تب.

3شنبه شب. امروز کلاسم تعطیل بود. حدود1ساعت و نیم قبل از کلاس زنگ زدن گفتن امروز کلاس نیست. به خدا من همه درسهام رو خونده بودم کامل آماده بودم ولی واقعیتش روحم آماده نبود. دلم سکوت و آزادی از کلاس رو میخواست. در نتیجه حسابی از این تعطیلی ناگهانی ذوق کردم. نفس بالا پریدن نداشتم ولی1جیغ کم جون زدم. شکر خدا که کلاسی در کار نبود. واقعیتش من حالم ابدا، … روز و سر شب سنگینی داشتم. الان هم نفله شدم و ولو روی تخت دارم مینویسم. اتفاق جدیدی پیش نیومده ولی به نظرم من، … تمام روانم از به در و دیوار زدن های هفته ای که گذشت تیر میکشه و الان دیگه نه داخل جسمم و نه روحم نا و نفسی واسه آخ گفتن و عربده زدن نیست. واقعا نیست راست میگم. دیگه نفسم بالا نمیاد. از تو چه پنهون، تب کردم. امروز صبحی فقط بی حال بودم و سر کلاس همه اش دلم میخواست سرم رو بذارم روی میز. شکر خدا بچه ها نیومدن. همکارم دید و دلش سوخت. گفت بیام خونه. موافق نشدم. بیشتر گفت و تشویقم کرد فردا بمونم خونه. مگه چه قدر داغون میزدم که از زیر ماسک و محافظ دیده شد؟ امروز عصر مادرم هم اومد و اصرار داشت فردا رو غیبت کنم. هی! مگه من چه شکلی شدم؟ تازه2ساعت پیش حس کردم گرمتر از معمولم و تقریبا1ساعتی میشه که گرمای تردیدناپذیر تب رو قشنگ حس کردم و خیلی آهسته داره میره بالا. میدونم کرونا نیست. سرما هم نخوردم. تبِ. این فقط تبِ. سرم داره سنگینتر میشه و، … همیشه دلواپس بودم که نکنه عاقبت بیمار بشم از این، … تا تونستم مواظب شدم که اینطوری نشه ولی مثل اینکه شد. به طرز کاملا محسوسی حس بیماری میکنم. این تب کرونا نیست پس میشه امیدوار باشم که تا صبح بره. نکنه بمونه؟ خدایا کمک کن من از این مسخره بازی ها خوشم نمیاد! این لعنتی نمیتونه شبیه این فیلمها و داستانهای زرد مسخره منو بدوزه به تخت و بندازدم به باطله گفتن. اه لعنتی! من اون مدلی نمیشم. این فقط1تب خفیف لعنتیه. اینجا ولو شدم و حس میکنم به شدت سنگینم. اونقدر سنگین که واقعا دلم نمیخواد بلند شم. از اون مدل هایی که فقط در حالت تب میشه فهمید چه مدلیه. اه لعنتی! داره بهم بر میخوره. من نمیتونم اینهمه ضعیف باشم. من غافلگیر نشدم. من مینیاتوری از فرداهایی رو لمس کردم که میدونم دیر یا زود میرسن. نه توان عوض کردنش رو دارم نه خیالش رو. پس الان دقیقا که چی؟
هی! گفتم نه توانش رو دارم نه خیالش رو. خودمونیم! جدی اگر الان1کسی یا1قدرتی بیاد بهم بگه توانش رو داری حالا خیالش رو داری یا نه، باز هم خیالش رو ندارم؟ یا اون زمان، … اه نه! نه! به خدا نه! اون زمان هم خیالش رو ندارم. یک قدمهایی هست که هرگز نباید برداریم. یک کارهایی هست که هرگز نباید کنیم. یک چیزهایی هست که هرگز نباید بخواییم. یک راه هایی هست که هرگز هرگز هرگز نباید بریم. خیالی نیست که چی ها از دستمون برمیاد. باید دید مجاز به انجام چی هستیم، نه اینکه چی ها رو میتونیم کنیم. نه! اگر توانش رو هم داشتم انجامش نمیدادم. این تب هم بذار واسه خودش بچرخه. عاقبت میره. این هم باشه مجازات اون ساعت نحسی که چشمهای منطقم بسته شدن و خوابش برد و من الان این مدل مسخره داخل مشت1تب کوفتی گیر کردم. درست میشه. درست میشم. قطعا میشم. فقط کاش تا زمانی که درست بشم خیلی سخت نگذره. نه بیشتر از چیزی که این شبها گذشته. خدایا سرم! حالم خوش نیست. شکر که اینجا درستبالای سرم1پنجره ی بسته هست که از درزش باد سرد میاد و صاف میخوره به پیشونیم. حالم خوش نیست. تبم داره محسوستر میشه. مثل اینکه اصرارها درستن. فردا نمیرم سر کار. حالم خوش نیست. دارم داغتر میشم. دیگه نمیخوام بنویسم. خواب. کاش آروم بیاد و تا صبح بغلم کنه. بدون پریشونی های کابوس. بسه خسته شدم. دستهام خوابشون میاد. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *