آرامش سرد!

4شنبه ظهر. خدایا هر دفعه من از خونه میرم بیرون بعدش این مدلی گیجم اینکه نمیشه! بیخیال الان که برگشتم و اینها رو هم از سرم برداشتم و لحظه رو عشقه.
امروز و این لحظه از معدود دفعاتیه که دستم رو به زور پیش میبرم واسه نقنامه هام. حتی نق دلم نمیخواد. خدای من!
تصور کن1مرغ خونگی رو. روی زمین خدا واسه خودش میچرخه، دونه میچینه، از پرواز هم بدش نمیاد ولی میدونه که شدنی نیست و گاهی واسه خودش پر میزنه میپره روی دیوار و میاد پایین و خلاصه حال میکنه از زندگیش. حالا بزنه1کسی بیاد بخواد این رو بفرسته وسط آسمون. بیتوجه به اینکه میشه یا نمیشه. قانون زمین و آسمون رو نصفه میدونه یا اصلا نمیدونه. میگه نه بابا بیخود میشه باید بشه. بیچاره مرغه! پرتش میکنن هوا و لیز میخوره روی نسیم ولی نمیتونه بپره و ولو میشه زمین. اونهایی که قانون زمین و آسمون رو بدون دونستن ترکیب میکنن میخوان هر مدلی شده بفرستنش هوا ولی شدنی نیست. مرغه میره بالا و میخوره زمین. این تکرار و تکرار و تکرار میشه. عاقبت اون بیچاره دیگه نمیدونه مال زمینه یا مال هوا. نگاهش ماته به آسمون و بالهاش بالهای کبوتر نیستن. دیگه نمیتونه به خاک اعتماد کنه. داخل بالهاش لرزشی هست که مال خودش نیست. خواهندگیهای پروازیه که نمیتونه پیشش ببره. بارها خورده زمین. در هر سقوط کمی از توانش رفته. حالا میگن مگه چی شده؟ زمین که محکم واست فراهمه میپری شد شد نشد نشد دیگه! واسه چی دیگه دونه چیدنت نمیاد؟ الان چی از دست دادی مگه؟ چی میخوایی؟ طوری که نشده! . . . آخ آخ سرم وای خدایا وای سرم سرم!
مهر رسید! سال تحصیلی. میگم الان1چیز مسخره! به نظرت واقعا باید دلم بخواد کلاس حضوری باشه یا غیر حضوری؟ جفتش هم مثبته هم منفی. چی بخوام آیا؟ البته به دلخواه من نیست ولی با تصور کدومش حسم مثبتتره؟ خودم بگم؟ با هیچ کدومش. با تصور اینکه1دفعه معجزه بشه و من بازنشسته بشم! چند روز پیش1کسی که تازه وارد آموزش پرورش میشه باهام تماس گرفت چندتا چیز پرسید و سعی کردم تا جایی که بلدم جوابش رو بدم که ای کاش به درد خورده باشم! اون بنده خدا میگفت چه خوب تو خیلی خلاقی. خدایا پس واسه چی خودم از اینها که به اون بنده خدا گفتم استفاده نمیکنم؟ جدی واسه چی؟
باید شنبه بریم جلسه حضوری مدرسه. بعدش4شنبه بریم جلسه حضوری مدرسه. خدایا من شنبه کلاس دارم راست میگم کاش شنبه رو بهم اجازه بدن کلاسم رو نمیخوام خراش بندازم!
وای خدا سرم چه قدر سنگینی میکنه! دلم نق زدن نمیخواد. دلم خوابیدن نمیخواد. دلم هیچ چی نمیخواد. واقعا نمیخواد. دلم1خوابه بسیار طولانیه بی رویا میخواد. دلم فراموشی میخواد. دلم خنده های پیش از97خودم رو میخواد و حتی نقهاش رو. بومرنگه دیوونه! افساری که بهش بسته رو لحظه آخر اندازه گرفتن دیدن کوتاهه. دسته کم1سوم اندازه عادیه. مادرم ابدا خوشش نیومده و البته خودم هم همینطور ولی واقعیتش من، … حالا هرچی بهش میگم ببین بیا پرتش کن بره گیریم که اون اندازه که تو بخوایی ارتفاع نمیگیره طوری نیست پایینتر پیش میره ولی میره تا کی میخوایی منتظر بشی یا بیارش پایین یا پرتش کن بره بالا! از این ارتفاع خوشش نمیاد. رضایت نمیده. گفتم پس بیخیالش بشو. ببین! این پایین هم1طبقه از دنیای خداست. بیخیالش بشو بذار من هم بیخیالش بشم. موافق نیست. عوضش حالش حسابی گرفته هست و من تا دیروز سعی کردم درستش کنم ولی نشد. بعدش کلافه شدم از اینکه همیشه خودم رو قورت دادم. خودم رو ول کردم. اجازه دادم خونوادم ببینن که چه قدر خسته و چه قدر بی حس و حوصله ام. حالا میخوان منو درست کنن ولی نمیشه. سدی که شکست رو نمیتونم به این سادگی تعمیرش کنم. این موجهای سیاه که ولشون کردم تا مهار بودن امن بودن الان که آزاد شدن دیگه نمیتونم به این آسونی جمعشون کنم. خب واقعا الان مثبته؟ باید من از حس میرفتم تا اینها حواسشون جمع میشد به خیلی چیزها از جمله اینکه بد نیست آدم1خورده خودش رو سفت بگیره و به قول خودشون به داشته هاش نظر کنه و شادتر و رضایتمندتر لحظه ها رو سپری کنه و به خیلی چیزهای دیگه از جمله اینکه زمین هم میشه جای زندگی باشه؟ واقعا این درسته؟
خدایا1چیزی بگم؟ به کسی نگی! ولی این کسر ارتفاع رو هرچند دوست نداشتم اما فعلا همه چیز رو گذاشته روی کات. الان من واسه چی اینهمه، … اینهمه غمگین و اینهمه خسته و اینهمه بی حس و حال و اینهمه تمام ولی با وجود تمام اینها اینهمه آرومم؟ آرامشی هرچند به شدت گرد و خاکی و از جنس سرد خستگی ولی بدجوری آروم. یعنی من اینو دلم میخواست؟ نمیخواست؟ خدایا من واقعا چی دلم میخواد؟ الان باید به مادرم اصرار کنم که بیخیال کسر ارتفاع بشه و بومرنگه رو پرتابش کنه؟ نباید اصرار کنم؟ باید باز بگردم؟ وای نه! خدایا دیگه جستجو نه! خدایا خواهش میکنم!
این مدل حس آرامش رو دوست ندارم. چیزیه شبیه آرامش بعد از ماجرای آیلتس. سکون ترسناکیه. موافقش نیستم. شاید لازمه که حرصی بشم. داد بزنم. حتی1چیزی بشکنم. پس واسه چی حس هیچ کدوم از اینها نیست! حتی دلم نمیخواد دنبال تفریحی که تصورش بهم حس مثبت بده بگردم. دلم واقعا این لحظه هیچ چی نمیخواد. این بومرنگ رو از شاخه باز کنید! یا بیام پایین یا بره بالا! خدایا واقعا واسه چی این کار رو باهام میکنی؟ یعنی مصلحت، … خدایا ببخش ولی حسش نیست. نمیخوام حرف بزنم. این لحظه نمیخوام حرف بزنم حتی با خودت که اگر بخوایی نگفته هم میشنوی و میدونی. اگر بخوایی! پس بیخیالش. دیگه نمیخوام بنویسم. تمام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *