تکه ای کوچولو از روزمرگیهای کوچولوی من.

5شنبه بعد از ظهر. درس میخونم. امروز صبحی نخوندم. مشغول آماده کردن فایلهای تدریس بچه ها واسه شنبه بودم. هرچند نگفتن که شنبه هم باید آنلاین باشیم ولی بد نیست من آماده باشم. بدون کتاب سخته باید بجنبم. ولی1چییزی. انگار درس دادن داخل مدرسه جدا از خطر بیرون رفتن از قرنطینه و ویروس و دردسرهاش خیلی از واتساپی درس دادن آسونتره. کتاب بچه رو میگیرم دستم و همونجا واسش توضیح میدم اگر هم بچه سوال داشته باشه همونجا واسش دوباره توضیح میدم ولی این مدلی اولا کتاب بی کتاب دوما چون بچه پیشم نیست و میترسم سوال واسش پیش بیاد مجبور میشم اونقدر حرف بزنم و اونقدر توضیح بدم که نفسم بگیره. تازه بعدش هم اصلا نمیدونم بچه فایله رو گوش میده یا نه. تیمتاک جای خوبیه کاش آموزش پرورش قبولش داشت بچه ها رو میآوردم اینجا درس میدادم البته الان هم میشه ولی خارج از گروه آموزش مدرسه فقط میشه کلاس خصوصی حسابش کرد و من هرچند معتقدم باید وظیفه رو درست و کامل انجام بدم اما بیشتر از وظیفه رو انجام نمیدم و کلاس خارج از برنامه ی مدرسه جزو وظایفم نیست. موجود مزخرفی هستم ولی همینه که هست.
مادرم اون طرف خوابه. من از بعد از ظهر نشستم سر درس خودم. کمی از فایلهای تدریس شنبه ی بچه ها مونده ولی اول درسهای خودم رو به1جایی برسونم بعد میرم بالای سرش چون در غیر این صورت دلواپسی ترمزم میشه. اوه چه سریع ساعت2شد بابا زمان1کوچولو وایستا1چایی بخور دیگه!
امشب ساعت8کلاس قلم با استاد. استاد به من تکلیف نداد و کارم هنوز شروع نشده. هرچند، استاد میگه دفتر ماجرای بابا برفی رو بسته بدون اما منو که احتمالا میشناسی! تا نتیجه زیر سرم نباشه هیچ چیزی واسم تموم شده نیست.
کرونا داره قیامت میکنه. آماری که از مرگ و میرها میدن خیلی آهسته داره میره بالا. اگر این آمار درست باشه. و تعداد گرفتارهای کرونا به طرز وحشتناکی زیاد شده. انگار وسط ملت بمب ویروس منفجر کردن. امیرعلی حالش خوش نیست. به نظرم گرفته. برادر بزرگش هم همینطور. من واقعا دلواپسم. واسه این2تا بچه و واسه خونواده شون. پدرشون بیماره. اگر بهش انتقال بدن وااااااییی! فایده نداره که واسه مادرش پیام هشدار بفرستم. خودش میدونه و گفتن های من فقط خستهترش میکنه. خدایا کمکشون کن این واقعا سخته. متأسفانه ملت هنوز از این ورژن کرونا نمیترسن و چون نمیترسن اوضاع هی داره خرابتر میشه. کاش ما1خورده بترسیم!
در آخرین آزمایشی که از خودم داشتم دیگه پرت نشدم عقب و البته به نظرم بد نباشه دیوار پشت سرم که بهش تکیه زده بودم رو هم به حساب بیارم. چیه هیچ هم تقلب نکردم فقط از دیوار به عنوان پشتیبان کمک گرفتم ایرادش کجاست؟ من پرت نشدم عقب ولی، … مادرم میگه تو داخل این خونه چیکار میکنی؟ گفتم زندگی. میگه زندگیت گاهی عجیبه. انگار جنگ میکنی. گفتم من نابینام نمیبینم میخورم به همه جا. گفت به همه جا؟ یعنی الان چه جوری خوردی به در کابینه پایینی کنج آشپزخونه که لولاش کج شده و دیگه بسته نمیشه؟ دقیقا کجات خورده بهش و چه جوری خورده؟ خدایی حرف حساب جواب نداره توجیه هم نداره. خدا خیر بده زنگ تلفن رو که مادرم رو احضار و منو خلاص کرد. خب چی بگم ضربه هست دیگه خوردم من از کجا بدونم چه مدلی خوردم مگه من تعیین میکنم چه شکلی زمین بخورم و، … خب بابا الان چی؟ اتفاق بود دیگه افتاد چیکارش کنم؟
باید سبکتر بشم. واقعا لازمه بشم. با وزن فعلی کنترل واسم بدجوری سخته. همینطور هم ضربه ها. شبیه راننده ای هستم که بهش1کاپرا میدن که ببره و میگن باید با این ماشین بری و مسابقه بدی. کاپرای سنگین مثلا با پراید سبک. نمیدونم یا با1ماشین مسابقه ی معمولی. تا من بیام فرمون رو بچرخونم پرایده پریده رفته. اگر مانعی بیاد وسط اون فشنگی میتونه در بره و من نمیتونم چرخش ها و ضربه ها رو کنترل کنم. من واسه تسلط بهتر باید پشت فرمون1ماشین جمع و جورتر و سبکتر بشینم. خدایا باید انجامش بدم! تردمیل عوضی! استرس عوضی! ژن عوضی! اه لعنتی!
همه چیز جسمم رو رها کردم. حسش نیست دوباره شروع کنم. از تکرار این برنامه حالم به هم خورده. مادرم امروز میگفت دوباره شروع کن. گفتم ببین مادری از این شروعهای نصفه متنفر شدم ول کن. میگفت نه این دفعه واقعا من هم مانعت نمیشم اذیتت هم نمیکنم. گفتم بالای ده هزار دفعه گفتی و گفتم ول کن خدایی اعصابم خورد میشه. گفت نه این دفعه واقعیه. گفتم ببین مادری همین1دفعه. به خدا اگر این دفعه وسطش سر به سرم بذاری دیگه هرگز انجامش نمیدم و اگر هم بخوام چیزی رو امتحان کنم میرم دارو میخرم که تو هیچ خوشت نمیاد. باشه رو گفته نمیدونم چه قدر میتونه سرش بمونه. من خودم میتونم به خدا میتونم ولی این، … اه خدایا!
2روزه که به طرز بدی تشنه ام. هر لحظه تشنه ام. بدجوری هم هست. همیشه1لیوان بزرگ دردار پر از یخ و آب دم دستمه.
این شبها از فشار خواهندگی بهشت تب میکنم و صبحها گیج میزنم. خدایا کمکم کن!
باید برم درس بخونم از2گذشته و من عقبم. مادرم هم الان بیدار میشه بد نیست برم چایی دم کنم. دیرم شد. من رفتم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *