روی خط روزمرگی!

بعد از ظهر جمعه. همچنان قصه ی همیشگی درس خوندن های پر از خستگی و استرس واسه کلاس فردا. خدایا کاش میشد مخم کمی سریعتر جذب میکرد و حواسم کمی جمعتر میشد و، خوابم میاد!
امروز تا اینجاش کمی از دیروز آرامتر سپری شد. کاش همینطوری آرام سپری بشه. روانم شبیه عضو به شدت زخمی و دردناکی که گچ و آتل و باند بهش بسته و بعد از درمون به شدت تحریک پذیر و در حال گزگز و ضربان باشه امروز رو گذرونده و خدایا لطفا دیگه تحریک نشه دیروز و پریروز خیلی خیلی سخت گذشت. ولی بعدش چی میشه؟ من کی خلاص میشم از این، … نمیدونم. بیخیال. لحظه رو دریابم که دیرم نشه! درس وای خداجان درس! این بی انتها بودن درس های من داره حالم رو بد میگیره. بیخیال فعلا که داره میگیره. کاریش هم نمیشه کرد. خدایا شکرت!
مادرم داره میاد که امشب باهام بمونه. باید بجنبم تا1زمانی هم واسه مادرم داشته باشم. حتی شده1ساعت. خدایا به شدتی بی وصف احتیاج دارم به تعطیلات. مثلا کاش فردا کلاس نداشتم! کاش1اتفاق خیری خیلی خیلی خیری پیش میومد استاد میگفت شنبه کلاس نیست! از بس1نفس پیش بردم حس گیجی میکنم. شنبه و3شنبه و باز شنبه و این وسط کلی ماجرای متفرقه و صبحها زیر ماسک سر کلاس با بچه های ناآروم و منی که سعی میکنم صبور و مهربان باشم و داستانهای گفتنی و ناگفتنی و اوه خدای من!
خدایا دلم1خبر خوش درست درمون میخواد از اونهایی که درست باشن نه سر کاری. کاش یکی2تا بهم میرسید! فعلا همین اندازه که اوضاع آروم باشه باید شاکر باشم. شاکر هستم ولی خدایا خب چندتا اتفاق مثبت هم بزن تنگش مگه چی میشه؟ خب بده دیگه! خدایا لطفا!
خوابم میاد. از شدتش سرم سنگینی میکنه. نمیشه. زمان نیست. باید درس بخونم. راستی واسه27آذر هم باید1چیزی بنویسم دفعه های پیش همیشه پیشنویس داشتم فقط زمانش که میرسید اصلاحش میکردم الان چیزی ندارم. خدایا کمک کن!
این واکسن هم شده دردسر. پس کی باید بزنم؟ وای کاش شبیه دوز اولش تب و دردسر نداشته باشه اون زمان مدرسه ها بسته بودن الان نمیخوام غیبت کنم.
میگن ورژن آپدیت شده ی کرونا از آفریقا داره میاد که بزنه دنیا رو دوباره درو کنه و اثر مصونیت های حاصله از واکسن ها و موارد متعدد درمانی رو بفرسته به ناکجا. کاش این شایعه باشه! کاش به ایران نرسه! خدایا من واقعا میترسم مدرسه ها رسما باز شدن و ما به حکم الزام و اجبار کاری از قرنطینه ها زدیم بیرون! اگر این وامونده به اینجا برسه ما اون بیرونیم! بقیه رو نمیدونم ولی من به شدت میترسم و همین الانش فقط واسه رفتن به محل کاره که میرم بیرون حتی سوپری سر کوچه هم نمیرم. خریدهام یا قاطی لیست مادره که همیشه خودش اصرار داره جای من همراه خریدهای خودش انجامشون بده یا داخل سبد سفارش آنلاینه که میاد دم در خونم. خلاصه که من بدجوری میترسم. خدایا خودت کمک کن!
باید باقی این متنها رو بخونم! خدایا آسونن فقط جمله هاشون طولانیه و من چه قدر خستم!
سرم کمی سربی شده. هفته ی تاریک دیوونه! ناغافل شبیه موج زد چسبوندم بیخ دیوار. جای حیرت نبود. ولی جای وحشت هست آخه امروز صبحی2تا قهوه تلخ خوردم و حالش رو بردم و الان دارم از ترس سردردی که خیلی خفیف داره اعلام موجودیت میکنه میمیرم. آخه من از کجا میدونستم! کاش شدید نشه. این کمخونی مسخره هم شورش رو درآورده. خیر سرم قد تانکم بعد2زار خون توی اینهمه رگهای پیچ پیچی نباید باشه! این هم شد کار؟ خوب شد دیروز خر نشدم دنبال تفریحات نامجاز نرفتم وگرنه امروز باز جنازه میشدم و این تاریکه نفله این دفعه دیگه رسما خودش میفرستادم قبرستون.
دیروز مادرم1چیزهایی از سفر1آشنا به اون طرف جوب میگفت. هنوز هواییه داستان نافرجام منه. من هم که دیگه معرفتم ته کشیده و در این موارد نه همدلی میکنم نه کمک. حسش نیست خدایا منو ببخش ولی نیست. من میخوام دیگه حرفش نباشه. هیچ حرفی ازش نباشه. چیزی که نشد دیگه نشد. بیشتر از این حاضر نیستم زندگیم رو تلفش کنم فقط ای کاش میشد1راهی واسه کنار اومدن زمانم با درس هام پیدا میکردم! این نفله تمام زمان و توانم رو قورت میده. کاش میشد کمی بیشتر ازش زمان میکشیدم به نفع استراحت و روزمرگی های خودم! خب شاید1راهی باشه ولی الان که نمیشه. این لحظه من حسابی درس دارم و حسابی هم دیرم شده و، اوه! حسابی هم، تشنمه! وای خدا چه تشنمه! میگم1چیزیم هست دارم میمیرم نگو تشنمه! وای خدا آب میخوام! من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *