صبحِ باروطیِ من.

2شنبه صبح. پیش از رفتن. تا حالا دم صبح به جای صبحانه باروط خوردی؟ من خوردم. سریع هم اثر کرد. بدجوری منفجر شدم. هنوز هم انفجار داره اطرافم رو تکون میده. بیچاره کیبوردم! اوه نه. نه نه نه این درست نیست کیبوردم تقصیری نداره. آروم آرومتر آرومتر آرومتر! آهان حالا بهتر شد. بهتر هم، نمیدونم به نظرم بشه ولی نه به این زودی!
میدونی؟ بد نیست خیلی جدی با خودم گفتمان داشته باشم. شاید واقعا تجدید نظر لازمم در خیلی موارد. آدمها باید تا جایی که به کسی ضرر نرسه مدلی پیش برن که هم دلیل آرامش خودشون باشن هم اطرافشون. اگر جز این باشه پس1جای مسیر عوضیه باید برگردن درستش کنن.
مدرسه رو ابدا دوست ندارم ولی به نظرم بد نیست که به خصوص امروز صبح لازمه از خونه برم بیرون. اگر امروز اینجا حبس بمونم قطعا1کاری دست خودم میدم. یا1چیزی رو داغون میکنم یا خودم رو. برو برگرد هم نداره. شکر خدا که باید برم سر کار. و درس. اوه باید امروز صبحی1خورده میخوندم ولی،
بد نیست از این لحظه به خودم تکلیف کنم که دیگه اصل حواسم روی درسم باشه. اینجوری نه کسی رو حرص میدم نه چیزی زورش میرسه اذیتم کنه. خدایا چه قدر من بد خستم این لحظه!
کاش بچه ها جای فردا امروز هنر داشتن من میتونستم درس بخونم! کاش میشد جای مدرسه مقصد بهتری داشتم! کاش، کاش امروز من با انفجار شروع نمیشد! کاش، بیخیال. کاش من بلند شم آماده بشم دیرم نشه!
نمیدونم متنهای درسها در این3هفته ساده تر بودن یا من1درصد کوچولو مغزم واسه فهم مطلب داره بازتر میشه. میترسم بگم دوباره همه چیز خراب بشه ولی بیخیال گفتم دیگه! بلد نیستم توضیحش بدم حس میکنم مغز من مثلا شبیه1دیوار جلوی فهم1چیز جدید مانع داره بعدش اون چیز جدید واسه اینکه شروع کنه داخل مخم بشینه هی این دیواره رو فشار میده اونقدر میخوره که عاقبت1دفعه دیواره وا میده و میریزه بعدش میبینم که عه چه راحت دارم اون چیزه رو میفهمم! زمانی که شنا یاد میگرفتم همین مدلی بودم. هرچی زور میزدم نمیشد و عاقبت1دفعه شد! سر لغت زبان حفظ کردن هم همینطوری بودم. زمان شروعم بود. هرچی اون معنیها و توضیحاتش رو میخوندم نمیفهمیدم همه یادم میرفت کلافه شده بودم خدایا واسه چی من نمیفهمم پس چه مدلی بلدشون بشم؟ یادمه1شبی جایی مهمون بودیم من کانون بودم گفتن باش میاییم برت میداریم میریم. شب شده بود کلاسم تموم شد منتظر شدم اومدن برم داشتن رفتیم مهمونی من اخموی لغتهام بودم که1دفعه حس کردم دیواره وا داد و وای بلد نیستم توضیحش بدم خنده داره میدونم ولی به خدا حسش همین مدلیه. یک دفعه انگار حس کردم مدل فهمیدنم باید چه شکلی باشه مادرم اونجا نشسته بود هی میگفت چیته واسه چی اخم کردی1دفعه پریدم گفتم نه نه هیچ چیم نیست ایول فهمیدمش. بنده خدا مادرم مونده بود من باز کجای مخم اتصالی کرد که بهش گفتم هیچ چی هیچ چی نشده من سر فهمیدن لغت زبان هام گیر داشتم الان1دفعه دیوارم ریخت الان میدونم چه مدلی بفهممشون. مادرم حتی اگر نگرفت من چی گفتم ولی اولا چون مربوط به زبان بود و مثبت هم بود از نتیجه رضایت داشت دوما اخم های من داخل مهمونی باز شدن و این هم سبب خجسته احوالی بود و در هر حال دیوونگی من در برابر این2تا مثبت قابل تحمل جلوه کرد.
من عالم لغت زبان نشدم ولی بلد شدم چه مدلی بخونمشون. حالا منتظرم و تلاش میکنم واسه به خاطر سپردن متنها هم همین مدلی بشم که نمیدونم این به خاطر سادگی متنهاست یا دیوارم داره وا میده چون اگر واقعا حواسم رو جمع کنم انگار سرعتم داره مورچه ای میره بالا. دیشب خوب شروع کردم ولی وسطش نکبت خورد بهش و در نتیجه کلی از درسهایی که باید دیشب میخوندم موند واسه امروز و واااااااااااااااایییییییییییی خدا! حالا از مدرسه که اومدم، … اوه! یا خدا7گذشت دیییرم شد! باقیش باشه واسه بعد من رفتم بعدا میام ووووییییی بعدا میام بعدا میام من رفتم دیرم شد من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «صبحِ باروطیِ من.»

  1. مهشید می‌گوید:

    #جنون.
    بیزاری از خودم برای این حالِ بی سامانِ اکنون، مثل یک غده ی سرطانیِ بد خیم، تمامِ وجودم را متلاشی می کند، ویران می کند، خاکستر می کند و پیش می آید! خدایا! خدای من! خدا! می شنوی ام؟ می شنوی ام آرامشِ همیشگیِ دور؟ مرا می شنوی؟ جانم درد می کند. قلبم هم! روحم نزدیکِ مرگی سخت ایستاده و راهِ گریزی نیست انگار. دریای خون! خون! لعنتی هنوز بند نیامده، خدایا! بند نمی آید، بند نمی آید عزیزِ همیشه ماندگار من! حالِ ثانیه های منِ ویران خوب که نه، قابلِ تاب آوردن بود! خوب بودم! به مهربانی های بی شمارِ دور و نزدیکت سوگند، در همهمۀ واژه ها سرگردان بودم و درس ها……
    خدایا دارد غرقم می کند! من از خون می ترسم، از این طور غرق شدن، می ترسم! نباید اینطور می شد! امشب، امشبِ معمولیِ ویرانگرِ لعنتی، نباید اینطور می شد. تمام شد، باید تمام شود! فقط یک زلزله بود. یک آتشفشان که یادش آمد هنوز جانی برای ویران کردن مانده! خدایا! آتشفشانِ مرگبارِ من چرا راحتم نمی گذارد؟ چرا؟ کاش نمی آمد! او که گفته بود نمی آید! خدای من! گفته بود محال است بیاید، اینجا، این نقطه ی امنِ دوست داشتنی را چطور بگذارم و بروم؟ من تمامِ واژه ها و دیوانگی هایم را در تک تکِ ثانیه های بودنم در گوشه کنار های همین یک نقطه چیده ام! من به حضورِ همراهانِ آرامِ همیشگی و موقتم دل بسته ام! به بودنِ نامشان کنارِ نامِ منزوی ام، دل خوشم! خدایا چطور بروم؟ اگر بمانم آتشفشانِ مرگبار تمامیتم را به دستِ دردِ مذابِ بی رحمی نابود خواهد کرد و اگر بروم، دلتنگی برای تنها نقطه ی امن این روزهایم، جان به لبم میکند! حالِ من اکنون همان جنونِ بی الاجِ معروف است! نه؟

    • پریسا می‌گوید:

      کسی میگفت، آدمی به کوهی ماند از شیشه. کوه است و تاب میآورد. شیشه است و با سنگی خورد میشود! آدمی جهانی از جهانهاست. هر وجودی جهانی دارد در خود، سرشار از کهکشان! رفتن را رها کن تا برود! بمان! بجنگ. برنده باش. بازنده شو. اما ایستاده و سربلند در راهت گام به پیش بگذار و باز هم پیش برو! به امید صبح!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *