یک تیکه از هرچی.

ظهر2شنبه. مخم کلید شده باید چند لحظه منتظر بشم بلکه قفلش باز بشه! درس. درس. همچنان درس.
امروز نرفتم مدرسه. کانون نمیدونم چیچی جشن یلدا بود باید جای مدرسه میرفتم اونجا. نرفتم. نهایتش غیبته. بذار باشه. اولا درس دارم وقت این خاله بازی ها واسه من نیست، دوما کرونا همه جا هست و زیر اون ماسک و عینک نفله نفسم میگرفت و این وامونده مشخص نبود چه مدت طول میکشید، سوما اون شلوغیهای جفنگ دوباره به سرگیجه میندازنم و من زمان مفت واسه تلف کردن و رفع گیجیهام و خستگی هام ندارم. خلاصه اینکه نرفتم.
اطرافم میگن شاید مدرسه ها رو ببندن. فعلا که هیچ صحبتی ازش نیست. هیچ تصوری ندارم. نه این لحظه. منتظرم. منتظر خیلی چیزها که بعضیهاشون میشن و بعضیهاشون، نمیدونم. یعنی میشن؟ آخه چه مدلی میشه که شدنی باشه من هیچ سرنخی از مثبت شدنش اطرافم نمیبینم. نباید به موارد دیروزی و تقریبا همیشگی متمرکز باشم. ذهنم رو نفله میکنه. نباید.
امروز صبحی از احوال یکی از اقوام آگاه شدم. بچه که بودیم بازی میکردیم. از من کمسالتر بود. دختر کوچولوی بسیار آروم و چیز فهمی بود. بازیهاش همون زمان هم بوی ادراک میدادن. این بچه ازدواج کرد و1پسر داره. همسرش سال98خیلی ناگهانی فوت شد. صبح با پای خودش رفت مغازه سر کار، عصر حالش کمی نافرم شد و رفت دکتر، دکتر داخل بیمارستان گفت چیزیت نیست مرخصی، اون جوون گفت حالم خوش نیست ولی در هر حال مرخص شد، تا دم در بیمارستان که رفت، یا شاید هم تا داخل ماشین و کمی از راه، خاطرم نیست، در هر حال از بیمارستان دور نبود که افتاد، بردنش زیر درمون ولی دیگه فایده نداشت. نتونستن نجاتش بدن. رفت! صبحی با پای خودش از خونه رفت بیرون و شب خاطره شده بود. جنازه اش منتظر بود که دفنش کنن. خبر مثل پتک خورده بود توی سرمون. یادمه. قشنگ یادمه.
امروز صبح شنیدم اون دختر آروم، که حالا1زن جوون بیوه شده، رفته ترکیه واسه انگشتنگاری تا بره کانادا. خواهر شوهر خدا بیامرزش از اونجا داره ساپورتش میکنه که ببردش. خدا خیرش بده! این بچه هر جا که بره زخمش رو با خودش میبره ولی ای کاش جایی که میره بهتر از جایی باشه که تا حالا بوده و ای کاش زندگی باهاش بیشتر راه بیاد. بچه ی متین و خوبیه. حقش نبود این درد. کاش پیش نمیومد واسش! و کاش حالا تقدیر واسش بهترش رو بخواد هرچند احتمالا اگر صاحب جهان هم بشه جای زخمش رو پر نمیکنه ولی بهتر که میتونه بشه! ای کاش بشه! خدایا ای کاش بشه!
از ورود قریب الوقوع کرونای جدید خبر داشتم و بر حسب حساب منطق منتظر ورودش بودم ولی نمیفهمم واسه چی از دیشب که گفتن وارد ایران شده ته دلم انگار1چیزی ریخت پایین. دلواپسم. میترسم. خیلی میترسم. ای کاش محدودیتها، نمیدونم. واقعا نمیدونم. ای کاشهای من چیزی رو عوض نمیکنن ولی، خدا به خیر کنه!
باید درس بخونم. یک سردرد خفیف یواشی داخل سمت چپ سرم داره میخزه. هیچ خوشم نمیاد. کلی درسم مونده.
امشب بخش دوم هات گوش کن یلدای1400و من ترجیح میدم بیشتر درسهام رو خونده باشم. نمیگم تمامش چون بعید به نظر میاد ولی دلم میخواد درس نداشتم. عجب داستانیه میگم این استاد زبانم یلدا نداره؟ درسته که داخل اسکایپیم ولی یعنی دلش یلدا نمیخواد؟ استراحت و جمع خونوادگی و، چی بگم؟ آدمها هر کدوم1دنیای متفاوت از همدیگه هستن. هر کسی1قلمرو جداست واسه خودش. کی میدونه توی قلمرو وجود استاد زبان من چی میگذره! شاید دلش نخواد. شاید هم به پیش بردن کلاسهاش عشق داشته باشه. شاید اصلا امکان گذروندن یلدا به اون شکلی که من تصور میکنم واسش نیست. واسه خودم هم نیست. و با کمال بدجنسی و قدرناشناسی، هیچ بدم نیومده که نیست. نمیدونم چی شدم. کرونا خیلی چیزها رو عوض کرد. من همینطوری هم اجتماعی نبودم. طرفدار خلوت خودم بودم و تنهایی هام رو بغل میکردم. بعدش درسم شروع شد. بعدش اون دیوار کزایی که با سر خوردم بهش. بعدش کرونا اومد و قرنطینه و همچنان من و4دیواری و درس و کرونا. و حالا من کسی شدم که حس میکنم با درجه1های خونواده کوچیکم هم حرفی واسه گفتن ندارم. هنوز همون اندازه بی انتها دوستشون دارم ولی توی خودم. توی دلم. ترجیح میدم سکوتم تا حد امکان اطرافم باقی بمونه. به نظرم دیگه دلم نخواد تغییر کنم. سخته تغییر جهت. حوصله اش رو ندارم. حسش نیست.
استاد زبان من و یلدا و تعطیلاتی که نیست. کی میدونه شاید1دفعه فردا بگه تعطیله. این عادلانه نیست من الان مثل خر دارم میخونم. بیخیال. میخونم دیگه. اوه! نه! الان نمیخونم. این لحظه دارم اینجا چرت و پرت مینویسم! اوخ دیرم شد من رفتم درس بخونم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *