خونه.

ظهر2شنبه. درگیرم. درگیر درس، زندگی، و خودم. ظاهرا هر جا باشم عاقبت مال همین جان. برگشتم خونه! نمیدونم موندگار میشم یا، به نظرم این دفعه محتمله موندگارتر شدنم. من بدجوری خستم. از هر مدل موج که روی آرامش آب بچرخه خستم. تمام روانم درد میکنه. اونقدر درد میکنه که1حرکت شدیدتر از سقوط برگهای پاییزی به شدت آزارم میده. البته بدون هوار. دیگه هوار زدنم هم نمیاد. فقط گاهی1آخ میگم که الان چند روزه شروع کردم به تمرین که اون رو هم نگم. انتظاری ندارم از اطرافم. جز اینکه درد کشیدنهام رو سختترش نکنن. شاید این هم توقع اضافیه نمیدونم. سعی میکنم خودم حلش کنم. کاش بتونم! کاش بشه! بیخیال.
میگفتم برگشتم خونه! اینجا چه سرده مگه من چه مدته که نیستم! داخل تیمتاک روی هوام بذار فرود بیام کانال بسته ی خودم الان برمیگردم. خب حل شد. واقعیتش1کسی جام نشسته بود حال نکردم وارد بشم الان اون بنده خدا رفت من پریدم داخل. بدجنسم میدونم اونجا جای همه میشه ولی من امروز حس و حال سلام علیک نداشتم دلم خواست اگر هم کسی وارد میشه زمانی باشه که من خودم اونجا باشم و خلاصه در زمان حضور کسی جز خودم نرفتم داخل تا، اصلا چه اهمیتی داره! فعلا اونجام. بیا دیگه از این چیزها نگم. حال و هوام درد میکنه. بیخیال. بیخیال. بیخیال!
سرپرست آموزشیمون کرونا گرفت. امروز داخل مدرسه شنیدم. اون بنده خدا توی خونه خودش افتاده حالش هم ظاهرا خوب نیست ولی الان من از چی اینجوری ترسیدم؟ زمانی که شنیدم چنان ترسیدم که درس دادنم یادم رفت. بعدش اومدم خونه و پشت خط به مادرم گفتمش. الان دارم فکر میکنم چه مسخره! خب به اون بنده خدا گفتم که چی؟ مادرم نیست. درگیر دیوار کردن دور1ملک پدریه. واسه خاطرجمعیش همون طوری که میخواد هر زمان از سر کار برمیگردم خونه بهش1زنگ میزنم. این رسم قدیمیه ما3تاست. خیلی چیزها رسم قدیمی ما3تا بودن که دارن از بین میرن و تلاشهای من برای سرپا نگه داشتنشون به هیچ کجا نرسید. احساس به درد نخور بودن میکنم. من نتونستم ستونهای خونواده فصقلیم رو شبیه گذشته سفت نگه دارم. خب تقصیر من که نیست! دلم نمیخواست اینجوری بشه ولی شد. من هرچی تونستم کردم هنوز هم، … به نظرم دیگه خیلی دلم تلاش نخواد. فایده نداره. من هم خدایی بدجوری خستم. ما دور شدیم. هر3تامون قد دنیاها از هم دور شدیم. کرونا بهانه شد که فاصله ها زیاد بشن. حالا اونها دقیقا هیچ چی از من نمیدونن و کی میدونه شاید من هم از اونها! هنوز خیلی عزیزن ولی به شدت بیگانه شدیم. کاش اینجوری نمیشد! بیخیال! شاید زندگی همین باشه! سلامت باشن کافیه واسم. البته کافی نیست ولی چی بگم! من در مورد تمام عزیزهام عاقبت به همینجا رسیدم. که بدونم سلامتن بس باشه واسم. خدایا! حکمتت رو شکر! معترض نیستم ولی به خودت نگم که میترکم. بذار بگم. من معترض نیستم ولی خودمونیم خیلی عادلانه به نظر نمیاد1کسی که من باشم رو این مدلی بی بخش انداختی این گوشه! من به صمیمیت خونواده ی فسقلیم رضایت داشتم و، … چی بگم؟ تو خدایی. وسط این بازیها نمیایی. عقل دادی خودمون حلش کنیم ولی اینها کلا رفتن داخل شب حواسشون نیست آخه من چی باید میکردم که نکردم؟ بیخیال. خدایا شکرت. خدایا شکرت! الباقی عزیزها هم که دیگه جای حرف ندارن. خونواده که بشن عزیزان راه دور تکلیف بقیه هم مشخصه. توقعی نیست از کسی ولی خدایا واقعیتش توقعی بود از تو! کاش1جاهایی قلم تقدیرت باهام1خورده پرجوهرتر حساب میکرد. بر نمیخورد به جایی اگر تو فرمان میدادی و اگر میشد! بیخیال. دلت نخواست. چی بگم! خدایا شکرت!
فردا کلاس دارم. باید درس بخونم. راستی زغال سرخ کن حامد رو گرفتم. عجب چیز با حالیه! خرید از دیجیکالا. دوباره فعالش کردم. خوش گذشت. جنس رو امتحانش هم کردم اون هم به شدت خوش گذشت و به کسی نگی که2ساعت بعد از اون خوش گذشتن هیچ چی نمونده بود مسافر دیار باقی بشم و نصفه شب از ترس بوی خاک رو هم حس میکردم. آخه1کسی نیست بهم بگه آخه بوق! تو که جرأتش رو نداری واسه چی غلط اضافه میکنی که دم یکی مونده به آخر به بیجا خوردن بی افتی؟ خب نکن دیگه! خدایی شب بسیار بدی بود. تا زمانی که اون حس یادمه دیگه خریت نمیکنم. البته اینکه تا چه زمانی یادم باشه خیلی مهمه. خب چیه! تفریح دلم میخواست! ای بابا! ولی این دستگاهه چیز با حالیه!
دیروز کم درس خوندم. امروز باید بجنبم. فردا کلاس دارم. داخل مدرسه بچه ها امروز زیاد شیطون بودن و من نتونستم یعنی دلم نیومد صدام رو سرشون ببرم بالا. شاد بودن آخه. شیطنتشون از جنس سرخوشی بود. شبیه کبوترهایی که از خوشی آروم ندارن و هی بقبقو میکنن. بقبقوی سرخوشی رو که به خاطر درس و کتاب با داد ساکت نمیکنن! ولی خودم خسته شدم. کلافه شدم. کاش فردا آرومتر باشن! جدی این بنده خدا سرپرسته چی سرش میاد؟ واکسن هم زد به نظرم. کرونا دردسر وحشتناکیه. کاش زودتر دست از سرش برداره. گناه داره این خانمه اذیت میشه. خدایا من از این ویروس به شدت میترسم لطفا هوای همه رو داشته باش اون وسط مواظب من هم باش خدایی بدجوری میترسم ازش!
از دیروز یاکریم های اینجا انگار کم شدن. یا من اشتباه میکنم. کاش چیزیشون نشده باشه! خدایا لطفا مواظبشون باش! باید بلند شم دونه واسشون بپاشم بعدش هم بشینم سر درسم. اگر نجنبم امشب من می مونم و1سری درس های نخونده و1ذهن خواب و1جهان استرس. واییییییی استرس نه! غیر قابل تحمله. این روزها اعصابم شبیه فنری که هر لحظه کشیده شده باشه در حال پاشیدنه خدایا کمک کن امروز این درسه راحت بره توی سرم دیگه واقعا استرس دلم نمیخواد! دیرم میشه. من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *