اشک صفاست!

2شنبه شب. دیگه تردید نیست بیمار شدم. بیماری واقعی. دیشب خیلی خیلی سنگین گذشت. امشب آماده ام که حمله ی بیماری رو دفعش کنم. این میاد و میره ولی، … همه آدمها زمانی که بیمار میشن دلشون میشه قد نگاه1کبوتر غمگین؟ دیشب چنان وحشتناک حالم بد بود که نمیتونستم از جام بلند شم آب بخورم. با هر دردسری که بود بلند شدم. رفتم جلوتر ولی نرسیدم. به جای آشپزخونه رفتم داخل حمام. اونجا گرم بود. دلم میخواست تا صبح همونجا بشینم. سردم بود. خیلی ناجور سردم بود. اونقدر سردم بود که جریان یخ رو جای خون داخل رگهام حس میکردم انگار. بعدش بلند شدم وایستادم. نمیشد. به خدا مبالغه نمیکنم به خدا نمیشد! به هر بیچارگی بود بلند شدم وایستادم. تکیه زدم به دیوار. سرم رو تکیه دادم به پکیج. آخیش! گرما! حرارت! گیریم که از1لوله ی خیلی سفت! بعدش1دفعه زدم زیر خنده. اول1لبخند بود. از جنس لبخند بیمار. بعدش خنده شد. بعدش قهقهه شد. بعدش اونقدر خندیدم که تمام جونم از این خنده ی لعنتی میلرزید. خندیدنهام شدیدتر و شدیدتر شدن. دیگه نتونستم وایستم. ولو شدم روی زمین و اونقدر خندیدم که حس کردم الانه که نفسم دیگه بالا نیاد. قلبم به اعتراض ضربان میزد. میزد و میزد و میزد! دلم، پایان اون سرمای کزایی رو میخواست. اون لحظه انگار جز این هیچ چیز دیگه ای دلم نمیخواست. زمانی که برگشتم توی تخت منجمدم هنوز اون خنده های کزایی همراهم بودن. آب هم نخوردم. گوشیم رو باز کردم و کتاب خوندم و کتاب خوندم. این نرم افزاره خیلی خوبه. ممنونم دکتر! واسم کتاب میخونه. صفحه که تموم میشه صدای ورق زدن کتابه میاد. این حس رو بدجوری دوست دارم. بسیار بسیار شدید دوستش دارم. ایسپیک هم خوب میخونه. روون و آشنا و قشنگ. و اون صدای ورق. سوارش میشم و میرم به گذشته ها. زمانهایی که هرچی که بود، هرچی که بودم، میشد در حماقتهای خودم غرق بشم و گوش به صدای کتابی که واسم خونده میشد، بیخیال کوچیکی خودم بشم. بیخیال اینکه در بزرگسالی چه موجود کوچیک و احمق و بی ارزشی شده بودم! حالا من بزرگ شدم. نه مشهورم نه قهرمانم نه خدای ارزش. اما حالا دیگه بزرگم. قهرمان شکسته و خسته ی زندگی خودم. اما چه قدر این بزرگ شدن دردناکه! دردش رو شبهایی شبیه دیشب بدجوری احساس میکنم. به جهنم که اینجا رو همه میخونن. به جهنم که همه میفهمن. مگه نمیشه آدم بزرگها هم خسته بشن. وا بدن. بِبُرَن؟ من همچنان میخندیدم. شب آهسته روی تب وحشتناکم قدم میزد. گوشیم1نواخت صفحه های کتابم رو واسم میخوند و صفحه به صفحه ورق میزد و پیش میرفت. من همچنان شناور در تب و هذیونهای بیداری میخندیدم و اشک بود که شبیه سیل تمام تبِ نشسته به چهره ام رو میشست و میگذشت و میگذشت!
باز داره شب میشه. این دفعه آماده ام. با چندتا قرص و کلی آگاهی و حواسی که این دفعه پرت نیست که تب بتونه ضربه ام کنه. بله من گریه میکنم. بیمار هم میشم. دلتنگ هم میشم. ولی هنوز ترجیح میدم بجنگم تا بی دردسر ضربه بشم. من اشکهای گذشته ام رو پیدا کردم. حالا میتونم شبیه گذشته ها چنان ببارم که دستهام واسه پاک کردنش کافی نباشن. زمانی خیال میکردم این یعنی1ضعف بزرگ. حالا دیگه این مدلی نمیبینمش. اشک اخلاصه. اشک صفاست. اشک کلامه. کلامه دل. اشک مناجاته. اشک صفاست. اشک صفاست. اشک، صفای دله!
میدونم این مدل وا دادنم اصلا درست نیست. باید مثل همیشه باشم. سفت و بیخیال. باید باز هم بخندم و بگم خب که چی؟ باید خیلی چیزها باشم. باید پریسا باشم. هستم. بذار این بیماری بره. حالا دیگه خیلی چیزها میدونم. یکیش اینکه وا دادن، خسته شدن، دلتنگ شدن، گریه کردن، تمام اینها هم بخشهایی از وجود1آدم هستن. اگر نباشن من دیگه کامل نیستم. حالا دیگه میدونم قوی بودن به این نیست که هرگز گریه نکنی. هرگز نخوایی. هرگز دلتنگ نشی. اینها باید باشن تا من بتونم توی راه باقی بمونم و ادامه بدم. اینها لازمه ی جاده هایی هستن که باید بریم تا به انسان بودن برسیم. هنوز دلم نمیخواد کسی ببینه چیزی شبیه دیشبم رو. ولی خوشحالم که1جایی در اعماق ضمیرم اون حس قشنگ هنوز اونجاست. فردا یا پسفردا من دوباره درست میشم. فقط ای کاش1خورده کمتر خسته باشم! بدجوری این دستاندازها زیادن. من خیلی خستم خیلی!
بسه دیگه. خدایا شکرت که شنبه کلاسم تعطیل بود و کلی درسهای فردا رو بلدم. ولی باید مواظب باشم غافلگیرم نکنه. باید بخونمش. میگم که، چیزه. نمیشه فردا صبح بخونم؟ به جانه خودم الان چیزه. شب و تب و ازینا. حلش میکنیم. من و درسهام. بد نیست فعلا به داد چاییم برسم که سرد شده. قهوه الان واسم به شدت دردسر میشه. شاید بد نباشه امشب رینگ بین خودم و اضافه وزنم رو مسکوت بذارم به مناسبت نکبته وروده تب. مادرم که موافق بود. باید دید. بسه باید برم ببینم لینکی که امشب باید جا به جاش کنم اومده یا نه. امشب ساعت10باید بره و اگر نجنبم اصلا مثبت نیست. عمری باشه برمیگردم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *