دلم نوشتن میخواد.

2شنبه صبح. نرفتم سر کار. خیلی چیزیم نبود فقط نفس. بلند که میشم حس میکنم نفس کشیدنم کمی انگار خیلی نامحسوس متفاوته مخصوصا زمانی که لازم میشه در حالت ایستاده یا حرکت حرف بزنم. کمی هم گیجم. واقعیتش تصور اینکه بالای3ساعت با این اوضاعم زیر ماسک به اون سفتی گرفتار باشم منو میترسونه. اونجا هرچی هم که بشه من ماسک رو کنار نمیزنم چون به سلامت محیطش ابدا مطمئن نیستم و، خلاصه من نرفتم و خیال مادرم جمع شده. بهش نگفتم ولی به شدت حس منگی و سنگینی دارم. این باید دیشب شروع میشد تا امروز طول میکشید واسه چی الان داره شروع میشه؟ ناشکر نباشم این دفعه از دفعه اول واقعا سبکتر گذشته ولی این سنگینی و این گیجی و این، …
نشستم دارم درس میخونم. باید قهوه تلخهام رو دوباره پیدا کنم. اینها اصل نیستن من اصلش رو میخوام.
تلفنی با1حرف میزدم. آدرس1جایی رو داد که شاید قهوه ای که میخوام رو داشته باشه. کاش میشد چیزهای دیگه هم ازش بخوام! نمیشه باید1زمانی بلند شم خودم برم اونجا. شاید تنها. شاید هم با کسی. میگن اینجا خیلی چیزها داره. من دنبال کیمیا هستم. شاید داشته باشن. میگن این مدل جاها کیمیا هم داره. کیمیا! ماده ای که کمک میکنه من کمتر احساس کنم این، …
امروز کمی شدیدتره. نه به شدت5شنبه، که اجازه نمیدم تمرکزم به اونجاها برسه و برسوندم، اما اونقدری هست که مژه هام رو وسط درس خیس کنه. خدایا! این عادلانه نیست. دارم اذیت میشم. خدایا کمکم کن! شاید بد میبینم. شاید اشتباه میکنم. شاید، ولی هر مدلی که پیش بره تقصیر از خودمه. خودم که چشم هام رو بستم و خودم رو رها کردم و اجازه دادم اینهمه گرفتار مخدری بشم که میدونستم دیر یا زود باید ترکش کنم. از خودم بیشتر از اینها توقع داشتم. خیلی بیشتر. خیر سرم من بالای40سال از خدا عمر گرفتم. در محدودترین حال و هوا و زمانم بالای40000تا تجربه از خاک و خاکی ها و قصه ها و جاده ها و امتدادها و پایانها داشتم. یعنی اینهمه دیدن، شنیدن، دونستن، هیچ فایده ای بهم نداد؟ هیچ تقویتی واسه عقلم نشد که الان اینجا وسط جمله های درسم دستمال کنار دستم نباشه؟ اگر نداده که خاک بر سرم! حقمه جونم دربیاد. اگر هم داده که، پس من الان دارم چه غلطی میکنم؟ واسه چی درست نمیشم؟ اصلا من چیمه؟ هی! بیخیال. من هیچ چیم نیست. فقط گیرهای اخیر ضعیفم کردن. بدجوری این سالها سنگین گذشتن و مخصوصا1400با اون مهرش و اون ماجراهاش که استخون سالم واسه روانم باقی نذاشت و الان درگیر اثرات تمام اون فشارهای مسخره و بیخودی ولو شدم اینجا و موجودیت تحریکپذیر هم از حرکت بال خرمگس تب و لرزش میگیره. اینجا هم هنوز زیادی خودمم واسه همین هر چرتی دلم بخواد رو میگم وگرنه، من درست میشم. چند وقت دیگه این هم سپری میشه و اون زمان دیگه به هیچ دلیلی حاضر نیستم، … بیخیال. بسه دیگه. درسم مونده. دلم میخواد باز بنویسم. از خیلی چیزها. نق بزنم. توضیح بدم. تعریف کنم. ایراد بگیرم. تعجب کنم. و بپرسم. دلم میخواد باز بنویسم ولی زمان نیست باید برم سر درسم. دیرم شده. دیرتر هم میشه. اگر نجنبم. این روزها زیاد میام اینجا. باز میام اگر عمری باشه. باقیش باشه واسه همون زمان. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «دلم نوشتن میخواد.»

  1. نام!؟!؟!؟! می‌گوید:

    فقط میتونم بگم. کاش دنیا ی ذره مهربونتر میشد.
    ی جمله همیشه وقتی این همه دلم از دنیا میگیره رومو میکنم به آسمون و همراه بارونای چشم خودم بهش میگم، دلم گرفته آسمون، از خودتم خسته ترم. کاش دنیات قشنگ بگذره. کاش تو حد اقل حالت خوب بشه. کاش انقدر خوب باشی که این روزات برات بشه ی خنده فقط.

    • پریسا می‌گوید:

      دنیا مهربون نیست دوست من. ای کاش زمانی برسه که بتونم خودم با خودم مهربونتر باشم! شاید اون زمان اینهمه به این خوده داغون خاک آوار تحمیل نکنم. نمیدونم چه جوری ولی ای کاش، … بیخیال. این روزها میگذرن و ما در هر حال بهشون میخندیم. امیدوارم زمانی که به امروزهایی که دیروز شدن میخندی، خنده هات شیرین باشن دوست عزیز من! مواظب خودت باش و باز هم صبوری کن. این منظره گذراست. در انتظار منظره های بعدی بمون. حتما قشنگترش میرسه. اونقدر قشنگ که تماشاهات ازشون پر میشن و خاطرات این روزها رو به اعماق ناخودآگاهت میفرستن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *