خدایا باز هم مثل همیشه!

دم ظهر جمعه. وسط درس. خدایا باید بجنبم فردا کلاس و صبح مدرسه و همون داستان همیشگی.
وسط شبه فرار نافرجامم دستگیر شدم. با کسی طرفم که دفتر بسته ام رو میخونه. از پشت جلدش میخونه. نمیفهمم چه جوری ولی میخونه. دلم میخواد بفهمم ولی، … این یکی از واقعیت هاییه که شاید هرگز ازش سر درنیارم شاید هم زمانی بفهمم. بیخیالش فعلا کاری از دستم برنمیاد حس کارآگاه بازی هم نیست. فعلا جام امنه. هرچند سعی کردم از امنیتش در برم ولی الان امنه فعلا هم در رفتنم نمیاد این هفته و سنگینی و سرمای اون بیرون حسابی نفسم رو گرفتن امنیت دلم میخواد.
از لای مژه های بسته اون دورها سیاهی توفان وحشتناکی رو دارم میبینم که امیدوارم اشتباه باشه. آسمون مقصدی که اون بومرنگ کوفتی میخواست ببردم ظاهرا داره زمینش رو به هم میریزه. از اینجا که من ولو شدم آسمون اونجا رو سیاه میبینم. کاش خطای دیدم باشه. ولی میگم، چیزه. اگر بومرنگه وا نمیداد، اونجا توفان وسط آسمونش، و من به جای اینجا اونجا میخوردم زمین، اوه خدایا! وای خدایا از تصورش یواشکی تمام ستونهام یخ میزنن. خدایی پای ریسک که میاد وسط اگر فقط خودم باشم خیلی ترسو نیستم کله ام هم اونقدری خراب هست که گاهی ریسک های بدی کنم ولی این خیلی خطرناک، … اصلا از تصور نتیجه ی محتملی که میشد الان درگیرش باشم خوشم نمیاد! و خدایا! لطفا! چندتا از دوستهای من اونجان. دوستهایی که اسم من داخل هیچ کجای دفترشون نیست و شاید سالی1بار هم از کنار هم واسه1سلام معمولی هم رد نشیم ولی خدایا میدونی؟ اونها آشنا هستن. اسمشون، رسمشون، حضورشون. خدایا اونها به جای بومرنگ با1وسیله ی مطمئنتر رفتن که وا نداد و در نتیجه رفتن و الان، … خدایا دلواپسم واسشون میشه مواظبشون باشی؟ اجازه نده چیزیشون بشه. خدایا لطفا! و خود من، … یعنی خدا باز از دردسر کشیدم عقب؟ اگر من الان، … نمیدونم شاید هم امن بود ولی این چیزی که من از اینجا دارم میبینم اصلا هوای امنیت نیست. میشد که من الان زیر سیاهی اون آسمون با نگاه گیج وسط گرد و خاک توفانی که داره شدید میشه گیر کرده باشم. خدایا به نظرم باید اعتراف کنم که امنیت اینجا و الانم به شکستن چندتا دنده می ارزید. به نظرم باز هم شبیه همیشه من بدهکار شدم. خب من از کجا میدونستم؟ من که خدا نیستم. من که اون دورها رو نمیبینم! من که نمیدونم! خدا تویی! من خاکی ام. من که قد تو صبور نیستم. دردم که بیاد آخ میگم. خب نمیشه نگم. تو که میبخشی مگه نه؟ خدایا مگه نه؟ میدونم تو میبخشی. اگر نمیبخشیدی که اون وامونده وا نمیداد. اگر نمیبخشیدی که من زمین نمیخوردم. اگر نمیبخشیدی که رفته بودم. با1بومرنگ کاغذی پرواز کرده بودم. رفته بودم و رسیده بودم به وسط آسمونی که الان توفانیه و سیاهه و بارونیه و نمیدونم منابع اطلاعاتم درسته یا غلطه ولی میگن احتمال تگرگ هم میره اگر اوضاع درست نشه. خدایا! وای خدایا! وای خدای من!
هنوز خستم. هنوز تمام جونم از ضربت اون سقوط کزایی درد میکنه. هنوز خوابم میاد. هنوز میخوان بیدارم کنن و ببرنم به مسیری که مسیر من نیست. ولی میدونی چیه؟ با تمام اینها به نظرم باید موافق باشم که این لحظه در پریشونی های جهان اطرافم و توفانی که تمام مقصدها رو1جوری درگیر کرده و داره بیشتر هم درگیر میکنه، من جام امنه. دیروز1کسی بهم میگفت تو جات خوبه. الان جایی هستی که باید باشی. به نظرم بدک نیست1لحظه ترمز نق رو بکشم ببینم اون1کسی دقیقا چی گفته. به کسی نگیها ولی مثل اینکه درست گفته. من اندازه ی7برابر ظرفیت خودم توفان دیدم. شاید بعدش هم ببینم. ولی خدایی این یکی دیگه واقعا بد بود اگر وسطش گیر میکردم. خدایا! … خدایا! … خدایا! … خدایا! … خدایا! … خدایا! … خدایا! …
بدجوری دیرم شده. بد نیست برم درس بخونم. جا می مونم. راستی1چیز دیگه بگم برم. به جان خودم همین1دونه!
امروز برای اولین بار بدون اون حس ناخوشآیند لعنتی به عنوان1معلم داخل گوش کن حرف زدم. یعنی کامنت نوشتم. بدون مسخره بازی های پریسا. به عنوان معلم بچه های ابتدایی. و واسم عجیب بود که برخلاف گذشته اون گزگز آزاردهنده رو دسته کم به اون شدت ناخوشآیندش حس نکردم. واقعیتش اصلا حسش نکردم. به نظرم1چیزهایی شاید، … خدایا! …
ولی با تمام اینها من هنوز پول دلم میخواد و هنوز نق دارم بزنم و هنوز خیلی چیزها میخوام و هنوز آخ سرم این زمین خوردنه پدر استخونهام رو درآورد و هنوز خدایا اگر سفره بندازی از خوردن خوشمزه جاتت ابدا بدم نمیاد و میخوام و میخوام و میخوام و میخوام و میخوام و و و و و ………….
خدایا شکرت! برم درس بخونم. دیرم شد. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «خدایا باز هم مثل همیشه!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    خوبی ؟؟
    امیدوارم که عالی باشیسخت نگیر همون جایی که هستی بمون و تکون نخور خخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. واقعیتش دارم تمام سعیم رو میکنم که همینجا که هستم بمونم و بدون حرکت. اما موجهای اطرافم هی زور میزنن حرکتم بدن. که بیدارم کنن. که از جا بجنبوننم. مگه من میجنبم؟ خخخ خوابم میاد ابراهیم. دیگه دلم بیدار شدن نمیخواد. کاش بتونم همین فرمون رو برم! کاش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *