بابا برفی عاقبت از راه رسید!

جمعه صبح. فردا کلاس دارم. درس.
از فردا مدرسه ها رو دوباره باز میکنن. میگن ما باید بریم ولی بچه ها نباید بیان و باید اونجا اینترنتی درس بدیم. البته میگن اگر موارد امنیتی رعایت بشه بچه ها میتونن بیان. من هیچ توضیح اضافه ای در مورد این میگنها نمیدم برداشت و خنده ها با خودت. خلاصه اینکه اگر دوباره قانون تا فردا صبح عوض نشه من فردا باید برم مدرسه و بچه ها هم با حضور من میان مدرسه. واقعیتش، اینطوری بهتر شد. تدریس آنلاین زندگی رو از نظم خارج میکنه. شب و روز در حال تحویل گرفتن تکالیفم حتی بعد از11شب و هر لحظه باید دلواپس باشم که خب حالا واسه فردای این بچه ها فایل آماده کنم بفرستم و املا طرح کنم و ای وای ریاضی پنجم با فایل اینترنتی من پیش نمیره چیکار کنم و این تدریسه رو ضبطش کنم و و و و و تازه بعد از تمام اینها میگن واسه چی زودی درستون رو میفرستید میرید که میرید کلاس باید پوئیا باشه تا ظهر بعدش هم که پویا میشه کلا همه چیز از نظمش در میره و تا ظهر گوشی دستمه مشخص نیست چیکار میکنم و عاقبت هم بچه شرایط امسالش رو به راه نیست باید نصفه شب منتظر تکالیفش بشم و و و و و و و و همچنان و. اما اگر بریم مدرسه همونجا درسم رو میدم تکلیفم رو هم میدم فرداش هم تکلیفه رو سر کلاس میخوام بعدش هم این دفتر رو میبندم میام خونه تا فردا و در این مدت شبیه گذشته ساعتهای زندگیم همه مال خودم هستن این چند هفته مخصوصا این هفته آخری حس میکردم هر طرف میرم زیر قدمهام پر از دفتر و کتاب و کاغذ ابتداییه و حصار بین زندگیم و کارم از بین رفته و همه چیز قاطیه و خلاصه اصلا خوشم نیومد. الان فقط مشکل خروج و ماسک و، … بیخیال. یک ماه دیگه عید میشه و بعد از13روز تعطیلی هم خدا بزرگه.
از جمعه ی پیش بهترم ولی این نفله خیال نداره ولم کنه بره. دیشب باز تب داشتم و به شدت کوفتگی اذیتم میکنه و، … کاش بویاییم زودتر تعمیر بشه خیلی ضعیف عمل میکنه واقعا اذیت میشم.
بابا برفی عاقبت اومدش! مثل بهار وسط زمستون، دیروز بعد از ظهر از راه رسید. از خوشی بالا پایین نپریدم. مدتهاست دیگه از این کارها نمیکنم. خیلی بی صدا شاد شدم از رسیدنش. نمیتونم بابا برفی رو از لای اون2تا جلد سخت بیارم بیرون ولی میدونم که اون اینجاست. خوش اومدی بابا برفی! باور کن من پروانه ی بهتری میشم واست. تو فقط بابا برفیه من باش! خیلی لازم دارم حضورت رو بابا برفی. اگر بدونی چه قدر!
استاد توصیه کرده عکس بفرستم همراه کتاب. خدایا من از این کارها بلد نیستم. جام بین سایه ها راحته. دلم سر و صدا نمیخواد. خدایا لطفا!
اصلاح اولیه ی بابا شریف تموم شد. باید بفرستم واسه استاد. پریروز تموم شده بود ولی از روی بی حواسی زدم داغونش کردم و مجبور شدم همه رو از اول اصلاح کنم. دلم میخواد کلاسمون سریعتر پیش بره. مثلا کاش میشد2جلسه در هفته داشتیم. عجله مثبت نیست ولی من هیچ زمانی صبور نبودم. دلم میخواد حرکت رو حس کنم. پیش میریم ولی خیلی یواش. دلم حرکت میخواد. حرکت از نوع روون و نه خیلی سریع اما مداومش.
اگر خدا یاری کنه بعد از تعطیلی مدارس و پایان سال باید برم هنرهای ناتمومم رو تموم کنم. تمومش میکردم اگر کرونای جدید حمله نمیکرد و اوضاع دوباره داغون نمیشد. طوری نیست تابستون داره میاد.
مادرم از تصمیمم برای کاهش وزنم خوشش اومده. البته اگر شل بگیرم بدش نمیاد با خوشمزه های همیشگی تقویتم کنه. شبیه پریروز که حالم خوش نبود و از دستم در رفت ولی دیروز دوباره سفت گرفتم و به خودم و خودش یادآوری کردم که دوباره داره از دستم در میره اون هم یادش اومد و خودم هم یادم اومد و دوباره برگشتم سر مسیر. شکر خدا داره خوب هم جواب میده.
خبر اومدن بابا برفی رو هوار نزدم. فقط به استاد گفتم، به مادرم، و به مدیر. جایی زنگ نزدم. به کسی پیام نفرستادم. زمانی خیال میکردم شبی که اولین کتابم برسه دستم چه هوا زنگ دارم که بزنم. چه قدر نفر هستن که بهشون میگم. ولی دیشب نه زنگی زدم نه پیامی دادم. خودم هم شلوغ نکردم. یک مدل شادی گرم و آروم توی رگهام جریان داشت و هر دفعه که به اون جلد سخت روی میزم دست میکشیدم این گرمای آروم موج برمیداشت و حالش رو میبردم. من چه قدر آروم و بی صدا شدم! ولی دلم میخواد حس مثبت حاصل از حضور بابا برفی رو با چند نفر تقسیم کنم. چند نفری که اثر مثبتشون توی زندگیم خیلی دیرپاست. یکیش آقای کریمی معلم کلاس سوم ابتداییمه. من بچه ی بسیار چموشی بودم. داستانش درازه. داستان تأثیر آقای کریمی هم همینطور. ازش فقط1شماره دارم که هر سال واسه روز معلم بهش پیام تبریک میفرستم. کاش آدرسش رو پیدا کنم تا1نسخه از حس مثبتم رو واسش بفرستم!
یکیش هم معلم کلاس پنجمم آقای سیاحیه. ایشون دور نیست. دستم بهش میرسه. همین نزدیکیهاست فقط نمیدونم در چه موقعیتی و کجا ببینمش. کاش بشه! این آدم خیلی خیلی با ارزشه. از اونهایی که من همیشه دوست دارم نزدیکش باشم. هرچند نزدیکش نیستم. حالا دیگه من1زن بزرگسال هستم و زندگی خودم رو دارم و هیچ بهانه ای نیست که بشه هر دفعه این آدم رو ببینمش. ولی خاطره ی این آقا معلم توانا به شدت در ذهنم روشن و درخشانه. این2نفر هیچ کدومشون اینجا رو نمیخونن ولی من دلم میخواد اینجا اسمهاشون رو ببرم و در موردشون حرف بزنم. آقای کریمی و آقای سیاحی! جفتتون خیلی خوبید. دوستتون دارم!
بذار ببینم دیگه کی! آقای اصغری هم هست. رئیس انجمن شعری که پیش از شروع درسهای زبانم میرفتم. ایشون رو هرگز نمیتونم پیداش کنم. کرونا بردش! روحت شاد استاد! کاش میشد کتابم رو ببینی! گوشه ی چشم هام داره میخاره. مادرم اینجاست. نمیخوام ببینه. بحث عوض.
خلاصه چندتایی هستن ولی دستم بهشون نمیرسه. کاش برسه! کاش پیداشون کنم!
آخجون دارم بوی ماهی ای که مادرم سرخ میکنه رو از اینجا حس میکنم. ایول بویاییم داره بیدار میشه. آخ جون! خدایا شکرت! هنوز خیلی ضعیفه. دیشب دوباره رفته بود. صبحها هم کلا خوابه و انگار نمیخواد بیدار بشه ولی الان انگار داره خمیازه میکشه. خدایا سلامتی کسی رو ازش نگیر!
باید برم درس بخونم. فردا کلاس دارم. دیگه صبح نیستم. باید بجنبم. یک کمی حواسم روی درسم نیست. باید جمعش کنم. خدایا کمکم کن! باقیش باشه واسه بعد. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «بابا برفی عاقبت از راه رسید!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    کاش میشد نفری یه بابا برفی داشتیم اون وقت بنظرم وضعمون عالیتر میشد
    چی میشه گفت
    در هرجهت تو چه با پر چه بی پر اگه بابا برفی داشتی میشدی پرپری کوچولوش خخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. من واسه خاطر این پرپری میکشمت! و بابا برفی! خیلی، . . . بیخیال. چی میشه گفت؟ ولی موافقم کاش میشد داشتیمش! من که خیلی میخوام. خیلی زیاد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *