کمی تغییر از مدل . . .

5شنبه ظهر. نت برداری های شنبه و3شنبه. داخل گروه اداری واتس زدن که از شنبه قراره مدرسه ها برگردن به روال عادی. از8صبح تا12و نیم ظهر و حضور بچه ها شبیه پیش از کرونا4ساعته. شنبه صبح هم جلسه. احتمالا شلوغ میشه خخخ. واقعیتش رو بگم، من استرس گرفتم. زمان درسم کوتاهتر میشه. و توانم کمتر. هر روز4ساعت زیر ماسک و محافظ در حالی که کل ساعتها رو با بچه های همزمان و با حضور4ساعته سر و کله میزنم. خدایا کمکم کن!
شاید بعدش تغییرات دیگه ای هم پیش بیاد که باهاشون ابدا موافق نیستم ولی، چیکار میشه کرد؟ کاره دیگه! دست من که نیست! ولی هنوز استرس دارم. خدایا میترسم توان کم بیارم! نباید اونقدر که تصور میکنم وحشتناک باشه. من جهنم98رو پشت سر گذاشتم. زمانی که کرونا نبود و میرفتم مدرسه و همزمان ترمهای آخر کلاس کانون و ترم های آخر کلاس های ملل و مراحل پیش از آیلتس رو سپری میکردم و، … آخ خداجان! نمیدونستم آخرش این، … اه بسه دیگه بسه! این باید از سرم بره بیرون! باید بره بیرون! باید بره بیرون باید بره باید بره باید بره!
امروز صبحی با مادرم حرف1چیزی شد گفتم خوشم نمیاد واسه تکمیلش هر دفعه به1بینا نیازمند باشم پس از خیرش میگذرم بله میدونم تو هستی ولی منه خر هنوز تصور میکنم1چیزی شاید اون گوشه های تاریک جا مونده باشه که بتونه کمک کنه1چیزهایی عوض بشن واسم هرچند میدونم دیگه چیزی نیست ولی هنوز تصور میکنم شاید باشه و، … دیگه نتونستم ادامه بدم. داشتم خفه میشدم. نباید اجازه میدادم بباره. ندادم. ولی نه میتونستم حرف بزنم، نه نفس بکشم، نه دستم رو بردارم از روی چشم هام که آماده ی انفجار بودن. خدایا من که هواش توی سرم نیست پس واسه چی اینطوری میشم؟ یعنی تصور تغییر در زمان و مدل مدرسه اینجوریم کرده؟ هی! بسه دیگه! چیزی نیست! عادی میشه. درست میشم. این لعنتی هم شبیه همه نشدهای دیگه خب نشد بیخیالش. من هواییش نیستم. من، هواییش نیستم! به جان این بارونه! خدایا! آخه از چی حفظم کردی که بدتر از اینی بود که هر شب دارم تجربه اش میکنم؟ آخه واسه چی اجازه دادی وارد همچین تونل سیاهی بشم؟ یعنی اینهمه مجازات لازم داشتم؟ خدایا قربون مهربونیت برم چه جوری دلت میاد؟
شکر! خدایا شکرت! خدایا حکمتت رو شکر! خدایا شکر! شکرت! شکرت! خدایا شکرت!
ساعت چه سریع داره میره طرف2بعد از ظهر! باید نت برداشتن هام رو تموم کنم. فردا باید بخونمشون. من عملا دیگه صبحها رو نخواهم داشت. خدایا کمکم کن من دلواپسم. واسه درس هام. واسه توانم. واسه همه چیز. خدایا کمکم کن!
خیلی دلم میخواست میشد ذهنم سریعتر درسم رو جذب میکرد! کاش میشد من1خورده زمان کمتری صرف این درس خوندن هام میکردم! نه اینکه بد باشن! فقط دلم1خورده زمان آزاد بیشتری واسه خودم میخواد. درس ها بد نیستن. خب آدم باید1کاری کنه. یکی میره گردش، یکی حال میکنه، من درس میخونم. ولی میگم کاش فقط میشد زمان آزاد و آرامش بیشتر داشتم! مثلا میشد بهتر و سریعتر درسه رو میفهمیدم و ساعتهای کمتری سرش گیر بودم. خدایا کاش میشد! کاش1راهی بود واسش! بیخیال حالا که نیست. اگر نجنبم شنبه از استرس روانیتر از اینی که هستم میشم. برم سریعتر نتها رو بردارم تموم بشه بره. عمری اگر باشه میام باز. فعلا.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *