یک جمعه ی بیمار!

عصر جمعه. درس میخونم و نمیخونم. میخونم ولی نه خیلی سفت. بد نیست آدم باشم درس بخونم. بیماری زده روانم رو درو کرده. حرصی ام. بدجوری. اینهمه مواظب خودم شدم که اینطوری نشه. الان هم تقصیر من نبود. 1عاقلی رفت جایی که نباید میرفت. گفتم نذارید بره فایده نداشت. بعدش اون عاقل این نکبت رو آورد تقدیم کرد به مادر من. به مادرم گفتم مادری درگیر شدی تا خطرناک نشده درمونش کن من بدون چشم دارم میبینم این داره پیش میره. گوش بهم نکرد. عصری از خونه من رفت و شب من رفتم جهنم هنوز هم داخل جهنم سیر میکنم. امروز از شدت خشم کنترل فشار دستهام و سرعت نفسهام و جهش حواسم به شدت سخت بود. از زمانی که بیمار شدم فقط آرامش میدم. به همه میگم چیزیم نیست چیزیم نیست. چیزیم نیست. چیزیم نیست. چیزیم نیست. چیزیم نیست چیزیم نیست چیزیم نیست. هست! چیزیم هست! خیلی هم هست! اگر به من گوش میکردن الان من وسط این وضعیت مسخره گرفتار نبودم. ترکیدم از بس قرص آشغال قورت دادم. معده ی لعنتیم داغون شد. خسته شدم از بس شب از شدت لرز بیدار شدم و به قفسه ی سینم چنگ زدم. صدام تا دیشب به زور درمیومد امروز بهتر درمیاد ولی نه کامل. اگر الان اطرافم آتیش بگیره باید منتظر بشم تا حرارتش بهم برسه و چک و چک صداش تا بفهممش چون هیچ چی حس نمیکنم. نفله شدم از استخون دردهای لعنتی. بیچاره شدم از نفستنگی های نصفه شب. کلافه شدم از بس تا بلند میشم باید مواظب باشم سرگیجه ولو نکندم زمین. تمامش هم واسه خاطر اینکه این عزیزها به من گوش نکردن. کی گفته چیزیم نیست؟ چیزیم هست. دارم منفجر میشم از حرص. دارم میمیرم از درد. اینهمه ماه و سال لعنتی مثل بز سرم رو گرفتم پایین. گفتن نرو نرفتم. گفتن نکن نکردم. گفتن نخور نخوردم. گفتن عروسی فلان رفیقت رو بیخیال این وامونده گرفتارت میکنه از تو همه گرفتار میشیم گفتم چشم. گفتن عزای فلان دوستت رو ولش اون که رفت خدا رحمتش کنه می افتی ما هم پشت سرت می افتیم بمون خونه گفتم چشم. گفتن از فلان کثافت لعنتی مزخرف آشغال نکبت صرف نظر کن کثافت این وامونده از بیرون میاد داخل درگیرت میکنه همه درگیر میشیم گفتم چشم. روانم صاف شد اعصابم خورد شد شدم جوک رفقا شدم مسخره ی تقدیر خودم گفتن بیخیال گفتم چشم. بعدش من گفتم درگیر شدید عزیزها مواظب باشید من دارم میبینم چشم هم نمیخواد بگید فقط مواظب بشید گوش نکردن. گوش نکردن! گوش نکردن و الان هی میگن حالت چطوره؟ حالم؟ حالم خوش نیست. حالم بده. حالم داغونه! دارم از شدت حرص آتیش میگیرم. حالم خوب نیست الان حله؟ حالم خوب نیست. خوب نیییییییست!
خدایا واقعا که! به من که میرسی اون حکمتت رو برعکس بگیر دستت تهش رو بزن هر جام خورد حالت جا میاد؟ آخه واسه چی؟ واسه چی؟ مگه من اومدم زیر صندلی عرشت عر و عر راه انداختم که منو بفرستی به این آشغالدونیت که اسمش رو کردی جهان؟ تو فرستادیم اینجا. تو کردی. تو شوتم کردی وسط این جهنم. واسه چی کردی؟ حال نمیکردی منو ببینی واسه چی فرستادیم جایی که جای مخلوقات ژیگولی عزیزت رو تنگ کنم؟ آخه واسه چی؟ واسه چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بگو دیگه واسه چی؟
تمام جونم از درد معترضه وقتی میجنبم. این عادلانه نیست! دیگه نمیتونم تحمل کنم. برمیگردم.
خب. برگشتم. باورم نمیشه. تماشا کن1الف مرض چه مدلی منو از جا در برده! جدی واسه چی من اینهمه، … کاش سریعتر دست برداره از سرم! استرس دارم نکنه همه چیز شبیه اولش نشه. من تمام حواسم رو لازم دارم. بدون دیدن باقی حس هام بدجوری لازم هستن. کاش سریعتر پسشون بگیرم واقعا دارم اذیت میشم.
مادرم اومد. احتمالا میدونه سرحال نیستم. سعی میکنم نبینه ولی به نظرم میبینه. سخته مخفی کردنش. کاش بهم گوش میکردن! حالم خوش نیست. بهتر از2روز پیشم ولی حس هام ویران شدن. کاش برگردن. خیلی سخته این مدلی.
باید برم سر درسم. بد نیست اینهمه نازک نارنجی نباشم. حرص کمک نمیکنه. اتفاق جفنگی بود ولی پیش اومد و با حرصی شدن من اوضاع بهتر نمیشه. چیکار میشه کرد! این هر جایی میشد که پیش بیاد. در هر حال من که نمیتونستم تا ابد حبس بمونم. عاقبت میزدم بیرون. یا هفته ی آینده مدرسه ها باز میشدن یا عید میرسید و خودم خسته میشدم یا1چیزی پیش میومد و لازم میشد با محیط آلوده رو در رو بشم. همه اینها رو به خودم میگم ولی، … حس تلخی دارم. انگار1جورهایی، … نمیدونم خل شدم به سرم زده این لعنتی زده مغزم رو درو کرده وگرنه نباید اینهمه خشم داشته باشم. هی! حس هام رو میخوام. چه مدلی پسشون بگیرم؟ نمیدونم ولی اینقدر میدونم که حرص خوردن اونها رو تعمیر نمیکنه. کاش برگردن! خدایا کمک کن زودتر برگردن!
شاید اینو نزدم روی آنتن. شاید هم زدم ولی فعلا رمزیش کردم. شاید هم، … اه بسه دیگه دیرم شد. درسم موند. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «یک جمعه ی بیمار!»

  1. مهشید می‌گوید:

    (#یک_حال_بد_طولانی.
    در تمامِ زندگی ام، حسِ انسانی معلق میان زمین و آسمان، همراهم است. حسی که بی اقرار، در حوالیِ هر روزم قدم زده و گاه گداری هم به لحظه هایم دهن کجی کرده است. مثل اکنون. مثل دیروز. مثل روز های نیامده! در مواجهه با همه چیز! انتخاب واحدِ دانشگاه، یافتن کتاب های صوتی، رفتار با دیگرانِ دور و نزدیک، نوشتن، … و اتفاقاتِ لعنتیِ دیگری که اکنون در خاطرم نمانده است. تکرارِ بی وقفه، تکراری ترین کلیشه ی روزهایم است. کلیشه ای که تمامِ حس نوشتن و واژه هایم را به یغما برده است. اتفاقاتی که اگر برای هر کسی بیفتد حالش خوب می شود، حالا جز بد حالی و لمسِ بیشترِ معلق بودن، برای من « هیچ » نتیجه ای ندارد! دلم برای واژه هایم تنگ شده است. واژه هایی که بی جنگ و زور و بغض در آغوشِ قلم جای می گرفتند و تمامِ حجمِ سفیدِ کاغذ را برای شیطنت های کودکانه و بهانه های منطقی یا غیر منطقی شان، تصرف می کردند. به اندازه ی تمامِ لحظه های طولانیِ قرنطینه، از این ویروسِ نابودگرِ بی رحم، بیزارم. به اندازه ی تمامِ کلافگیِ اکنون. به اندازه ی شکنجه ی تلخِ معلق بودن!
    هیچ برای نوشتن نیست. یک روزمرگیِ درگیره مرضِ تکرار، حالِ واژه ها را هم بد می کند. همین که تمامیتِ مرا به چنگ گرفته و قصد رهاییش را هم ندارد، او را بس می کند.

  2. مهشید می‌گوید:

    سلام. دلم می خواد بگم کاش دست بکشه از این همه کشت و کشتار و درد، اما میدونم حالا حالا ها ول کنِ این ماجرای پر وحشت نیست. تازه دوباره جون گرفته لعنتی! جولون می ده…..
    امیدوارم هرچی زودتر بره گورش رو از دور و اطراف تو گم کنه. خواهرم از مدرسه با خودش اتسه و سرفه و سر درد اورده! کاش ….. کاش این لعنتی نباشه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مهشید عزیز. خواهرت چه طوره؟ امیدوارم بهتر شده باشه! این حالاها دست از سرمون برنمیداره. ای کاش با رسیدنه بهار کمی از رو بره و عقب بکشه! دلم برای آسمون تنگ شده، هرچند نمیبینمش. مواظب خودت باش! این لعنتی تجربه ی دلچسبی نیست. اصلا نیست.

  3. ابراهیم می‌گوید:

    الان چطوری پریسا؟؟؟ امیدوارم بهتر باشی
    عاقلا کارا رو انجام میدن بعد زمین و زمان و حتی خدا رو مقصر میدونن جز خودشون

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. الان عجیبم. روزها بدک نیستم ولی شبها1خورده سختتره. نمیدونم خیلی ازش گذشته ولی واسه چی درست نمیشم؟ از دست این عاقلهای عزیز! آخ آخ از دست این عزیزها!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *