حاضر!

حوالی ظهر جمعه. دو سوم مهرماه گذشته. مدرسه ها باز شدن. نیمفاصله به جهنم حسش نیست. مدرسه ی ما که باز شده. گفتن بیایید به بچه ها غیر حضوری درس بدید. ما رفتیم و گفتیم حالا که ما هستیم بچه ها هم باید باشن تا حضوری درس بدیم. خونواده ها هم به شدت مایل بودن. یکی از بچه های من که حسابی مادرش خواهان کلاس حضوری بود. موافقت شد که هر بچه ای یک ساعت و نیم بیاد مدرسه درسش رو بگیره و والدین بمونن و ببرنش. مدرسه شروع شد.
بهم گفتن آمار دوباره داره میره بالا. ممکنه باز مدرسه ها رو ببندن. در کمال حیرت همه و حتی خودم1دفعه چرتم پرید و دادم در اومد که نه! دیگه تعطیلش نکنن! حالا که باز شده بذار باز بمونه. خودم رو نمیفهمم و دیگه اصراری هم ندارم که بفهمم. با اینکه این رفتن رو ابدا دلم نمیخواد، با وجود سختی ماسک و عینک، با وجود فشاری که در درس خوندنم ایجاد شده و با وجود کسر اکسیژن که جسمم رو حسابی نفله میکنه و باعث میشه همیشه توی سرم حس منگی و توی همه جونم حس خستگی و خوابآلودگی داشته باشم، با وجود خیلی چیزهای دیگه، دلم تغییر این برنامه رو نمیخواد. شاید یکی از دلیلهاش اینه که بهم کتاب بریل ندادن و با کتاب بچه ها درس میدم. اینجا ایرانه. من هم نیروی کارم که واسه تدریس کمی امکانات متفاوت لازم دارم که بهم نمیدن. وقتی هم میگم جوابه1مدلیه که انگار مشکل و اشتباه از منه که چشمم نمیبینه پیدی اف بخونم. حوصله ندارم بحث کنم. کاش مدرسه ها باز بمونن که تا آخر سال با همین کتاب بچه ها درس بدم تموم بشه بره. اینجا سرزمین معجزات عقبکی و فرمالیته تموم کردنه موارد اصلیه. به جهنم که کسی میخونه حس خفه خون گرفتن نیست. فعلا نیست شاید بعدا باشه. بیخیال.
باید واسه کلاس فردا درس بخونم. کلی چیز واسه نوشتن هست که حس نوشتنش نیست. اتفاقهای زیادی که شبیه موجهای روی آب بعد از پرتاب سنگ اومدن و رفتن. سنگها برخلاف میل و حتی برخلاف همکاری من پرتاب میشن. موجها ایجاد میشن و محو میشن و من همچنان نرم و آهسته تشویق میشم به بیداری و به همکاری در جهت پیدا کردن راه درست خروج از این، … و من همچنان مژه هام رو روی هم فشار میدم ولی نمیشه از پشت پلکهام سایه های موجهای پشت سر هم رو نبینم. باشه بابا باشه فردا یا پسفردا1زنگ میزنم ولی فقط زنگ میزنم و جوابها رو منتقل میکنم. من میخوام برم مدرسه درس بدم. از فشارهای شغلی نق بزنم. از اینکه داخل این خراب شده که اسمش مملکت منه به عنوان نیروی رسمی کار حتی کتاب واسه تدریس بهم نمیدن نق بزنم. منتظر تعطیلات بشم. در مورد بازنشستگیم خیال ببافم. دلم بخواد که پول جمع کنم و عطر اسپلندور مشکی بخرم. دلم1پول حسابی واسه خرید نت تیکر رو بخواد. هوای بیرون رفتن و سفره خونه و چایی خوردن داخل استکانهای کثیف و غذاهای بی بهداشت به سرم باشه و روزها رو واسه رفتن کرونا و بیرون رفتن بشمارم. خب اینها که موجودن. این وسط واسه خاطر اینکه چندتا جواب رو به چند نفر برسونم2تا زنگ هم میزنم. خب حله پس الان این، … واسه چی اینهمه خیس، …
هی بیخیال. شاید واقعا خدا این مدلی بخواد من که نمیدونم. من حکمتش رو نمیفهمم. شاید جدی مصلحتش این باشه. به من که نمیگه. فقط فرمون رو میچرخونه به راه حکمتش. خدا همه جا هوام رو داشته. حتی جاهایی که حق با خودم نبود. در هر حال آخر کار نجاتم داد. داخل این جاده هم هر جا گیر کردم شده1راه گذر باریک باز کرد واسم که رد بشم. هر جا بنبستی بود دستش رو کرد زیر بازوهام و پروازم داد و ردم کرد اون طرف. همه جای این جاده به جز آخرش. شاید واقعا نمیخواد. نمیدونم واسه چی اجازه داد از همون اولش شروعش کنم اگر قرار بود آخرش دیوار باشه ولی به قول اون کارتون، حکمت واقعی هرگز به زبون نمیاد. باید فهمیدش. من نمیفهممش. شاید یک روزی بفهممش. امروز نه. امروز باید درس بخونم. فردا کلاس دارم. دیرم میشه. بسه دیگه واسه اعلام حضور مجدد در اینجا همین اندازه کافیه دیگه باید برم سر درسم. حس ویرایش نیست. راستی داشت یادم میرفت. خدایا شکرت. توکل به خودت. هرچی تو بخوایی همون میشه. حکمتت رو شکر! من رفتم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «حاضر!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    حسابی مراقب خودت باش مدرسه
    و دقیقا اینجا ایرانه
    دلیلشم ناکامی خودم و خودت و ماجراهایی که میدونی و میدونم و همچنان داره پیش میاد
    و دقیقا برای امتحان یه کتاب رو تازه ضبط کردیم
    امروز گفتن یه قانون تغییر کرده و احتمال زیاد تاثیر زیادی رو همون کتاب و همون درس کزایی یه قسمت مهمش میزاره
    یعنی لعنت لعنت
    تو هم که اینجوری
    البته بنظرم یه خورده وضعت با کتابای گویای محله شاید تغییر کنه هرچند بازم میدونم وضع برات سخته اگه مدارس تعطیل شن
    ولی چاره چیه
    مگه ما چاره ای هم داریم
    نمیدونم چرا وقتی اصل چشم رو داریم نباید یه مقدار دید هم داشتیم که این نشه وضعمون
    خدایا شکرت

    • پریسا می‌گوید:

      حالا تصور کن همین اصل چشم که دید هم نداره درد میکنه. آخ حرصی میشم! آخ حرصی میشم! خخخ. ابراهیم این قصه بدجوری واسم سنگین تموم شد. نمیدونم واسه چی. من در عمرم ناکامی زیاد داشتم. همه داشتن. ولی با تمامشون کنار اومدم. نمیفهمم واسه چی این، … بیخیال. چی بگم! توکل به خدا. هرچی اون بخواد همون میشه. واسه من. واسه تو. واسه همه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *