ولگردیهای یک جمعه ی بارونی.

بعد از ظهر جمعه. اون بیرون سرد شده. بارون. حس ندارم نق بزنم که کاش فردا تعطیل باشه! اگر قرار باشه میشه نباشه هم که هیچ. باید درس بخونم ولی نمیخونم. درسهای3شنبه رو واسه فردا باید بلد بشم. اون2تا متنم رو بلد شدم مونده اون2تا صوتیها. خدایا باید بخونمشون خوندنم نمیاد.
تب رفته و1کوفتگی نچسب و ناخوشآیند از خودش جا گذاشته که هیچ ازش خوشم نمیاد. جای شکرش باقیه که تب موندگار نشد. واقعیتش رو بگم تعجب کردم که به این زودی رفت. خیال میکردم حالا که بیشتر از1شب مونده بالا میگیره و پدرم رو درمیاره ولی ظاهرا در مورد خودم خیلی هم بیراه نرفتم. خوشحالم که میبینم هنوز قویتر از اونم که به اون شدت و مدت طولانی ولو بمونم. میدونم که این جزر و مد همینجا تموم نمیشه. میدونم که باز هم پیش میاد و چه بسا شدیدتر پیش بیاد ولی حالا میدونم که هرچی هم شدید باشه اگر زنده از وسطش رد بشم رفتنیه و خیلی طول نمیکشه. یعنی اجازه نمیدم که طول بکشه. کاش اصلا لازم نمیشد مقابله ای پیش بیاد! کاش نمیشد ولی کاریش نمیشه کرد. آینده در راهه و چه ما بخوایم و چه نخوایم اون چیزی که باید بشه میشه و ما به موقعش باهاش رو در رو خواهیم شد. فقط امیدوارم، با تمام روحم امیدوارم زمانش که برسه من در شرایط بهتری باشم. نه اینجا ولو. امیدوارم اون زمان شرایط ایستادن و رویارویی واسم بهتر باشه! به من چه که هیچ چی از این جفنگیاتم نمیگیری! اصلا من که نگفتم تو بگیری! چیکار داری به باطله های من برو زندگیت رو کن بذار من واسه خودم به زبون خودم اراجیف بگم کی گفته همه باید همه زبونها رو بلد بشن ای بابا!
این بابا برفی هم که چه هوا طولش میده! نکنه میخواد وایسته بهار بشه! شاید هم میخواد به من، … هدیه بده! احتمالش به شدت ضعیفه ولی، … من میترسم! احتمالش کمتر از1درصده ولی، … من میترسم! احتمالش بیشتر به خیالپردازی نزدیکه تا واقعیت ولی، … من میترسم! خدایا من میترسم! من میترسم!
دلم عروسک میخواد. هنوز هم. دلم نوت بوک میخواد. هنوز هم. دلم، … انتهای ته مونده ی این تب رو میخواد. تا ابد.
دلم بهشت میخواد. خدایا من در تمام عمرم همیشه خواهنده بودم ولی هیچ زمانی هیچ چیزی رو اینهمه وحشیانه نمیخواستم. من بهشت رو میخوام! خدایا! خاطرم هست1دفعه1چیزی رو میخواستم که تو نمیخواستی بهم بدی. هنوز اون شب یادمه که رو بهت ایستادم و گفتم یا بهم میدی یا از خاکی میرم و دستم بهش میرسه. تو ندادی و من از خاکی رفتم و دستم بهش رسید. ولی دستم سوخت. خاکستر شدم. حالا میفهمم که نباید، … کاریش نمیشه کرد. من نمیتونم برگردم عقب. ولی خدایا میدونی؟ یکی از این شبها باز رو به روی تو می ایستم. اگر دوباره بتونم. سعی کردم ولی نشد. دیوارها و ستونهای اعتقاداتم بعد از، … خدایا یکی از این شبها رو به روی تو میشینم. اگر بتونم، و به زبونی که فقط خودت بلدی و خودم ازت میخوام، که یا بدی یا همراهم باشی که دیگه نخوام. خدایا! به مروتت قسم من فقط، … باور کن نمیدونم. اصلا نفهمیدم. ولی الان اینجام. و هیچ کسی جز تو نمیدونه که چندتا شب دیگه باید تب کنم. خدایا! زیر فشار این یکی دیگه واقعا له میشم. کمکم کن! میبینی؟ دیگه بلد شدم. نمیگم اگر ندی خاکی میرم. فقط، … گاهی حس میکنم بندهای روحم دارن از شدت فشار از هم میپاشن. تو خدایی. ازت همه چی برمیاد. اجازه نده این فشار شدیدتر بشه. خدایا! به خاطر مادرم!
اه گندش بزنن من از کی اینهمه دلنازک شدم! خیلی مسخره هست! هیچ خوشم نمیاد! برمیگردم.
خب این از این. جدی اینجا چه سرد شده! من نمیبینم ولی حس میکنم هوا اون بیرون باید سیاه و سنگین باشه. خدایا یاکریم ها این روزها نمیان دونه بخورن. میدونم طبیعته نباید دلواپس باشم ولی لطفا مواظبشون باش! دلم میخواست میشد اینجا پیش خودم در امنیت فضای گرم نگهشون میداشتم تا بهار برسه. ولی میدونم این شدنی نیست. اونها این رو نمیخوان. شبیه خود من. باید شاکر باشم. هستم ولی خسته میشم از این میله های محافظ طلایی. سفتن و امنن ولی من، …
در مورد این درسهای شیطون هم دلواپسی های من کمکی نمیکنه بذار امشب یا عصری1دید بهشون میزنم. من هنوز خیلی مونده زورم به خودم برسه. زمانی که در هوای1چیزی نباشم دیگه نمیشه کاریش کرد. این درسها مال3شنبه بودن و الان حس میکنم بخش های بزرگی ازشون رو بلدم. خودم رو اعدام هم کنم تا زمانی که حسش نباشه نمیتونم بخونمشون.
سری دوم کلاس های داستانم از دیشب شروع شد. دیگه انفرادی نیستن ولی من واقعیتش1جورهایی کارم به بقیه نیست من فقط سرم داخل دفتر خودمه. بلد نیستم توضیحش بدم. وسط جمع اون کلاس من همچنان انفرادی هستم. الان هم منتظر نظر استادم که در مورد متن خامی که واسش فرستادم بهم بده. منتظرم که دکمه ی استارتم رو بزنه و بهم بگه کدوم جاده رو باید پیش بگیرم. کاش استاد زودتر بهم بگه! دلم میخواد اگر بشه این بار1خورده سریعتر باشم. بلکه زودتر نتیجه بده.
خب بسه برم1سرکی به کانالهای کتابم بزنم ببینم چی ها ازش گیرم میاد. این روزها زود به زود اینجا میام. پس عجیب نیست اگر تا فردا چندین دفعه این اطراف پیدام بشه. ولی این دقیقه دیگه حس ادامه نیست. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «ولگردیهای یک جمعه ی بارونی.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    کاش بشه خدا یا دلیل چیزایی که ما میخواییم و اون نمیخواد داشته باشیم رو بگه تا حد اقل تکلیف خودمونو بدونیم
    یعنی میشه ما هم روزی بریم بهشت!!
    میشه یه روز بی غم و ناراحتی و دغدغه صبح بیدار شیم بگیم خدایا شکرت که امروز با بقیه روزات متفاوته
    در هرحال خدایا مصلحتتو شکر جز این چیزی نمیشه گفت و کاری نمیشه کرد

    • پریسا می‌گوید:

      1عمره من خودم معطل همین موندم. بهش میگم خدایا خب بگو واسه چی نمیشه بذار خاطرم جمع بشه که دلیلش رو میدونم. کاش میشد! کاش میگفت! بهشت! بدجوری میخوامش. زده به سرم ابراهیم. گاهی تصورم، … کاش بشه! کاش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *