بهتری دلم میخواد باید بتونم شبیه همه باشم. من نمیتونم. یا باید تمرینش کنم، یا از خیر اون نتیجه های بهتر بگذرم. به نظرم دومی آسونتره هرچند ابدا بهم حس مثبت نمیده. دلم گرفت. پس واسه چی شبیه همیشه نیستم؟ واسه چی دلم بارونی نشده؟ واسه چی چندتا جمله ی تلخ نمینویسم که بعد پاکش کنم؟ هیچ حسی ندارم جز سرمایی که وزن داره. سنگین. به طرز آزاردهنده ای سنگین. نه خیلی زیاد فقط اون اندازه که وزنش رو حس کنم. شاید چون از خیلی پیش حسش کردم. واقعیتی که این لحظه هنوز دستم رو گرفته و تکونش میده و تشویقم میکنه که لمسش کنم و هنوز میگه ببین! منو ببین! من واقعیتم. به همین سادگی. به همین وضوح. به هر حال، وزن این سرما رو هرچند ابدا دوست ندارم، اما به خاطرش حس گریه کردن بهم دست نداده. خب دیگه بسه. شاید این مدلی بهتر هم باشه. در هر حال من نمیتونستم تا زمان نامشخص به این گرگم به هوای مضحک با خودم ادامه بدم. بقیه هم که، . . . خخخ بیچاره اون بقیه! به نظرم امتحان الهی واسشون کافیه. دلم نمیخواد برگه سوال امتحانی کسی باشم. نه بیشتر از این. خب دیگه واقعا کافیه. از ناله کردن خوشم نمیاد ولی تا اینجاش و در اینجا لازم بود. من باید1جایی نق هام رو بزنم وگرنه میترکم. تا نت باز رم نکرده برم اینو بزنم روی آنتن و پیش به سوی درس. من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *