این تب واقعیه!

3شنبه شب. دیره باید بخوابم. بیخیال فردا که مدرسه نمیرم فقط باید فایلهای تدریس رو بفرستم که شکر خدا امشب پر کردم.
کلاسم از نظر استاد مثبت بود. خودم طبق معمول بیشتر از اینها انتظار داشتم. فردا باید درس واتساپی بدم. امروز هم دادم. سورپرایز سختی بود1دفعه دیدم باید درس بدم نه کتاب داشتم نه آمادگی ولی شکر خدا سریع جنبیدم و تونستم. یکی از بچه هام بیماره و امروز درس فرستادم واسش اما فردا دیگه نمیفرستم اگر خدای نکرده بیماریش سنگین باشه نمیتونه انجامش بده.
داخل تیمتاکم. داخل جمع. بچه ها میگن و میخندن و چه عجیب من اینجا چیکار میکنم؟
با کلام جمع بیگانه شدم. به نظرم بد نیست بزنم از اینجا بیرون ولی، … هنوز اینجام و، …
جهانه جنونم رو عشقه. هم امنه هم آرومه هم هرچی بخوام داخلش موجوده. هرچی بخوام؟ بله دقیقا هرچی! هرچی! حالا گیریم که جعلیه. خب باشه. جعلیجات هم چندان بد نیستن. کمک میکنن. دلم جهانه جنونم رو میخواد. بدجوری هم میخواد. اونجا نه کلام عجیبی هست نه جمعی که من باهاش بیگانه باشم نه سرمایی که از دیواره ی رگهام رد بشه و برسه به مغز استخونهام.
اوه اینجا داخل کانال اوضاع حسابی شلوغ شده. دیگه نمیخوام بمونم2دقیقه بزنم بیرون اگر دلم خواست دوباره برمیگردم زمانی که وضعیت2درصد درستتر بشه. واسه چی من اینهمه نچسب شدم؟ جدی از کی اینطوری شدم؟ همچین شیرین نبودم ولی اینهمه تلخ هم نبودم. چی شده؟ چی شدم؟ کاش، …
خدایا اینها رو ول کن من مال سکوتم. مال جهانه جنون. مال آرزوی بهشت و آخ خدا چی میشه اون هوا! اون حس! اون بهشت! بهشت! بهشت! خدایا تو تب کردنهام رو میبینی! هیچ کسی نیست و شکرت که کسی نمیبینه ولی تو داری میبینی. باورم نمیشه. من واقعا تب میکنم. تب واقعی نه تشبیهی. این تب واقعیه. دفعه اول که دیدم بیشتر شوکه شدم تا بترسم. هنوز باورم نمیشه. یعنی این واقعا واسه من داره پیش میاد؟ خدایا واسه چی؟ واسه چی من؟ واسه چی اینجا؟ واسه چی الان؟ خدایا! آخه واسه چی؟ آخه من چی بگم ای خدا! تب! من واقعا تب میکنم! امشب هم تب کردم. خفیفه ولی محسوسه. از حیرت دارم دیوانه میشم. این نمیتونه واسه من پیش بیاد. من نمیتونم این واقعا، … خدایا! خدایا کمکم کن!
فردا مادرم میاد اینجا. خدایا چه خوبه که مدرسه نمیرم ولی کرونا، … ولی تعطیلات کرونایی، … ولی بچه ها، … ولی تعهدم، … خدایا من همیشه تعطیلی دلم خواسته ولی تو که میدونی منظورم این نبود! هیچ وقت این نبود. مخصوصا بعد از2سال تعطیلی که درد و ترس اون مدل تعطیلات نامحدود رو دیدم. من دلم نمیخواست این مدلی بشه. خدایا نمیگم کمک کن الان مدرسه ها باز بشن. الان اینجا کرونا وحشتناکه. کاش باز نشه. ولی کمک کن کرونا بره تا زندگی عادی برگرده سر جای خودش. تمام بخش هاش. چه اونهایی که من دوست دارم و چه بخش هایی که دلم نمیخوادشون. قطعا بعدش من باز هم نق تعطیلات رو میزنم که ای خدا چی میشه1هفته تعطیلی خالص بدی! ولی خدایا تو میدونی هرگز هرگز هرگز منظورم از تعطیلی این نیست. خدایا کمک کن! این مردم گناه دارن نجاتشون بده! خدایا نجاتمون بده!
تب. دلم میخواد به1کسی بگم. من واقعا تب میکنم. این اگر شدیدتر بشه من باید چه معامله ای کنم باهاش؟ آینده همیشه آینده باقی نمی مونه. عاقبت حال میشه و من نمیخوام شبیه1کوره آتیش شعله بکشم و خودم رو ضایع کنم. خدایا کاش میشد به1کسی، … آخه به کی؟ خدایی تصور کن این، … ول کن الان مغزم منفجر میشه بذار ببینم تیمتاک آرومتر شده واردش بشم یا نه.
داخل کانال بسته. من نباید اینجا باشم. تب رو زیر پلکهام حس میکنم. پلکهام واقعا داغن. کمه ولی هست. به خدا به خدا هست. این تب واقعیه. خدایا دلم میخواد هزار هزار هزار دفعه بنویسمش. این تب واقعیه! من نمیفهمم. آخه این، … خدایا کمکم کن! من بهشتم رو میخوام! خدایا من بهشتم رو میخوام! خدایا من همیشه نق زدم همیشه1چیزهایی خواستم و میخوام همیشه همیشه! ولی ببین! اگر منو ببری بهشت دیگه نق نمیزنم. باور کن راست میگم. دعا میکنم ولی نق نمیزنم. فقط این، … فقط1مدلی بهم بگو از این جهانت که پریدم، زمانی که از حصار خاک رفتم، زمانی که رفتم جایی که نه حصاری هست نه منطقه ی ممنوعه ای و نه خاکی و نه قیدی و نه خطی، بهم بگو که اون زمان منو میفرستی بهشت. بهشت من! بهشت خودم! خدایا من خیلی بهشت رو میخوام! اونقدر میخوام که تب میکنم. تب واقعی. تب جسم. تب کاملا مشخص جسم! خدایا! اینجا خیلی چیزها ندادی بهم که خیلی ها داشتنش. بیخیالش. حکمتت رو شکر. بیخیال سرنوشتم. بیخیال زندگی استاندارد. بیخیال بابایی که باید، … بیخیال تماشاهایی که حق هر زنده ای بود و هست و نمیدونم روی چه حکمتی ازم گرفتیش. بیخیال همه چیز. فقط بهم بگو بعد از پریدنم میفرستیم بهشت! من هیچ زمانی هیچ چیز رو این مدلی ازت، … این دیگه چیه! مگه اشک ها هم تب میکنن؟ واسه چی اینها اینهمه در نظرم داغن؟ خدایا! دلت نیاد این مدلی تبدار ولم کنی تا خاک بشم. منو ببر بهشت! کمکم کن من برم بهشت! خدایا! خدایا! تو رو خدا!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت از11گذشت. این اشک ها داغن. اذیتم میکنن. بذار تمومش کنم و نمیدونم و چی. برم کانالهای باز؟ ولو بشم کتاب بخونم؟ درسهام رو واسه شنبه جفت و جور کنم؟ درسهای واتساپ واسه بچه ها رو جفت و جور کنم؟ بخوابم؟ کاش میشد بخوابم! تب. امشب هم تب کردم. این تب واقعیه! خدایا کمکم کن! کمک کن خواب ببینم که تو منو میفرستی بهشت. بسه خسته شدم. ویرایش هم نمیخوام کنم. بذار همین مدلی بمونه. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *