بعد از توفان.

بعد از ظهر1شنبه. خستم. این کسر اکسیژن داره ناکارم میکنه. خدایا باید بلند شم درس بخونم. تمام جونم فحشم میده که بلند نشو ولو بمون. ماسکه نفله! کرونای نفله! آخ خدا!
این روزها، دقیقا این روزها، شبیه کسی هستم که از وسط1قیامت بمب و آتیش1دفعه رسیده باشه به سکوت. همه چیز فرو رفته در سکوت. سکوت شدید بعد از اونهمه صدا. انگار داخل گوشم صدای زنگ آرومی رو میشنوم که اذیت نمیکنه. چه سکوتی! صدایی نمیاد. نه ترق و توروق شعله ای نه غرش ریختن آواری و نه انفجار شیشه ای. فقط سکوت. آخِِِِِِیییش! چه سکوتی! گوشهام، سرم، جای ضربه ها و سوختگی ها و مشت زدنهام تیر میکشن. گزگزی بعد از دریافت التیام روی زخمهایی که وحشتناک درد داشتن. حس گزگز و ضربانی تبآلود ولی در عین حال در حال سرد شدن روی نقطه های درد. التیام، تریاک، هرچی. چه سکوتی!
دلم میخواد موارد جاریه رو هل بدم بره جلو تا بابا برفی همراه آغاز زمستون بیاد پیشم. شدنی نیست. همه چیز که دست ما نیست. بیخیال.
روزهای مدرسه دارن سختتر و سختتر میشن. ماسک انگار ذره ذره داره جونم رو میکشه. هر روز سختتر میشه یا من ضعیفتر میشم. جسمم با کسر اکسیژن میجنگه. امروز دم ظهر حس کردم1ساعت دیگه اگر طول بکشه دچار تشنج تنفسی میشم. نمیدونم به نظرم اسمش1چیزی شبیه این باشه. همون مدلی که اگر هوا نباشه دیگه حرکاتت دست خودت نیست. در میزنن. مادرم.
خب حله. مادرم اون طرف مشغوله با گوشی. چایی دم کردم منتظرم آماده بشه. و من اینجام. و همچنان چه سکوتی!
به موارد ترسناکی در مورد خودم مطمئن میشم که ازشون هم حیرت میکنم هم وحشت. و واقعیتش، خب تا زمانی که فقط در خودم هستن و هستم با خودم حلش میکنم یا نمیکنم و در هر حال پیش میره و کنار میام. ولی واقعیتش، ظاهرا از همه ی نظرها نمیشه مخفی کرد این، خدایا نمیخوام کسی بفهمه! اگر، خدایا میشه این، اوه خدا! اوه خدای من!
تلگرام وحشتناک بد عمل میکنه. کاش مدیر پیامم رو گرفته باشه! گفته بود1چیزی رو بنویسم و اگر نرسیده باشه چی؟ تلگرامه خر!
دلم میخواست میشد بعد از مدرسه1خورده بخوابم. نشد. باید1سری کار انجام میدادم. انجام دادم ولی الان باید درس بخونم. خدایا واسه چی من اینهمه درس دارم آخه! ای کاش این انتها داشت یا دسته کم1خورده سبکتر میشد! گاهی حس میکنم واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم ولی با1شب وقفه ی نصفه نیمه دوباره برمیگردم وسط کتابها و جزوه ها و باز همون استرس و همون نفس زدنها بین شنا کردن در بین محدودیت زمانها و جمله های لاتین و باز همون خستگی و باز همون آرزوی کزایی. خدایا کاش میدونستم انتهاش کجاست یا دسته کم1خورده سبکتر میرفت یا من سریعتر مطلب رو میگرفتم که اینهمه فشار نداشتم!
مادرم اومده و در مورد1همسایه ی قدیمی که دوباره اون بیرون دیدتش واسم گفته. خیلی سن ازش گذشته ولی، خدایا این ملت واسه چی مدلهاشون اینهمه با حاله؟ لابلای عجایب گفتن‌هاش به مادرم گفت هر زمان دخترت رفت خارج خونه اش رو به من اجاره بده اینجا رو دوست دارم. داشتم چایی درست میکردم. شونه هام رو دادم عقب و گفتم به همه دنیا بگو من نمیرم. هیچ جا نمیرم. دیگه نمیخوام برم جایی. من میخوام همینجا بمونم. درست همینجا! خونم رو هم به کسی اجاره نمیدم چون مال خودمه و من میخوام داخلش بمونم واسه تمام عمرم!
مادرم سکوت کرد. به نظرم موافقم نیست. خب کاریش نمیشه کنم. من نمیتونم برم جایی. این رفتنه سرمایه میخواد یا مدرک. جفتش رو من ندارم. پس باید ریسکپذیری بالا داخل وجودم داشته باشم. اون رو هم خونواده ندارن. میترسن واسم. خب، پس دیگه حله. منم و باقی عمرم. و من هیچ خیال ندارم باقی عمرم رو به هوایی که هوای من نیست به گند بکشم. توهم هم زمانی مثبته که بهت عشق و حال بده نه اینکه تباهت کنه. من بیشتر از این واسه رسیدن به پایانی که در انتهای اتوبان من نیست بنزین تلف نمیکنم. در نتیجه این دفتر باطله. مگه اینکه1معجزه ای1ثروت حسابی شوت کنه روی سرم که خب من به این مدل معجزات معتقد نیستم و منتظرش هم نیستم و دنبالش هم نمیگردم چون واسه من نیست. هر کسی مایله خودش بگرده. من خودمم. بذار توی همین لاینی که هستم حالش رو ببرم. تمام!
خلاصه اینکه من خونم رو به اون خانم همسایه قدیم نمیدم خودم لازمش دارم.
کرونا مشخص نیست چیکار داره میکنه. از1طرف میگن همه چی آرومه از اون طرف میگن داره خطرناک میشه. هوم! به من چه! من در هر حال زیر ماسک جون میکنم.
تاریخ عروسی1قطعی شد. و عدم حضور من. رسما میترسم. بیخیال من از همینجا تبریکاتم رو عرض کردم و همچنان عرض خواهم کرد. ساعت20دقیقه به4عصر. صدای استکان میاد و این یعنی مادرم در حال ریختن چاییه. هر لحظه امکانش هست صدام کنه. میترسم از تیمتاک بزنم بیرون این نت عوضی خر بشه دیگه راهم نده. بیخیال. میرم و عاقبت از1دری وارد میشم. دیرم میشه. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *