به نظرم بشه باز کتاب بخونم!

5شنبه ظهر. یکی از نرم افزارهای دیشبی رو راه انداختم. وای خدا موفق شدم! شاید بقیه امکانات و کیفیتشون بهتر باشه ولی فعلا همین1دونه بسه و کارم رو پیش برده. یک کتاب از خیلی پیش داخل صف نخونده هام داشتم که میخواستم بخونم و نمیشد. حالا شد. برای1روز بیشتر. نویسنده ی3شنبه ها با موری نویسندهشه. از239صفحه123صفحه رو خوندم و الان اینجام. خب چیزه. میدونم که امروز باید درس بخونم الان هم باید کیوکاردهام رو تموم کرده باشم ولی، … نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. زمانی که اون کتاب باز شد و ایسپیک به زبونی که من بفهمم شروع کرد فایل پیدی اف پردازش شده رو واسم خوندن دیگه نتونستم. الان هم خیلی دلم میخواد باقیش رو بخونم ولی اومدم اینجا. یعنی پشت سیستم. درس. باید درس بخونم. کاش این نرم افزاره به باقی کتابهای مورد علاقه من هم همینطوری جواب بده! خدایا ایول حالا بدون سیستم میتونم کتاب بخونم. کافیه چندتا از این پردازش شده ها رو داخل کتابخونه گوشیم داشته باشم و یوهو!
حس میکنم دوباره تب داره میاد. سبکه ولی هست. خدایا میشه این بره؟ امروز دیگه از تخت بلند شدم. مادرم اومد و رفت. میگفت واسه چی بهش نگفتم حالم اونهمه بد بود؟ خاطرش رو جمع کردم و گفتم طوری نیست مادری این کرونا نیست اصلا گیر جسمی نیست گاهی که فشار زیاد میشه جسمم اتصالی میکنه این تب میاد و میره. مادرم غیر مستقیم نصیحتم کرد. بعدش که من مستقیمتر باهاش حرف زدم اون هم مستقیمتر نصیحتم کرد. همیشه میدونستم و میگفتم که مادرم خیلی بیشتر از چیزی که بروز میده ازم میدونه. الان هم میگم. خدا میدونه از چیها آگاهه و به روی من نمیاره. خدایا یعنی چی ها رو میدونه؟ امروز فقط1جمله از آگاهیهاش رو گفت و هرچند من با خنده و جمله های بعدی سعی کردم نفی کنم ولی جفتمون میدونستیم مادرم داره درست میگه. مادرم سکوت کرد. بعدش من دلم میخواست سرم رو بذارم روی شونه هاش و هقهق گریه کنم و بگم مادری بگو من حالا چه غلطی کنم با خودم؟ فقط1کاری کن تموم بشه شبیه بچگیهام که واسه هر دردی درمون داشتی واسم حالا هم فقط1کاری کن تموم بشه فقط1کاری کن تموم بشه. نکردم. نه گریه کردم نه ازش پرسیدم حالا چه غلطی کنم با خودم و نه ازش خواستم1کاری کنه تموم بشه. خندیدم. حالا دیگه این من هستم که باید مواظبش باشم. آخ مادرم! من واقعا دوستش دارم و ای کاش تواناییهای من اندازه ی رویاهای مادرم میشد! نشد. زورم نرسید. ببخش مادری!
مادرم امروز هم از مواردی که در اطرافش پیش اومدن و اون مدلی که باید باشن نبودن عصبانی بود. مواردی که البته ربطی به من نداشتن. خدایا شکرت که نداشتن! اصلا دلم نمیخواد اذیتش کنم. من واسه خاطر رضایت مادرم هرچی از دستم برمیاد میکنم. هرچی که باشه. فقط در توانم باشه باقیش حله. خدایا این مدلی میخوایی دیگه درسته؟ کم و کسری که نگفتم! خلاصه مادرم امروز صبحی رو شروع کرد که نپسندیدش و من سعی کردم مثل همیشه ضرب ماجرا رو واسش کم کنم. به نظرم موفق بودم. نه کامل ولی مثل همیشه نسبتا موفق. به نظرم هیچ کدوم از ما2تا، من و مادرم، درصد موفقیتهای منو در گرفتن این ضربهای ناخوشآیند نمیفهمیم تا زمانی که من اینجام و مادرم هم اینجاست و این روند ادامه داره. اگر من میرفتم و ما2نفر از دسترس هم دور میشدیم تازه این موفقیتهای مثبت مشخص میشدن. گاهی تصور میکنم خدا برخلاف تصور مادرم، دقیقا به همین خاطر راه منو بست که بمونم. خدا میدونست که من هر جا باشم عاقبت بلند میشم و خودم رو پیش میبرم. ولی مادرم بعد از رفتنم بدجوری اذیت میشد. به خودش هم گفتم. من و خاله ام و خیلیهای دیگه. مادرم موافق نبود و میگفت و هنوز هم میگه درستش میکنم. ولی همه ما میدونیم فشار زیاد خواهد بود. من نتونستم مادرم رو متوقف کنم. خودم هم نخواستم و نتونستم برخلاف رضایتش پیش برم و متوقف بشم. اما اون بالا خدایی هست که گفت تو مهلت هات رو اینجا پیدا کن. مادرت بیشتر از تصورش اذیت میشه. همینجا بمون. من موندم ولی مادرم هنوز رضایت نداره و، … خدایا میشه خودت با خودش حلش کنی؟
دلم میخواد باقی این کتابه رو بخونم. دلم میخواد برم داخل کانالهایی که کتاب میذارن و هرچی کتاب در این مدت نگرفتم رو بگیرم و اوه خدا چه عشقی! کلی پیام نخونده از این کانالها دارم. اگر این نرم افزاره خوب جواب بده گوشی قدیمیم رو مجهز کنم بهش و شبها، … خیالبافی بسه من باید بجنبم برم سر درسم. وای درس! شنبه کلاس دارم فردا جمعه هست و، …
کرونا دوباره داره پیشرفت میکنه. برادرم میگفت بیمارستانهای قائمشهر داخل راهروهاش بیمار دارن. ترکیبی از کرونا و آنفلوآنزا. خدایا بچه ها و مادرهای کلاس ما همه بیمارن و میگن سرما خوردن در حالی که از علائمی که خودشون تعریف میکنن مشخصه این سرماخوردگی نیست. خدایا من میترسم کمکم کن! هرچند از چی باید بترسم؟ من که مواظبم. تو هم که هستی. اینهمه سال و ماه و روز و ساعت و دقیقه وسط ویروس رفتم و اومدم و دستت روی سرم بود و نگرفتم. تو هنوز هستی پس من واسه چی اینهمه میترسم؟ خداییت که تغییر نکرده. خودم هم که هر مدلی از دستم میاد مواظبم. بد نیست به خدا سپردنی که همه رو بهش توصیه میکنم رو بهتر بلد بشم تا کمتر بترسم. خدایا شرمنده همه اینها رو میدونم ولی من هنوز هم خاکی ام و فقط1جون دارم که اگر صلاح بدونی ترجیح میدم هنوز پیش خودم نگهش دارم. خدایا! میشه مواظبم باشی؟ من خیلی میترسم خیلی زیاد!
اوه امشب کلاس نویسندگی استاد مبارکی داخل تیمتاک دوباره شروع میشه. تیمتاک! اینترنت! نت داغون من! لعنتی!
ساعت از12گذشت. اگر الان نجنبم بدجوری پشیمون میشم چون بدجوری دیر میشه. باید درس بخونم و بعدش میتونم کتاب بخونم و، … بسه دیرم میشه. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «به نظرم بشه باز کتاب بخونم!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    مادرا در همه حال مادرن و کاریشون نمیشه کرد
    در هرجهت این ویروس کزایی هم خیلی دردسر زا شده
    هرچقدر میتونی بیشتر مراقب خودت باش
    هرچند که تو …. مراجعه شود کامنتم تو پست اول خخخ

    • پریسا می‌گوید:

      مادرها! عزیزهای پرماجرا! خدا حفظشون کنه! چه بدجنسه باش تا تلافی کنم! عاقبت من1روزی1جایی با1چیزی، … رجوع شود به همون تهدیدات همیشگی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *