یک جمعه ی شاید کمی متفاوت. شاید!

صبح جمعه. وای درس درس درس درس!
دیشب کلاس استاد. جلسه دوم. چرخه ی داستان دومم راه افتاد. فعلا خیلی مشق ندارم. استاد از نثرم رضایت داشت و میگفت با این موضوع و این حال و هوا جور درمیاد. منتظر بابا برفی هستم. بابا برفی شبیه بهار پروانه دیر کرده. کاش برسه. دلم میخواد پیشم باشه. حتی در بین2تا جلد سخت. دلم یک بابا برفی میخواد که دلواپس رفتنش نباشم. که مطمئن باشم جایی نمیره. که مال کسی نیست!
امروز کمی انگار متفاوت شروع شده. کمی عجیب. یعنی همین مدلی متفاوت پیش میره؟ امروز و باقی روزهای پشت سرش؟
هنوز بهمون نگفتن فردا باید بریم مدرسه یا نه. هنوز2تا فایل واسه تدریس فردا مونده که آماده کنم. هنوز درسم رو شروع نکردم. امروز ناپرهیز شدم. وای3تا قهوه خوردم3تا! الان هم حسابی بی حسم انگار. کار بدی کردم ولی بدجوری دلم میخواست هرچی میخوردم انگار آروم نمیشدم هرچند میدونستم این آرومم نمیکنه ولی تلخیه آشناش رو دلم میخواست. خب. خوردم دیگه! الان هم اثرش داره ظاهر میشه. خب بشه! که چی؟ زمانی که داشتم ناپرهیزی میکردم خوش گذشت پس باقی رو بیخیالش. هی! اینجوریه؟ خیلی ناپرهیزیهای دیگه هم دلم میخواد که در لحظه خیلی خوش میگذره میشه من1کوچولو، … اوه نه. میدونی چیه؟ نظرم عوض شد اصلا دلم نمیخوادشون. با توجه به هشدارهایی که رگباری داره درباره کاهش ضریب ایمنی بدن در برابر کرونا بعد از اون مدل ناپرهیزیها میاد باید بدجوری بوق باشم که همچین خریتی کنم. نمیکنم. هیچ دلم نمیخواد این ویروسه دیوونه دستش بهم برسه.
ساعت داره مثل فشنگ میره طرف10و من هنوز در حال ولگردی هستم. درست نیست باید بجنبم. روزها دارن خیلی آهسته بلندتر میشن. آخ جون. بلند شدن روزها رو خیلی دوست دارم. از روزهای بلند خوشم میاد. انگار زندگی جریانش سرحالتره. روزها که شروع میکنن به کوتاه شدن انگار زندگی داره یواش یواش پیر میشه. حتی تصور اینکه چند ماه دیگه باز این سیر تغییر میکنه هم در اون زمان منو سرحال نمیاره. دلم میخواد روزها همیشه روشن و بلند باشن. روزهای روشن و بلند شبهای درخشان و مهتابی دارن. دلتنگ مهتابم. خدایا! میشه منو بعد از اینجا ببری به1بهشت مهتابی؟
دلم میخواد1گوشه از بهشت باشه و من. گوشه ای که شبهاش لبریزه از مهتاب. رودخونهش سرریزه از مهتاب. برگهای درختها و گلهاش شناورن در مهتاب. مهتاب. مهتاب. من باشم و مهتاب. مهتاب!
این روزها هر راهی که میرم، هر چیزی که میگم، هر خیالی که میکنم، پایانش همینجاست. یک بار دیگه در عمرم بعد از سالها، چند سال پیش بود؟ هوای نقاشی زده به سرم. کاش میتونستم نقاشی کنم. تابلوهایی که میکشیدم این روزها بدجوری نادیدنی میشدن. باید میکشیدم و، … اینکه شبیه نوشته نبود بنویسم پاک کنم! باید میکشیدم و مخفی میکردم جایی که هیچ کسی نبینه. دلم نمیخواست کسی ببینه اگر میشد و میکشیدم! بهشت من. بهشت خودم. بهشت مهتابی من! آخ خدا! خدا! خدا!
عجیبه واسه چی من این روزها هر لحظه تشنمه! بدجوری گیر دادم به این لیوانه که همیشه پر باشه و همیشه دم دستم باشه! شکر خدا که هست. شکر خدا که خیلی چیزها هست. لیوان دردار بزرگم. یخ و آبی که همیشه در دسترسه. خونه ی امن و مهربونم. خدایا شکرت! چه قدر این4دیواریه نه چندان بزرگ رو دوست دارم! خدایا ممنون که هست! میدونی؟ حس میکنم خونه ها روح دارن. به نظرم اینجا گفتم. یادم نیست. حسش نیست برگردم دنبالش بگردم. خب گفته باشم دلم میخواد باز بگم. سایت خودمه. خونه ها روح دارن. خونه قبلی که بودم حسش بهم بی تفاوت بود. انگار خیالش نبود که باشم یا نباشم. قبلش هم داخل1خونه ای بودم که حسش رو خیلی خاطرم نیست به نظرم معمولی بود متمایل به مثبت. پیش از اونجا هم1جایی بودم که به نظرم اصلا دوستم نداشت. بد نمیگذشت ولی خوش هم نمیگذشت. مهمون بودن رو قشنگ حس میکردم. بلاتکلیف بودن رو. حس میکردم مال اونجا نیستم. نبودم. قبلترش1خونه ای بودم که به نظرم چندان دوستم نداشت. همه چیزش خوب بود و رسم میزبانی رو هم خوب به جا میآورد. داخلش1جایی بود که میتونستم پناه بگیرم. آخه اونجا تنها نبودم. ولی با اینهمه به نظرم خیلی دوستم نداشت. فقط میزبانی1خونه واسه اعضا رو به جا میآورد و خوب هم به جا میآورد. من یکی از اعضا بودم. قبل از اون هم1خونه ای بودم که حسابی دوستم داشت. هنوز حال و هوای شبها و روزهاش یادمه. دلم واسش خیلی تنگ شده. بدجوری دوستش داشتم. ولی اجاره بود باید ازش میومدیم بیرون. کاش هنوز سرپا باشه و ساکنانش دوستش داشته باشن اون هم دوستشون داشته باشه! و حالا اینجام. خونه ی خودم. دنیای کوچیک و شخصی من، که میدونم خیلی دوستش دارم و به نظرم خیلی دوستم داره. دوست داشتنش از جنس اون خونه اجاره ای نیست نمیدونم1جور دیگه هست. انگار عنصر1جور واقعیت بیشتر قاطیشه. اون خونه اجاره ای داخل دوست داشتنش1جور عنصر رویای دلچسب قاطی داشت که میمردم واسش. اینجا انگار دوست داشتنش بالغتره. بلد نیستم توضیح بدم. مثل همیشه. ولی اینجا رو دوست دارم. این خونه هم باهام حسابی مهربونه. باهام راه میاد. خامدستیهام رو تحمل میکنه. زمانی که خسته از روزمرگیهای لعنتی از اون بیرون در میرم و خودم رو پرت میکنم وسط دیوارهاش بغلم میکنه. خستگیهام رو از روی اعصابم پاک میکنه. انگار حسش از حس و حال خودم بالغتر و کهنسالتره. انگار مواظبم میشه. اینجا رو دوست دارم. خدایا ازم نگیرش حتی زمانی که دیگه اینجا نباشم و، … نه. حالا نه. الان نمیخوام. باشه واسه بعد. خدایا! …
3تا لیوان قهوه ی بدجنس! حالا واسه کم کردن ضرب اثرش چیکار باید کنم؟ هی! ساعت از10گذشت! دیرم شد! درسم موند! من رفتم!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *