کمی عجولانه.

1شنبه ظهر. اومدم خونه. مادرم هم الان میرسه. باید درس بخونم. درس بخونم! امروز نوبت دوز دوم اون واکسن کوفتیه. خدا کنه شبیه دفعه پیش نباشه اون شب واقعا بد بود! تازه صبحش مدرسه باز نبود. امشب باید دلواپس فردا صبح هم باشم اگر اوضاع رو به راه نباشه، هست. رو به راهه. تا جای ممکن غیبت کردن درست نیست. به نظرم به اون بدی نباشه. اگر هم باشه فردا صبح اونقدری درست میشم که بتونم بلند شم برم سر کار. بچه هام خوششون نمیاد. ترجیح میدن غیبت کنم. خودم هم همینطور. البته نه غیبت به شرط بیماری. دلم تعطیلات میخواد. از مدرسه. از کلاس ها و درس های خودم. از پیچ و خمهای تاریک ذهنم. از گیرهای روانم. از همه چیز!
در تلاشم که به درد مسلطتر بشم. سعی میکنم بهش متمرکز نباشم. سخته ولی شدنیه. بهش که تمرکز میکنم نفسم بند میاد ولی از جمعه به این طرف ازم بر اومده که تمرکزم بهش نباشه. کاش بتونم ادامه بدم تا کهنه بشه این، …
هنوز یواشکی هواییِ هوایی میشم که از اولش هم هوای من نبود. زمانهایی که پریدنها رو تماشا میکنم. و زمانهایی که کسی دقیقا توجه پراکنده ام رو به این پریدنها جلب میکنه تا رضایت بدم به بیدار شدن و به امتحان درهای دیگه. نه. دیگه بسه! واسه من دیگه بسه!
استاد میگفت باید در مورد این کتابه حرف بزنیم ولی بچه ها میگفتن ظاهرا بیمار شده و خلاصه هم رو داخل تیمتاک ندیدیم. خدا به خیر کنه! اگر ارشاد ازم قیچی کردن ورق هام رو بخواد ترجیح میدم کلا باطلش کنم ولی تیکه پاره اش نکنم!
ورژن آپدیت شده ی کرونا همه رو ترسونده. البته میگن واکسنها کمک میکنن. کاش کمک کنن. میگن مرگ و میر رو با واکسن میشه آورد پایین ولی من شخصا با کل ماجرا مشکل دارم. پایانش هرچی که باشه من نمیخوام مبتلا بشم. در میزنن. مادرم. برمیگردم.
خب برگشتم. در رو باز کردم، کمی تا قسمتی حرف زدم، در مورد1داستان خوشپایان از1مهاجرت پردردسر مطلب شنیدم، بحث تکراری در مورد زمان واکسن رو بی حوصله رد کردم و الان هم اومدم اینجا. این روزها در کنار تمام مواردی که از سرم گذشته و داره میگذره، در کنار تمام مواردی که درم تغییر کرده، از دست رفته یا داغون و تعمیرلازم شده، حس میکنم اعصابم کلا تعویض میخواد. با فوت مگس به شدت از جا در میرم و بسیار بسیار خارج از حد انتظار حرصی میشم و تا حد مرگ از بحث و چونه زدن و چرخیدن و چرخوندن کلام متنفرم. بدجوری کلافه ام از هر بحث بیخودی. حتی حس تعجب کردن نیست. تعجب از اینکه من چه عوض شدم! پیش از این به شدت صبورتر بودم. حالا نمیتونم به این فکر کنم که بد نیست یادم بمونه که آدمها رو محترم بشمارم و ظاهر بحث رو حفظ کنم. نمیکنم. نه حفظ، نه حیرت. ای کاش بقیه متوجه این داستان بشن و فقط باهام کلکل نکنن. نمیخوام درکم کنن. نمیخوام کمکم کنن. نمیخوام همدل باشن. فقط میخوام اذیتم نکنن. من خستم. خیلی خیلی خسته!
احتمال عروسی1در دیماهی که میاد زیاده. آخ جون! آخه1کسی نیست به من بگه به تو چه! تو که نه عروسی برویی نه اهل مهمونی رفتن خونه عروس دامادی الان واسه چی ذوق میکنی؟ نمیدونم چه مدلی توضیحش بدم این حس رو دوست دارم. این2تا زندگیشون شروع بشه حس میکنم خیلی چیزها واسشون تغییر میکنه و من این تغییر رو واسه جفتشون دوست دارم. امیدوارم حسم درست باشه! به نظرم این تغییرها واسشون مثبته و کاش واقعا مثبت باشه!
بیرون از این اتاقی که سنگر گرفتم بحثهای معمول روزانه در جریانه. همون موضوعات و همون حرص ها و همون مشکلاتی که هی تکرار میشن و هر دفعه به همون تر و تازگی اولشون دردسر درست میکنن. اگر حالش رو داشتم حتما میخندیدم. حالش رو ندارم. خندم هم نمیاد. فقط میشنوم. گوش هم نمیکنم. فقط میشنوم.
میگن1حشره ی خوشقیافه اومده که بلاهای بدی میتونه سر آدم بیاره. خب این هم یکی دیگه. به جهنم بابا. حس ترسیدن از این یکی دیگه نیست. شاید بعدا باشه ولی فعلا نیست. اینهمه ملت دارن زندگیشون رو میکنن خیالشون به جمع کردن کلکسیون اخبار ترسناک نیست بذار من یکیشون باشم.
دلم1خرید حسابی شبیه زغال سرخ کنی که کم مونده بود از سر عشق و حال به کشتنم بده میخواد. داخل فروشگاه های اینترنتی که ازشون خرید میکنم مدل قهوه تلخی که میخوام نیست. این اگر نایاب بشه باید1جایگزین درست درمون واسش گیر بیارم. ولی ترجیح میدم خودش باشه از جایگزین هاش خوشم نمیاد. کاش گیرم بیاد و البته اینترنتی. دلم نمیخواد کسی بره واسم بخره. خودم. خودم میخوام چیزهایی که خودم میخوام رو تهیه کنم. لعنتی! خودم!
ساعت از12و30دقیقه گذشت. من باید درس بخونم ولی دارم چرت مینویسم! خدایا اصلاح نمیشم. من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *