عصرنوشت

عصر1شنبه. در حال درس خوندنم واسه3شنبه ای که داره میاد. همچنان نیمفاصله به جهنم حسش نیست. من که درس املا اینجا نمیدم هر مدلی بخوام مینویسم. بدون نیمفاصله، بدون فاصله و با فواصل غیرمجاز. فواصل غیرمجاز؟ هوممم!
گاهی واقعا حسهای لعنتی ای دارم که متأسفانه گاهی خیلیهاشون درست در میان. کاش اشتباه باشن ولی خیلی زمانها درستن. به جهنم بذار درست باشن. شاید واسه خودم هم این مدلی درستتر باشه. اصلا این چه داستان مسخره ایه باید حلش کنم یا نه؟ باید خیلی چیزها رو حلشون کنم یا نه؟ بیخیال.
امشب باید1فایل رو با چندتا فرمت صبت کنم. آخه چه فرمتهایی؟ نت و وورد و دیگه چی؟ آخ خدا!
دیروز استادم داخل کلاس اینترنتی حسابی ازم رضایت داشت. هر دفعه این استادم ازم رضایت داره به شدت سبک میشم. کاش میشد این سبکی رو نگه دارم واسه زمانهای بعد از کلاس و ساعتهای خالی از سبکباری!
این شبها بسیار خستم. خستگی کاملا واقعی. خستگی جسم. در تمام اجزای جسمم شبیه1جریان ناخوشآیند مداوم جاریه و اونقدر شدیده که ولو میشم و اگر ولم کنن2روز میخوابم. شبیه چند شب پیش که فقط خوابیدم. دستم رو بالا نبردم واسه، … ولش کردم واسه خودش پیش ببره و من فقط ولو موندم تا خوابم ببره. و خوابم برد. تمام شب و روز فقط خواب. کاش میشد این خواب، … خدایا معذرت میخوام! نشنیده بگیر اشتباه میکنم.
مادرم اینجاست. از دیروز تنهام نمیذاره. خدا منو ببخشه با این بنده خدا چیکار میکنم؟ امشب هم پیشم موند. دیشب داخل تیمتاک نرفتم یعنی رفتم ولی مثل همیشه نموندم و بستمش. خواب. پریسا خواب. استاتوسم یا اینه یا درس. پریسا خواب. پریسا درس. پریسا… اه بسه!
حرصی ام. از کندی جریانات اطرافم حرصم درمیاد. افرادی که هی دور خودشون میچرخن و میگن ما باید این کار رو کنیم. ما باید اون کار رو کنیم. عاقبت هم نه کاری میکنن، نه از داشته هاشون لذتی میبرن، نه اجازه میدن بقیه نه از داشته های اونها، بلکه از داشته های محدود خودشون لذت ببرن و بدون اینکه بدونن لحظه های تک زندگی رو به خودشون و هر کسی که در جریان خواب بیداریهاشونه زهرمار میکنن. خدایا کاش من بال پرواز داشتم تا به جای اونها میپریدم. ریسک میکردم. وارد ماجرا میشدم و به جای تلوتلو خوردن عمل میکردم. یا عمل میکردم، یا کامل رها میکردم و ولو میشدم1گوشه و با خیال پرداختن و شبه توهم زدنهای رنگی رنگی سر به سر خط ذهن بقیه نمیذاشتم. خدایا خسته شدم دیگه بسه. خدایا تقاضا میکنم! خدایا لطفا!
ولش کن امکانات بلامصرف بقیه به من چه! هی به خودم میگم به من مربوط نیست بذار تصور کنم اصلا نمیشنوم مگه میشه! بیخیال. خودم رو عشقه. اگر کرونا بذاره!
پول دلم میخواد. پریروز کسی میگفت ایشالا اونقدر پول داشته باشی که هر کسی اطرافت پول بخواد بی فکر و خیال فورا بهش بدی از بس پول داری! گفتم ممنونم ولی ثروت بی حساب نظر رو تنگ میکنه. اینهمه پول به کارم نمیاد. پول میخوام خیلی هم میخوام ولی اندازه ی خودم. گفت یعنی چقدر؟ گفتم اونقدری که نیازهام و آرزوهام برآورده بشن. مثلا بتونم1نت تیکر بخرم که دیگه لازم نباشه هی بریل بنویسم. اگر بشه1نت بوک هم بخرم که این سیستمم رو لازم نباشه همه جا ببرم و همیشه دلواپس نباشم که اگر1روزی این بره مرخصی چیکار باید کنم. و1سری نیازهای دیگه که با پول حل میشن. خلاصه پول زیاد دلم میخواد ولی پول بی حساب و بی انتها به دردم نمیخوره. کاش اندازه ی خودم پول داشتم! واقعا دلم میخوادش!
خب کاریش نمیشه کرد. شاید هم بشه ولی من بلد نیستم. من پولی که میخوام رو ندارم. چیکار میشه کنم؟ خدایا شکرت! بیخیال!
بهم زیاد توصیه شده جدیتر دنبال شغل دوم باشم. داخل اینترنت. مترجم. اوه خدا! خدایا! وایییییی خدایاااااا!
بسه. باید برم درس بخونم. پسفردا کلاس دارم و زمان فردا برای درس خوندنم کافی نیست. دلم استرس اضافی نمیخواد. بد نیست بجنبم. هنوز کلی درسم مونده. من رفتم.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «عصرنوشت»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    نمیدونم کی ما هم بی درس بی استرس و بی نمیدونم چی و چی میتونیم واقعا زندگی کنیم
    دیشب یه هواپیما رد شد دوستم گفت خوشبختی اندازه جایی که ما هستیم و جایی که هواپیما هست ازمون دوره
    نتونستم موافقت کنم
    چون حس کردم شاید یکی برای درمان یکی برای عزاداری و اینا بره جایی خدایا
    و نشد حس های بد رو نادیده بگیرم و موافقت کنم

    • پریسا می‌گوید:

      زندگی بی درس. بی استرس. بی فشار خاطرات این قصه که پشت سر گذاشتیم و هنوز تموم نشده. جدی زندگی بدون اینها چه شکلیه؟ خیلی دلم میخواد بدونم خیلی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *