شب به آرامش.

شنبه شب. دیره. خواب بودم. مادرم زنگ زد بلند شدم جواب دادم الان هم تمام سلولهام خوابشون میاد ولی واسه چی من هنوز بیدارم!
نت خونگیم قطع شده. باید زنگ بزنم ببینم واسه تعویض شرکتی که بهم نت میده چی باید کنم. بالای4روزه با همراه میام تیمتاک. خب واسه چی؟ مرض دارم! واسه چی من هر لحظه این، … اه بسه! امشب حس نق شنیدن در این موارد رو ندارم حتی از خودم!
باید بلند شم سوال طرح کنم. یک مشت مزخرف از لای درس های هدیه های آسمان. آسمان مگه این مدلی هدیه بده! برو بابا!
این سیستم کارت به کارت آپ هم باز1چیزی بهش اضافه شده گرفتارمون کرده. باید عضو شاپرک بشیم ولی کد امنیتی داره. حالا من چه مدلی از این کد رد بشم؟ هی! فردا! امشب هیچ کاری نمیشه کنم. خدایا اگر کارت به کارت پیش بیاد گیرم! خب پس کاش پیش نیاد چون نمیتونم انجامش بدم. به همین سادگی.
من الان قاعدتا نباید تیمتاک باشم. با نت همراه فقط داخل کانال بسته. ازش میزنم بیرون و باز واردش میشم. خدایا این چه معامله ای بود باهام کردی واسه چی با1مشت درس مسخره و1ویروس بی افسار جهش یافته ی لعنتی و1نت ایرانی که4تا اسمش رو نبر بالای سرش کنترلش میکنن منو اینجا حبسم کردی؟ حس میکنم زندانی شدم. از خشم میخوام جسمم رو جر بدم و از داخلش بزنم بیرون بعدش با نیروی همون خشم مثل موشک تا آسمون پرتاب بشم بالا اونقدر بالا که دستم به خدا برسه. آخ که اگر برسه!
27دی نزدیک میشه و من این ماه واسه مهتاب6هنوز هیچ چی ننوشتم. وسط این سکون جهان من همین1گیرم مونده باقی حله.
بچه ها داخل تیمتاک میان و میرن. من واقعا باید بزنم بیرون. قطعی نت خونگی میتونه، ول کن. نمیتونه. نه الان.
خدایا خستم مادری خدا عمرت رو حسابی زیاد کنه خستم آخه! بیخیال اون که نمیدونست من خوابم.
فردا باید واسه این کارت به کارت مسخره1راهی پیدا کنم. حتما واسه گذشتن از این کد راه هست. ولی نه الان. این لحظه هیچ کاریش نمیشه کنم. فردا. فردا!
کاش1چیزی بخونه واسم بلکه بخوابم! فایل انگلیسی3شنبه رو زدم دیدم در مورد بوکوحرام و از این موارده تحملم برید. این لحظه حالم از هر چیزی که به این مزخرفات مربوطم کنه به شدت به هم میخوره. تهوع واقعی همراه با تب. تمامش تمام این کثافتکاری که شبیه های من داخل این قبرستون متحرک کثافت گرفتارشیم تقصیر این، …
به نظرم خوابم میاد. بد نیست بخوابم. خدایا چه مدلی آخه! من واقعا، … آخه1کسی نیست بهم بگه تو که نمیتونی بگی الان چه دردیته واسه چی میایی چرت میگی! بیخود1کسی غلط میکنه الان گیر بده به من دلم چرت نویسی میخواد.
بدجوری خستم. از اون خستگیهای مزخرفی که این مدلی در نمیره. بد نیست دیگه ننویسم. خوابم میاد. شب به آرامش!

2 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «شب به آرامش.»

  1. مهشید می‌گوید:

    #پرت_نویسی.
    دلم پرت نویسی می خواهد. از هر چیز و هیچ چیز. انگار یک نفر با تمام قدرتش دستم را گرفته و به سمت عمیقترین دره می کشاندم. طولانی ترین سقوت، هولناکترین سکوت! هیچ تمرکزی روی درسهای لعنتی ندارم. امروز یک حس بیزاری مسخره از همه چیز یقه ی ساعت ها را گرفته و رها نمی کند. از آدم هایی که کنار من می نشینند و از چیزی چنان حرف می زنند که نشان دهند نمی خواهند از حرف هایشان هیچ بفهمم، حالم بد می شود. تهوع شدیدی حالا به این بیزاری افزوده می شود و خدا دقایق بعدی را به خیر کند!
    امروز عهدی با خودم برای خودم می بندم. دیگر به ستایش آدم های اطرافم هیچ واژه ای را به سجده نخواهم انداخت. ارزشِ واژه ها را فهمیده ام. واژه ها پیچیده نیستند. معنا دارند! آدم ها اما نه.
    دلم به شدت یک دوری طولانی از مجسمه های سنگی زمین می خواهد! دلم می خواهد بروم جایی که دریا باشد و پرنده و سکوت! نه از این سکوت هایی که نتیجه ی یک دردند. همان سکوتی که هم معنا و مفهوم آرامش است.
    یک صحنه ی مسخره در ذهنم مدام تکرار و تصور می شود و من هنوز در بهتم که چرا؟ به من چه ارتباطی دارد آخر؟ چیزی که حتی نمیدانم در کدام قدم از زمانِ در حالِ دویدن، پشت دیوار های کدام اتاقِ شهری که من در آن نیستم اتفاق افتاده، آن هم بین آدم هایی که من حتی یک بار هم ندیدمشان چرا باید در ذهن آشفته و بی چاره ی من دائما مثل یک فیلم در حال نمایش بر پرده ی سینما نشان داده شود؟
    کاش می توانستم بروم، تمامِ حجمِ درس ها و کار های بعدش را بر سرِ صحنۀ همچنان روی دورِ تکرارِ توی ذهنم و آدم هایش آوار کنم! دلم می خواهد فریاد بزنم که ردپای به جا نمانده شان را از ویرانی های ذهن سر گشتۀ من پاک کنند و تمام شوند. مثل تمام آن هایی که تمام شده اند و می شوند.
    چاووشی در یکی از آهنگ هایش می خواند. « نه خواب راحتی دارم، نه مایلم به بیداری! » این جمله اکنون زبانِ حالِ ثانیه های تنبلِ من است.
    تنها نقطه ی روشن امروز تعمیر شدن کیبوردم بود. می خواهم از کلید هایش اندکی گله…….
    بگذریم! مرا اصلا حوصلۀ قهر و ناز های دوباره و تعمیرِ او آن هم درست در گیر و دار آماده شدن برای یک سیلِ ویرانگرِ لعنتی، نیست.

    • پریسا می‌گوید:

      بیا تا به فراسوی این هیچستان برویم! اینجا سرد است پروانه‌ی کوچک من! اینجا، زمینش بی‌کشش، آسمانش سنگی، هوایش بیگانه و حقیقتش بی‌رحم است. بیا تا از این دیار فراموش، به خوابِ خوشِ خیال برویم!

  2. مهشید می‌گوید:

    سلام! راستش با خوندن نوشته ت این به ذهنم رسید. از همون یادداشت ها تو همون کلبه ی امن کوچولویی که توش فقط خودمم و خودم. که یه بار برات گفتم. امیدوارم که به زودی یه اتفاق خوب بیاد خستگی ها رو سر ببره. همیشه شاد باشی!

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مهشیدی خوبی؟ هی! اول تا یادم نرفته1خورده خخخ بعدا واسه این1خورده اسم پیدا میکنم فقط، پس تو هم حسش کردی! خیال میکردم فقط خودم چون زیاد تلخم از این قسمهای یواشکی واسه خودم خوردم. معمولا این مدل حسیاتم خیالم نیست ولی گاهی هم خیالم هست و بدجوری سر تعهدهای ناجوری که این مدل زمانها به خودم میدم وایمیستم. شاید درست نباشه ولی من تمام عمرم همین مدلی تخس و نچسب بودم و الان دیگه واسه عوض شدن1خورده زیادی دیر شده پس بیخیالش! اتفاق خوبه رو نمیدونم پیش میاد یا نه ولی حال ما قطعا عوض میشه. می‌دونی مهشیدی؟ من خیلی چیزهای عجیب غریب رو اتفاقا در زمان‌های این مدلیم فهمیدم. واقعیت‌هایی که در زمان‌های شیرین‌کامیم حال نمی‌کنم به تلخیشون متمرکز بشم. ولی زمان‌هایی که از معمول تلختر میشم دیدم وسیعتر میشه و چیزها می‌بینم که نمی‌دونم بگم مثبت هست یا مثبت نیست. ولی زندگی همچنان در گذره و ما همچنان در حال کسب تجربه‌های جدیدیم. زمانی خیال می‌کردم دیگه از تجربه کردن‌های من گذشته. حالا می‌بینم هنوز کلی جا دارم. تو هم یاد می‌گیری که اثر ضربه‌ها رو در زمان‌های کوتاه‌تری تخفیف بدی. واسه خودم اوایل زیاد طول می‌کشید ولی حالاها دیگه جادوی تخفیف‌دهنده رو در خودم و در هوای زمان پیدا کردم. هر زمان زخمی میشم ازش نیرو می‌کشم و به تناسب سطح ویرانی بین1روز تا1ماه طول می‌کشه تا تعمیر که نه ولی وصله پینه بشم. کمک به درد‌خوریه. کمک می‌کنه خودم رو خیلی در برابر هر دیواری ول نکنم. اوه چه هوا نوشتم! شرط1لیوان بزرگ شکلات داغ که عمرا نفهمیدی چیچی پاشیدم اینجا. به من چه! می‌خواستی شبیه من خل باشی تا بفهمی من چیکار کنم که تو عاقل می‌زنی! خب، زیاد سخت نگیر. عادی میشه. هم واسه من، هم واسه تو. در مورد درس و روزمرگی‌ها هم کاریش نمیشه کرد. بخوایی یا نخوایی اون امتحانات دارن میان و باید واسشون درس بخونی. شبیه کلاس‌های من که همچنان میان و منو درو می‌کنن و میرن. پس بلند شو درس بخون و دعا کن من عاقل بشم و این عادت مسخره‌ی داخل تیمتاک درس خوندن از سرم بپره که دیگه واقعا داره منطقم رو حرصی می‌کنه. می‌بینمت.

      • ناشناس می‌گوید:

        سلام به پری مهربون خودم. بیا و منطق عاقل شدن رو ببوس بزار کنار. ی عمر عاقل زندگی کردیم بزار ی کمم منطق یاد بگیره باید بشینه سر جاش. چیه هی میاد تو همه کارامون نظریه صادر میکنه؟ محلش نزار.
        شاید بگی این کلا خل هست ولی من وقتایی که دلم از نمیدونم چی میگیره میام اینجا بین این صفحه های تو خودمو گم میکنم. 90 درصد اوقات شبیه ی شبه میام و میرم، ولی الان نتونستم حرف نزنم. دلم قد ی دنیا نوشتن میخواد. الان که فکر میکنم کاش به حرف خودم که بهم گفت برو یاد بگیر بنویسی گوش داده بودم. قد چی دلم میخواد این نگرانیای این روزامو بنویسم. حرف زدنم نمیاد. چون شبیه بارون پاییزیم. وای چقدر حرف زدم. ببخش. شب و روزت آروم. دلت پر از هیجان مثبت.

        • پریسا می‌گوید:

          سلام عزیزه من! منطق رو که چی بگم از دستش هرچی میگم2دقیقه حرف نزن آخه کی گفته تو سر هرچی بیایی دماغت رو کنی داخل موضوعات مدل به مدل مگه گوش میده؟ الان هم گیر داده به کانالنشینی های من در تیمتاک و ول کن نیست. گرفتاری شدیم از دستش!
          حالا دیدی؟ اگر خلی اینجا باشه خودمم و بس.
          تو خل نیستی عزیزه من. شبح هم نیستی. تو دلواپسی. واسه فرداهایی که حس میکنی دیر میرسن. واسه امروزهایی که دیگه تکرار نمیشن و دلت میخواد اون مدلی که خودت میخوایی بگذرن و نمیگذرن. تو خسته ای عزیزه من. خسته ای از بس دستت رو کردی سایبون چشم هات و دوردست رو دیدی تا صبح رو ببینی که طلوع میکنه. عزیز! معذرت میخوام واسه خشمم در زمان درددلهای آخریت. خدا شاهده من دلواپس بودم. هنوز هم هستم. دردم میاد میبینم این مدلی گلبرگهای روحت رو میدی به ماسه های کویر. دردم میاد. اون شب حس کردم دلم میخواد دم دستم بودی تا داد میزدم بلکه خودت رو ببینی. نتونستم مهربون باشم. ببخش عزیز! نتونستم تماشا کنم اون گلبرگهای قشنگ رو زیر گرد و خاک. دردم اومد. هوار زدم. کاش ازم به دل نگرفته باشی!
          خودت حق داشت هنوز هم حق داره. بنویس. به خدا کمک میکنه. و بارون! و پاییز! خیال میکردم این فقط حال خودمه! چی سر ما اومده؟ واسه چی اینطوری شدیم؟ ما2تا از شادترینها و شلوغترینهای مکان مشترکمون بودیم. خاطرت هست؟ پس چی شد که الان این مدلی یخ زدیم؟ تو رو نمیدونم. یعنی میدونم. ولی من دلم گاهی بدجوری رفتن میخواد. رفتن از همه جا. بریدن از همه چیز. همه چیز!
          منو بیخیال ولی خودت رو عشقه. تحمل کن. صبور باش. تاریکترین ساعتهای شب همیشه پیش از طلوع صبح میاد. دیروز به نیتت فال گرفتم. خیلی قشنگ بود. همه اش مژده میداد. دعا کردم. قبلش و بعدش. نفس عمیق کشیدم. گریه کردم. از شدت انتظار واسه شادی عزیزهام. هر پاییز بهاری هم داره. صبور باش. بهار تو هم میاد عزیزه من. کاش باشم و ببینم! دلت در آینده ی بسیار نزدیک شاد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *