چی شدم

2شنبه شب. تیمتاک. منتظر نمایشم ببینم این هفته چیه. سریال گوش کردم الان دارم درس میخونم تا نمایش بیاد ببینم دلم میخوادش یا نه. خدایا اگر امسال اینجا رو تمدید نکرده بودم الان دقیقا این روزها باید کجا میرفتم؟ البته میشه داخل سیستمم بنویسم و پاکش کنم ولی فعلا ترجیح میدم اینجا باشم تا داخل اون پوشه های یواشکی.
احساس پلشت نکبتی دارم. شبیه اون عصر کزایی هستم که بهم گفته شد طوری نمیشه چشم که باز کنی، … متنفرم. متنفرم. خدایا متنفرم. چه قدر متنفرم! چند روز پیش مادرم اینجا بود و میگفت صبح زود باید بره دنبال کارت بنزینش که داخل پمپ بنزین جا گذاشته بود! گفت صبح زود میرم که خلوت باشه. گفتم بیدارم کن. گفت واسه چی نیم ساعت بیشتر نیست میرم کارتم رو بگیرم. دست خودم نبود. صدام و دمای جسمم1دفعه با هم رفتن بالا.
-پس شماها کی میخوایید، … میگم زمانی که من خوابم نرو. همیشه میگم نرو. میگم زمانی که خوابم نرو. میگم نرو میگم نرو باز میگی باز میگی هی میگم و باز میگی! به جهنم خوابِ من خواب خودمه میگم بیدارم کن زمانی که میری هر دفعه میگم و باز میگی هر دفعه میگی!
مادرم مدتهاست که خودش نمیدونه چه قدر از من فاصله داره. کاش هرگز ندونه. زمانی سعی کردم این فاصله رو جمعش کنم ولی دیدم نمیشه بیخیالش شدم. حالا مادرم مطمئنه که کامل منو میشناسه. کاش میشناخت. حسش واسم به شدت محترمه ولی، …
اون روز مادرم نفهمید. گفت آخه من زود میام. گفتم بیا. بگو نیم ساعت. زمانی که خوابم نرو. اذیت میشم. محض خاطر خدا بفهمید. بیدارم کن اذیت میشم اینقدر هم تکرارش نکنید زمانی که خوابم نرو!
مادرم ندید که بعدش رفتم داخل دستشویی. یک دستم رو گرفتم جلوی دهنم و اون یکی دستم چنگ شده بود داخل موهام. و2تا جوب پیوسته شبیه2تا آبشار کوچولو تا زیر چونه ام رو خیس کردن. شبیه اون زمانها. به نظرم1نکته ی مثبت! من دوباره اشکهام رو پیدا کردم. حالا مونده صفا و اخلاص اون زمانش. کاش اشکهام شبیه گذشته ها شفاف بشن!
زمانی که مادرم رفت کارتش رو بگیره بیدار بودم. متنفرم از اینکه کسی وقتی خوابم از پیشم بره. خدایا من واسه چی اینطوری شدم امشب که کسی جایی نرفته. امشب اصلا اینجا کسی نیست که جایی بره. خودمم و خودم. خواب هم نیستم. بیدارم. درس میخونم. خودم هستم و خدا، که اون هم اونقدر درگیره که خواب و بیدار من واسش خیالی نیست. پس الان من دقیقا چه دردم شده؟ واسه چی من امشب، … احتمالا اثرات تاریکه. خدایا این هر زمان میاد من حالم عوضی میشه بعدش هم که میره تا2روز داغونم این چه وضعیت مزخرفیه؟
امشب اینجا کسی نیست. امشب کسی در زمانی که من خواب بودم از بالای سرم نرفته. پس من چیمه؟ واسه چی نفسم بالا نمیاد؟ واسه چی حس میکنم2دقیقه دیگه خفه میشم؟ واسه چی اینهمه شدید اینهمه پیوسته اینهمه پربارون اینهمه خیس؟ امشب کسی از اینجا جایی نرفته. امشب کسی چیزی دستم نسپرده که مشتم رو باز نکنم تا بیاد بگیره ازم. امشب هیچ کسی اینجا نیست. کسی هم از اینجا جایی نرفته. پس من واسه چی دارم سکته میکنم؟ واسه چی اکسیژن کم آوردم؟ واسه چی نمیتونم بلند شم برم20تا قدم اون طرفتر برسم به یخچال آب بخورم؟ واسه چی؟
بسه دیگه. خدایا بسه. داره8میشه. درس و نمایش تیمتاک و، … آخ خدا! ای خدا! آخ خداجان!
دیگه نمیخوام بنویسم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 دیدگاه دربارهٔ «چی شدم»

  1. مهشید می‌گوید:

    #سیل،_طوفان،_واژه.
    هیچ نشده است. روزها روی مسیرِ تکرارِ همیشگی شان پیش می روند و همین هم روانِ به هم ریخته ام را به «یک خستگیِ جانفرسا» وا میدارد. دلم می خواهد از دور زدنِ این دور باطلِ لعنتی، بگریزم. دلم می خواهد یک کتابِ داستان از خاطراتِ دورِ کودکی ام قرض بگیرم، با صدای خوشِ مادر! بروم گم شوم میانِ واژه های دلچسبش که عجیب، طعمِ آبنبات های چوبیِ توت فرنگی می دهد! یا شاید هم طعمِ پوره ی سیب و موزی که هر روز از مادر می خواستم. دلم رفتن می خواهد. آن بخشِ روحم که هنوز رشته ی بین منِ اکنون و لحظه های خندانِ کودکی را با چنگ و دندان حفظ کرده است، به قولِ ابتحاج، «پیوسته می گِریَد. » دیوانه شده ام! احساس می کنم روحم، کالبد بی رمقش را پس می زند گاهی. گویی که در انفرادی اسیرش کرده اند! دائما خودش را به گوشت و پوست و استخوانهایم می کوباند و التماس می کند. زجه می زند، جیغ می کشد و فایده نمی کند هرگز.
    به گمانم تنم اکنون به خاطرِ مشت و لگد های روحِ پریشانم است که اینطور از درد به جان آمده و سر دردم هم، لابد عاقبتِ زجه های بیچاره وارِ اوست.
    سیلِ پیشبینی شده آخر آمد. خانمان بر انداز تر از تصوراتِ نصفه نیمۀ من بود. اما چیزی به پایانش نمانده. 48 ساعتِ دیگر. 48 ساعتی که قدرِ 50 سال اضطراب به جانم «مهمان» می کند. این اواخر برای به دست آوردنِ اندکی توان و گذر از این سیلِ سهمگین، به هرچه که دم دست دیده ام، متوصل شده ام! وسطِ طوفانِ سختِ اضطراب و در همهمۀ واژه هایی که برای یافتنِ جایی در ذهن بهت زده ام از یک دیگر پیشی می گرفتند، یکی از پروژه هایی که در کلاسِ تدوین به عنوانِ تمرین باید انجام می دادیم برداشتم تا این بار، واژه های «رضا براهنی» را با همان موسیقی که خودم می خواهم، همآغوش کنم. من در اوج درس و ترس و اضطراب دلم برای جهانِ آرام و عاشقِ موسیقی و کلام بی تابانه تنگ شده بود! نتیجه اش را برای استاد فرستادم و او مرا در پاسخ، یک «تدوینگر کار کشته » خواند! یادم هست که در زمانِ شنیدنِ پاسخش، چطور روح و ذهن و قلبم در هجا به هجای واژه های این جمله اش مانده بود. او به من لطف بی کران داشت و خوب می دانم که من هنوز « اندر خم یک کوچه » ام.
    امروز صبح حالم به اقیانوسی می مانست که جایی در عمیقترین لایه های وجودش آتشفشان فوران کرده است. طوفانی بودم و پر بغض. باز بحثِ جهنمی آمدنشان به تهران و رها کردنِ همه چیز را پیش کشیده بودند. تهرانی که این ویروسِ نفرین شده ی مرگبار، حصرتش را به دلم گذاشته است. تهرانی که اکنون سهمم از همه چیزش یک مدرک لیسانس لعنتیست که قرار است به من داده شود. و لابد هم به شکل احمقانه ای در آن قید شود که در تهران درس خوانده ام! بخدا قسم که سونامی پس از این بحث، به اراده و اختیار من نبود. آنقدر طوفانی بودم که هر دو را ترسانده بودم! تنم سخت می لرزید و تنها زیر لب می گفتم که من هیچ چیز این تقدیر را نخواسته ام. نه آمدنم کنارِ مجسمه های سنگی زمین را، نه جهانِ شب را، نه نگرانی و ترس عزیزانم را در زمانِ سفرم به دوردست، و نه اجبار کردنشان برای آمدن به تهران! من هیچ چیز این اتفاقات را نخواسته ام! داد نمی زدم. گریه نمی کردم! فقط می لرزیدم و من هیچ کدام از این ها را نخواسته بودم!
    پس از مدت ها تشنگی برای نوشتن، آمده ام و میانِ واژه های «آن سوی شب » آرام گرفته ام. پس از خواندنِ آخرین جمله هایت، نشسته ام گوشه ی این کلبه ی کوچکِ امن تا جمله های خیس و لرزان و بهت زده از سیل و اضطراب و طوفان را به آغوشِ گرمِ شب بسپارم. مثل همیشه!

  2. مهشید می‌گوید:

    سلام عزیزِ من. چه قدر زیاد نوشتم! ببخشین. میدونی راستش…. بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا…..

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مهشید عزیز. از نصیحت متنفرم پس نمیکنم. فقط1چیزی که خودم گاهی تجربه کردم. میدونی؟ گاهی تعبیر قشنگترین رویاهای ما داخل مشت بدترین کابوسهامون هستن. پیش میاد که1اتفاقی می افته و به شدت ازش متنفریم. حس میکنیم اگر این عملی بشه زندگیمون دیگه خوده جهنمه ولی بعد میبینیم اون اتفاق بد شبیه شبی که صبح زاییده باشه یکی از روشنترین نتیجه ها رو بهمون میده. واسه من چند باری پیش اومده. تعدادش کم بود ولی حسش مثل بهشت بود. با تمام وجودم از خدا میخوام دقیقا همین دفعه تو تجربه اش کنی! مواظب خودت باش دوست جوانه من.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *