شب، تب، تمنا!

نیمه شب شنبه. شاید وارد1شنبه شده باشیم. از12گذشته. امشب دروغ گفتم. به مادرم دروغ گفتم. به برادرم. به همکلاسی های آنلاینم. امشب به تمام دنیا دروغ گفتم. پشیمون هم نیستم. دلم میخواست1جایی راست بگم. اومدم اینجا. امشب به کل هستی دروغ گفتم. این واکسنه وحشتناکه. دارم میمیرم. گفتم چیزیم نیست. اصلا احساسش نمیکنم. دروغ گفتم. باز هم دروغ میگم. فردا بهشون میگم اینکه چیزی نبود. من هیچ چی نفهمیدم. این واقعی نیست. نفسم بالا نمیاد. این لعنتی دیگه چی بود من زدم! کم مونده بود از شدت لرز زبونم رو بجوم. الان هم مثل کوره آتیش میفرستم هوا ولی تا پتو رو میزنم کنار از سرما منجمد میشم. تمام جونم درد میکنه. دستهام. تمام استخونهام. سرم. آخ خدا! بمیرم واسه کروناییها اینها که گرفتار میشن چی سرشون میاد! من تا حالا خیلی بیمار شدم. این بدترینش نیست ولی مدتها بود این مدلش رو تجربه نکرده بودم. دفعه آخری که داخل همچین حال وحشتناکی شناور بودم کی بود! خیلی پیش. خیلی پیش یعنی کی؟ واکسن که نبود پس اون دفعه آخر چی اینجوریم کرده بود؟ چی داخل از خود بیخودی هام میدیدم؟ کی بالای سرم بود؟ یادم میاد. کسی نبود. باطل میدیدم. باطله ها بالای سرم بودن. و من خوشحال بودم که اونها اینجان. باطله ی جهانه خاک که جهان واست باطل شد! دلم تنگ شده واست! کاش امشب پیشم بودی! کاش باز باطله ببینم. خیال کنم که اینجایی. کاش این تب بره بالا، بالا، بالاتر! تا از بیداری جدا بشم! تا باز باطله ببینم. ببینمت بالای سرم. بشنوم صدات رو! بفهمم عطرت رو! حس کنم دست هات رو! دلم تنگ شده واست! به خدای خاک خدای آسمون خدای دل به خدا دلم تنگ شده واست! کاش پیشم بودی!
میگم الان تو خیلی میدونی مگه نه؟ احتمالش هست بدونی واسه چی من داخل جهانه خدا بخشی نداشتم؟ در نگاه هیچ کسی نداشتم؟ حتی در نگاه تو، که وسط اون جهنم مهتابی به تمام قطره اشکهای پدرها، به تب آغوش مادرها، به هقهق های ترسیده ی تمام بچه های جهان فکر کردی، به تقدیر، به دیروز خودت، به فردای اون هایی که شاید الان نه اسم من خاطرشون باشه نه نشونی از تو فکر کردی، به همه فکر کردی، واسه همه1بخشی از خودت رو بخشیدی، همه جز من! به جز من! ببین! منو ببین! تب دارم به خدا! تبم بالاست به خدا! اونقدر بالا هست که باطله ببینم. تو بیا به قرآن من قول میدم باورم نشه. تعهد میدم. امضا میکنم. به خدا میکنم. که باورم نشه. که مطمئن باشم باطله دیدم. به کسی هم نمیگم. فقط تو بیا بهم بگو، واسه چی حتی برای تو، وسط اون جهنم مهتابی، داخل اون گاه ناگذر، همه جهان یک بخشی ازت داشتن جز من! آخه واسه چی؟ واسه چی اینهمه بی بخش بودم که تمام اراده ام، تمام التماسم، تمام دلم، تمام دردم، تمام وجودم، هیچ چیزم منصرفت نکرد؟ تو میدونستی. تو میدونستی با چی منو جا میذاری. تو میدونستی من تا آخر عمرم هر شب داخل تب هام، هر روز داخل دردهام، هر لحظه داخل تنگناهام، هر نیمه شب داخل باطله دیدن هام، اون کابوس بیدار رو بدون خط و خش میبینم. اونقدر کامل و اونقدر واقعی که حس میکنم اگر دستم رو دراز کنم خاک و دود بهش میشینه و تاول میزنه از حرارت سینه ی ترکیده ی خاک! آخه تا کجا بی بخش بودم که هم خودت رو ازم بردی هم آرامش رو؟ باورت نمیشه امشب که از خواب پریدم، بین آتیش و انجماد تب و لرز حس کردم خاک روی دستمه و آتیش رو به رومه و اون تاولهای تلخ، … کی خورده بودم زمین؟ کجاهام بودن؟ چه جوری بلند شدم؟ چه دردی داشتن که نفهمیدم و روزهای بعد، که دیگه روزی نبود، شب بود و شب بود و شب، تمام جسمم از درد جیغ میکشید؟
دلم تنگ شده واست. به اندازه ی رویاهای تمام بچه هایی که دیگه هرگز نتونستم بغلشون کنم، نزدیکشون بشم، حرف بزنم باهاشون، بازی کنم باهاشون، دوست بشم باهاشون، شبیه تمام آدم بزرگهایی که با بچه ها دوست میشن، عزیز میشن، صمیمی میشن، حتی با بچگی های برادرزاده ی خودم! دلم اندازه ی وسعت دلهای تمام بچه های دنیا تنگ شده واست! چند درجه دیگه تب کنم امشب ببینمت؟ چقدر دیگه سردم باشه؟ چقدر دیگه نفسهام آتیشی بشن؟ تا کجا باید تنگ بشه این نفستنگیم که تا زیر این پتوی سنگین به خودم میجنبم به پرپر زدنم میندازه؟ راستی تو الان دستت به شونه های خدا میرسه؟ میتونی ازم بهش1چیزی بگی؟ میشه بهش بگی آخه واسه چی؟ من که هرچی گفتی کردم! پس واسه چی وسط شب معلق ولم کردی؟ کاش فقط معلق میشدم! این آخریه چی بود که اجازه دادی سرم بیاد؟ آخه الان من چه غلطی کنم با این بی درمونه لعنتی؟ الان من شدم مسخره ی نگاه های فرشته ملائکه های تو؟ تمام عمر خودم رو فقط این مدلی مسخره نکرده و ندیده بودم که الان دارم میبینم الان اینجوری مثبته؟ خدایا آخه این چه کاری بود کردی باهام تو که زیر و بم صدای تار وجودهای داغون و نفله ای شبیه من قشنگ دستته میدونستی من اگر ببرم بد میبرم. واسه چی الان؟ واسه چی اینجا؟ واسه چی آخه؟ آخ سرم! به خدا دارم میمیرم! درد دارم! خدایا این چه مدل واکسنیه؟ آخ غلط کردم! واسه چی خر شدم رضایت دادم به زدنش؟ دستهام، پاهام، تمام جونم تیر میکشه! این واسه چی اینقدر نحسه؟ آخ خداجان! دارم میمیرم! امشب دروغ گفتم. به تمامشون. گفتم هیچ چیم نیست. پشیمون نیستم. حوصله دلواپسی ندارم. نمیخوام زنگ رو. نمیخوام چونه زدن سر دکتر و بیمارستان و درمون نصفه شبی رو. نمیخوام هیچ چی نمیخوام. خدایا! میدونی. تو میدونی من چی میخوام. واسه چی اجازه دادی بخوام؟ واسه چی اجازه دادی این مدلی بد ببرم؟ آخه الان من کجای جهانت خودم رو دفن کنم که بره از سرم هوای این، … آخ خدایا! درد دارم! به خدا آتیش گرفتم. کاش آب دم دستم بود! باید بلند شم. تشنمه. شدم شبیه کوره آجر. اگر بلند شم سردم میشه. این سرد شدنه فرق داره. وحشتناک سردم میشه. اینجا هم که ولو شدم آتیش گرفتم. زیر پتوی زمستونم. آخ آب! آب میخوام! خدایا به خدا آب میخوام! فایده نداره. باید بلند شم. اگر ولو بشم زمین1چیزیم میشه. کاش سر شب که هنوز اینقدر شدید نبود میرفتم روی تخت! الان اینجا اطرافم پر میزهای شیشه ایه اگر ولو بشم روی یکیشون سلامت در نمیرم. خدایا آب میخوام! باید بلند شم. هی! به جهنم! من هنوز خیلی مونده شبیه1موش که داخل بخاری روشن گیر کرده نفله بشم! من هنوز پریسام. البته1پریسای بدجوری بیمار! امشب به همه آشناها دروغ گفتم. پشیمون نیستم. اونها نمیخونن اینجا رو! تو چی؟ تو میخونی؟ دلم تنگ شده. به خدای هستی دلم اندازه ی تمام وسعت دل های تمام بچه های دنیا، اندازه ی خاک، آسمون، بهشت، دلم تنگ شده واست! کاش امشب مهمون باطله دیدن هام میشدی! کاش امشب، هرچند توهم، سراب، باطل، ولی بودی! دلم تنگ شده واست! کاش امشب پیشم بودی!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «شب، تب، تمنا!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا امیدوارم الان عالی شده باشی
    سعی کن مایعات زیاد بخوری و یکی دو روز هم شده فقط استراحت کن
    این بابا سرش بخوای فعالیت داشته باشی دمار از روزگار آدم درمیاره
    حتی یه نفر رو راهی بیمارستان کرد
    فقط استراحت کن و مایعات بخور امیدوارم بزودی روبهراه شیییی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. خدایی داشت میفرستادم یک جایی این دیگه چی بود! آخ آخ یعنی کتبا پدرم در اومد! خخخ با هم کنار اومدیم البته نه کاملا. خب1خورده اون کوتاه اومد1خورده من بیخیال شدم1خورده بلند میشدم زود خسته میشدم1خورده ولو میشدم شبیه کوهنوردهای3شب بیداری کشیده خوابم میبرد و خلاصه گذشت. ولی خودمونیم سلامتی چیز مثبتیه. و باز هم خودمونیم واسه چی من بیمار که میشم اون روی سگم از زمان معمولش فعالتره؟ کلا روانم افسار پاره میکنه. یعنی چی خب؟ بیخیال لحظه رو عشقه الان که فیلتر جنونم زیر کنترله پس حله. آخ خدا باز امروز کلاس دارم درس دارم مشق دارم ای هواار من رفتم درس بخونم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *