اول هفته

ظهر شنبه. درس. صدای زندگی. یک سری موارد مثبت و منفی که به من ربطی ندارن. کلاس ساعت4و1متن نکبت اقتصادی در مورد اقتصاد کشورهای اروپایی و توضیحات یورو و دیگه نمیدونم باید بخونمش. خستگی. خواب. خدا خوابم میاد. بعد از کلاس فقط بخوابم. فقط بخوابم تا خود صبح. تا، …
در شبی آرام پیش میرم. توفان و بارون نداره. آرومه و، تاریک. خیلی خیلی تاریک. بی مهتاب!
به نظرم1خورده بیمارم. خطرناک نیست. هفته ی تاریک. به احتمال بسیار قوی امشب تنها باشم. مادرم میره. اگر این خستگی عوضی اجازه بده امشب دوباره باید1خورده مشق بنویسم. مشق زبان نه. مشقهای خودم. از همونهایی که مدادش زیادی تیزه و زخمیم میکنه. عجب رویی دارم من! دفعه آخرم هنوز درست سرهمبندی نشده. مطمئن نیستم امشب اگر دفترم رو باز کنم سالم ببندمش. بدجوری خستم. بدجوری هفته ی تاریک نفسم رو کشیده. بدجوری، … بی حواسم. تمرکزم زیر10درصده به نظرم بد نیست خطاتیهام رو بذارم واسه1شب دیگه امشب واقعا جسمم نمیکشه.
این شبها کمتر داخل تیمتاک میپلکم. ظاهرا دارم به1جاهایی میرسم. مطمئن نیستم ادامه دار بشه چون پیش از این هم تا1هفته تونستم بعدش وا دادم ولی این بار رو نمیدونم. این واقعا عادت مثبتی نیست من واسه چی باید اونجا داخل کانال بسته بشینم، مطالعه کنم، حتی بخوابم! باید ترکم بشه. این واسم دردسر میشه باید ترکم بشه. دردسر میشه؟ یعنی مسخره تر از چیزی که الان هستم؟ اوه خدا!
1چیزی بگم؟ به نظرت آدمها همه زمان بیماری دلنازکتر میشن یا فقط من این مدلی یواشکی نازک نارنجی هستم؟ خوشم نمیاد جز اینجا جایی به کسی بگمش. بهم بر میخوره. بلد نیستم توضیحش بدم. ولی باید1جایی بگم. من خودم توی دلم جا نمیشم. واقعیتهام رو اگر لو ندم اذیتم میکنن. اینجا هنوز به نسبت امنه. نمیدونم تا کی امنیت شکننده و نسبیش برقرار می مونه ولی در این لحظه هنوز میشه گفت امنه. البته نه کاملا ولی هنوز نا امن نیست. خلاصه اینکه باید بگم. زمانهای بیماری و دلتنگی من خیلی چیز میشم. زمانهایی شبیه الان هم که جفتشون ترکیبی میریزن سرم میشم دبلچیز. شبیه همین الان.
هوا این داخل خیلی هم بد نیست پس من واسه چی اینهمه بد سردمه؟ خدایا1مدل مزخرفی سردمه. انگار از داخل جونم1نفر نشسته فوتم میکنه. خدایا نمیدی اگر بخوام وگرنه میگفتم ای کاش همین لحظه بزنن زنگ رو بگن امروز کلاس کنسله. خدایا چی میشد میدادی؟ فقط1امروز! کاش میشد!
درست همین لحظه گوشی مادرم به جای گوشی من زنگ خورد. خدایا شلیکت خطا رفت!
اینها هم سر قهر و آشتیهای خویشاوندی کلی ماجرا دارن. چه هوا حوصله دارن و چه هوا من حیرت میکنم از تمامش! بیخیال به من چه!
عجب بد خستم! خدا حس میکنم استخونهام فحشم میدن من تختم رو میخوام. پتوی مهربونم رو میخوام. بالشتهام رو میخوام. جام کنار رادیاتورم رو میخوام. من میخوام بخوابم!
ساعت داره1میشه. برم درس بخونم! اگر نجنبم گرفتار میشم اون هم واسه خاطر1دونه متنه کوفتی. خوشم نمیاد. باقی نق زدنهام باشه واسه بعد. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *