خواب خوبی نبود ولی دیدمش.

5شنبه بعد از ظهر. باید نت های شنبه و3شنبه رو به بریل بنویسم. خدایا نت تیکر خدایا نت تیکر خدایا نت تیکر.
دیشب یک خواب جفنگ دیدم. صحنه های پریشانش رو چندان خاطرم نیست ولی صحنه ی بدش خودم بودم. خواب دیدم من مردم. با اینکه مرده بودم ولی نمیدونم روحم رفته بود داخل چه مدل جسمی که موقت بین ملت میگشتم. جنازه ام رو گذاشته بودن داخل1اتاق خیلی فسقلی شبیه انباری. این جنازه به حالت نیمه نشسته بود. نمیدونم واسه چی باید میرفتیم از اونجا. و نمیفهمم واسه چی این جنازه رو باید میبردیم و خاکش نمیکردیم. همه به شدت ملتهب بودن و من هم اون جنازه رو میخواستم هم به شدت ازش میترسیدم. گفتیم بریم ببینیمش واقعا خاطرم نیست چی شده بود که اونهمه مخفی و اونهمه عجول بودیم. با1کسی که شبیه برادرم بود رفتیم طرف اون اتاقه. همه جا روشن بود. روز بود. 2یا3تا پله رفتیم بالا تا رسیدیم به اون در. اتاقه تاریک بود ولی در که باز شد نور زد داخلش. من هم میخواستم برم جنازه ام رو ببینم هم به شدت میترسیدم. عاقبت رفتم. در باز شد. نور زد روی جنازه. انگار روشنش کرد. موهاش پخش بود و چهره اش رو به نور بود. داخل خواب انگار میدیدم. کج نیمه نشسته بود. دستش کنارش کج افتاده بود. نفهمیدم چه کرمی به جونم افتاد که دست دراز کردم و دستش رو لمس کردم. آروم با سر انگشت، انگشت کوچیک جنازه رو لمس کردم. سرد و نمناک بود انگار. بعدش1دفعه انگشتش حرکت کرد. آهسته حلقه شد و انگشتم رو گرفت. و1دفعه دستم رو چسبید. اونقدر ترسیده بودم که کم مونده بود توی خواب نفسم دیگه بالا نیاد. میدونستم این جنازه ازم1چیزی میخواد. میخواست روحش رو از اون جسمی که داخلش بودم پس بگیره. به خودم گفتم الانه که بلند شه درگیر بشه باهام. خودم رو از اون چندتا پله پرت کردم پایین. ولی کاریش نمیشد کرد. باید سریع از اون نقطه میرفتیم و جنازه رو هم با خودمون میبردیم و واسه بردنش هم باید از اون داخل میآوردیمش بیرون و از ترس قلبم داشت زدن یادش میرفت و مجبور شدم با بقیه چند دقیقه یا چند ساعت بعد برم کمک کنم اون جنازه رو بغل کنم بیارم بیرون و اون هم1دفعه خیلی ساده و روون حرکت کرد و اصلا خشکی جنازه رو نداشت چون میخواست روحش رو پس بگیره و، … خدایا این چی بود دیدم! هنوز سرما و نمناکی اون انگشت بی حیات که دور انگشتم حلقه شده بود رو میتونم قشنگ حس کنم. واسه چی این جفنگ رو دیدم؟
خوابه خیلی طولانی بود خیلی هم پیچ و خم داشت ولی تمام بالا پایینش خاطرم نیست. فقط التهابش رو خاطرم هست. جنازه ی خودم که اصرار داشت روحش رو پس بگیره رو خاطرم هست. و فرارمون از چیزی که خاطرم نیست چی بود به همراه جنازه ای که واسه من بسیار ترسناک بود ولی باید با خودم و خودمون حملش میکردیم و نمیفهمم واسه چی نمیشد1جایی دفنش کنیم. مهلتش نبود یا امکانش؟ نمیدونم. ولی ترس و التهابی که داخل هوای اطرافمون موج میزد رو یادم نمیره. خدایا به خیر کن من واسه چی همچین چیزی دیدم!
بیخیال. الان من بیدارم. جسمم روحم رو تا زمانی که خدا اجازه بده در تصرفش داره و خیال نداره چیزی رو از جایی پس بگیره و قرار نیست از چیزی فرار کنم و کنیم. خب حله.
نت هام رو برداشتم حالا مونده بریلش کنم و دوباره خوندن و ووووییییییی!
اینجا تنها نیستم. اون اتاق شلوغه و من دوباره بیرون از نت اینجا کنار تخت و درون نت داخل هدفون و داخل تیمتاک سنگر گرفتم. اینترنت از دیروز زده به سرش. پرتم میکنه بیرون. کاش دیگه تمومش کنه! به اطرافم گوش میدم. دلم شنیدنی هایی از جنسی متفاوت میخواد. این آدم های آشنای عزیز از این مدل گفتن ها و گفتنی ها خسته نمیشن. اوه پیام! بذار ببینم کیه!
چیزی نیست تبلیغه. کدهای تخفیف فلان فروشگاه اگر ازشون خرید کنم. خب خرید هم میکنم ولی نه حالا. فعلا چیزی لازمم نیست جز پووووووووووووول! آخ آخ پول پول پول میخوام پول پول پول پول پول پول پول!
باید بپرم چندتا چیز از اینترنت واسه کلاسهای شنبه و3شنبه بردارم. به نظرم متنهای این دفعه آسونتر باشن. کاش فهمیدنشون و بلد شدنشون هم واسه من کمتر زمان ببره! خدایا لطفا!
اخبار اطرافم رو دوست ندارم. بقیه همچنان با دقت بهشون توجه دارن ولی من دیگه حتی1درصد علاقه ای ندارم بهشون. اخبار اطرافم خبرهای خوشی نیستن. واسه من هم جالب نیستن. اخبار اطرافم نمیتونن در دنیای شخصی من چیزی رو عوض کنن پس بذار هرچی میخوان باشن. به جهنم! خلاصه که اخبار اطرافم به من چه!
کسی گفت باید هم رو ببینیم پریسا. زد به جاده خاکی که ای بابا واسه چی قاطی میکنی دلم تنگ شده میخوام ببینمت مگه حتما باید چیزی باشه؟ و من هم که اصلا نفهمیدم1دسته عاقل با طرف صحبت کردن که، … اینها میخوان چی رو بدونن؟ آخه چی باید بگم؟ بابا من چیزیم نیست چیزی هم در اطرافم عوض نشده چیزی هم قرار نیست در آینده ای نزدیک و حتی در آینده ای دور عوض بشه هیچ اتفاقی قرار نیست پیش بیاد هیچ کجای این سیر قرار نیست عوض بشه هیچ چی دقیقا هیچ چی من چیزی ندارم واسه گفتن واسه توضیح دادن واسه اعتراف کردن واسه برملا کردن هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ چی!
مثل اینکه درست میگن واسه چی از جا در میرم حرفش که میشه؟ اه لعنت!
همچنان دلم1خبر خوش میخواد! هیچ راهی نداره آیا؟
میگم که خسته شدم دیگه نمیخوام الان بنویسم بذار اینو بزنم برم1خورده دنبال نخودسیا بگردم هر زمان عشقم کشید باز میام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «خواب خوبی نبود ولی دیدمش.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام این از مدلیات پرخوری زیاده
    چقد ترسویی تو یعنی از جسم خودت فرار کردی!!!!! خخخخ
    بعضی وقتا آدم یه خوابایی میبینه حساابی هنگ میکنه که این چی و از کجا اومد

    مراقب خودت بااش
    بعدا برمیگردم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. دقیقا از جسم خودم ترسیدم. جسم خودم اگر بخواد روحم رو قورت بده بله که ازش میترسم! وووییی! خدایی هنوز که فکرش رو میکنم به نظرم ترسناک میاد. این چیچی بود من دیدم! کاش دیگه پیش نیاد! هوای خودت رو داشته باش دشمن عزیز. حسابی مواظب باش! مواظب همه چیز!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *