صبح و بارون و پتو و الباقی موارد.

1شنبه صبح زود. واسه چی بیدارم؟ میتونم فعلا بخوابم. داخل تخت. کیبورد و سیستمی که به جون گوشیم با اون اپلیکیشن کتابخونش دعا میفرسته که نجاتش دادن.
این شبها داخل تیمتاک نخوابیدم. دیشب حتی نصفه شب هم نرفتم. سخته خیلی خیلی خیلی زیاد.
بچه های من امسال2تا شدن و نمیفهمم چه مدلیه که آماده کردن فایلهاشون رو با هم قاطی میکنم و این دفعه خیلی این2تا برنامه مخم رو کار گرفتن. شاید واقعا لازم باشه همون صبح درسه رو بدم و بیخیال فایلهای پیش از زمان بشم. نمیدونم. الان نمیدونم.
داخل تیمتاکم. سکوته. یکی2نفر بودن که رفتن. من دیگه مدتهاست واسشون بیگانه شدم.
از اینکه میتونم با گوشیم کتابهای بیشتری نسبت به گوگل اوسیآر بخونم حس خوبی دارم. از اینکه تونستم شروع موفقی در سبکتر کردن جسمم داشته باشم حس خوبی دارم. امیدوارم ادامه ی موفقی هم داشته باشم. از اینکه کلاسم دیروز تعطیل بود و امروز نفسم جا میاد حس خوبی دارم. از اینکه میتونم فکر کنم که چه مدلی کلاسهای آنلاین رو مدلی پیش ببرم که اینطوری سر به سرم نذارن حس خوبی دارم. حسهای خوب زیادی دارم که هرچند کوچیکن ولی این کوچیکهای درخشان شبیه ستاره های کوچولو برق میزنن. گیریم که1خورده بیحالن. خب عاقبت بزرگتر میشن. سرحالتر و قویتر میدرخشن. قطعا میشه. حسهای مثبت زیادن فقط، …
اون بیرون داره بارون میاد. چه بارونی! و من بدجوری دلتنگیم شده. دلم تنگ شده به شدتی که دل پروانه تنگ بهارش بود. خدایا من نمیتونم این مدلی ادامه بدم این چه داستانیه! باید بدم باطریم رو تعمیر کنن که اینهمه زود به زود شارژ خالی نکنه من که نمیتونم هر دفعه دنبال شارژر بخزم وسط هستی. ای بابا!
به نظرم ادامه ی قصه ی کوکو رو پیدا کردم. فقط نمیدونم چه مدلی پیشش ببرم. خب این رو هم پیدا میکنم. شروع که بشه باید پیش بره و میره. کاش سیرش رو پیدا نمیکردم! واقعیتش، … بیخیال.
واسه چی سر صبحی تیمتاکم؟ نمیدونم شاید تا اطراف7بمونم بعدش بزنم بیرون. بد نیست بلند شم1دوش درست درمون بگیرم. حسابی لازمش دارم. واییی ولی الان نه بذار فایلهای امروز رو بفرستم تا اون زمان هم بهانه دارم که بلند نشم. زیر پتو خوش میگذره. من1پتو دارم که خیلی مهربونه. بغلم که میکنه کامل فرو میرم داخلش و به شدت حال میده بهم. هم سبکه هم نرمه هم گرمه هم مهربونه. به من چه که تو اجسام رو شبیه من نمیبینی پتوی من مهربونه تو هم اونقدر بخند که بترکی. پتوم رو دوست دارم. چندین بار توی بغلش بیمار شدم چند دفعه هم توی بغلش گریه کردم بیخواب شدم گیج شدم ولی همیشه بغلش رو دوست داشتم هنوز هم دارم. زمانی که خیال میکردم رفتنی شدم به اون طرف جوب پتوی مهربونم یکی از مواردی بود که به هیچ وجه خیال جا گذاشتنش رو نداشتم. حالا من اینجام و پتوی مهربونم هم باهامه. من جایی نرفتم و، …
دلم خیلی تنگه امروز صبح. خدایا! این واقعا تلخه. یعنی واقعا این هم بخشی از داستانه؟ یعنی این رو هم باید بگذرونم؟ کاش نخوایی بیشتر از این اذیت بشم! خدایا کمکم کن!
کتاب جلاد لاغر تموم شد. برده کشته شد ولی اربابه خیلی چیزها یاد گرفت. مردی شد واسه خودش. زمانی که دزدیدنش و برده کردنش دلم خنک شد. به نظرم واسش لازم بود. سفر و ماجراهاش به واقع مردش کردن. به نظرم این کتاب دقیقا سیر1آدم به طرف انسان شدن رو به زبون دارن شانگونه توضیح داد. برده که تموم شد نیمه شب بود. خیلی تلخ بود واسم. من از کی اینهمه دلکاغذی شدم؟ خوشم نمیاد. ولی اون برده ی خوبی بود. کاش میشد بمونه! اما نمیشد. گاهی با رفتن میشه موندگار شد. آسون نیست به خصوص واسه بازمونده ها.
یک کتاب دیگه دادم این نرم افزاره جفت و جورش کنه واسه خونده شدن. آخ جون. 100صفحه از پردازش کتابه مونده. قهوه. بد نیست بلند شم درست کنم. قهوه خوردنم زیاد شده این مثبت نیست.
بسه دیگه دستم درد گرفت حالت قرار گرفتنش خیلی عجیب غریبه دارم اذیت میشم دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *