شب به خیر.

4شنبه شب. دیر وقته. چیزی نمونده برسیم به نیمه شب. داخل تیمتاک. آلاچیق با بچه ها. سکوت. هر کسی سرش به کار خودش. خوشم میاد. مادرم داخل اتاق بغلی خوابه. شاید هم بیداره و درگیر گوشی و اخبارش. و من، اینجا در سکوتی که گهگاهی با کلامی از یکیمون ترک برمیداره ولی کامل نمیشکنه، دستم به کیبورد، حواسم به جزوه های شنبه و جدا کردن لغتهای جدید و، هزارتا فکر که توی سرم شبیه1دسته شبپره دارن چرخ میزنن. همین لحظه سکوت اینجا به شدت خط برداشته. اگر تعمیر نشه و کامل بشکنه میزنم بیرون. دلم شکستنش رو نمیخواد. و شبپره های داخل سرم، خیلی زیادن خیلی.
کرونا دوباره داره دورش سریع میشه. خدایا میترسم! کاش میشد قرنطینه ها، … لعنتی!
عروسی که قرار بود برسه داره میرسه. دلم میخواد سریع بیاد. نمیدونم چه حس مسخره ایه من حتی قرار نیست برم. واسه چی باید دلم بخواد که بیاد؟ چه عجیب! خب منم دیگه. عاقل که نیستم. آخجون داره میاد! دلم میخواد این2تا جوون سریعتر برن سر زندگیشون. یکی نیست بگه آخه به تو چه! آقا خب دلم میخواد چیه مگه؟ اصلا خوب میکنم ای بابا!
داخل کلاسم1گل دارم که به شدت در حسرت رنگ و روغن دنیای بیناهاست. خواست این بچه کاملا طبیعیه واسه همین نمیتونم وادارش کنم که از خواسته هاش حرف نزنه. من سعی میکنم از خاطرش ببرم و اون از خاطرش نمیره. دارم اذیت میشم. این بچه معصومانه بدون اینکه بدونه با رو کردنه حسش و هواش و دلش به شدت روحم رو میبره روی شبکه اذیت. اذیت میشم. خدایا آخه این بچه چیزی رو میخواد که حقشه تو هم میدونی آخه پس واسه چی؟ اذیت میشم. بدجوری اذیت میشم. کاش میتونستم خاطرش رو آروم کنم! ای کاش!
به نظرم واسه1کسی1دردسری درست کردم. دلم اذیتش رو نمیخواست. به خاطر خودش بود. دلم گرفت به خاطرش ولی دلم نمیخواست اذیت بشه. کاش اشتباه نکرده باشم!
دلم میخواد به چندتا از این سایتها که کتابهای متنی قشنگ دارن سرک بکشم. نبرد با شیاطین رو دوباره دارم میخونم و خب تمامش رو بلدم. درضمن زیادی دل و روده های تکراری داخلش هست. اه دیگه نمیشه اینجا ادامه بدم.
خب کانالم رو داخل تیمتاک عوض کردم. رفتم کانال بسته. رادیو. من دیگه هرگز شبیه گذشته هام نمیشم. باور شادی‌بخشی نیست ولی واقعیته. کاش، بیخیال.
خوابم میاد. چه خوبه که فردا مدرسه نیست! کاش سریعتر تعطیلات برسه! دلم خلاصی از جو مدرسه رو میخواد. مشکلی اونجا نیست فقط من، مشکل خودمم. کاریش هم نمیشه کنم. کاش تعطیلات سریعتر میرسید!
وارد5شنبه شدیم. کاش شبپره های توی سرم بس کنن! اگر آروم بشن لازم نیست بالای سرم سیستم روشن باشه. خدایا کاش میشد می‌گرفتمشون میکردمشون توی قوطی! واقعا دلم میخواد دسته کم شبها از دستشون خلاص بودم. شبپره های بدجنس!
دلم یک عالمه پول میخواد. ولی جدی! اگر واقعا داشتم، یعنی واقعا گیرهام حل میشدن؟ تمامشون؟ خب تمامشون که نه. ولی بعضی‌هاشون. مثلا نت تیکر و یک نت بوک حسابی واسه خودم. و بعدش هم، اوه اون بعدش رو خخخ. حالا جدی گیریم که پوله رو داشتم اون بعدش هم انجام میشد و خب آیا جدی من واقعا حس خوشبختیم کامل بود؟ خب واقعا چه تفاوتی میکرد جز اینکه من، … اصلا چه فرقی میکنه؟ مگه الان بدون اون بعدش اوضاع چه مدلیه؟ بله موافقم1چیزهایی متفاوته ولی واقعا این تفاوته اینقدر بده؟ خب البته مثبت نیست منفیه ولی چقدر منفی؟ اونقدر که همیشه درگیرش باشم؟ منی که واقعا تا چندی پیش ابدا درگیرش نبودم؟ ولی میدونی؟ با تمام این حرفها دلم یک عالمه پول میخواد. خب پول میخوام خدایا بده دیگه میخوام از این کوفتیها بخرم دستم نفله شد از بس بریل نوشتم خب بده پوله رو چی میشه مگه؟ عجب گیری کردیم ها!
خب فعلا که پولی در کار نیست ولی خودمونیم هرچند میشد همه چیز خیلی بهتر باشه ولی الان هم خیلی بد نیست جز اینکه من توقعم بالاتره. بیخیال. اگر بیشتر طولش بدم از خستگی کلا پاکش میکنم و از زدنش منصرف میشم. پس بذار تمومش کنم و بزنمش بره. ساعت12و31دقیقه نیمه شب. خوابم میاد. شب به خیر.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *