آشِ ذهن!

صبح2شنبه. درس واسه فردا. دیروز رفتم مدرسه. غیب شدن1دفتر بینایی مسخره آویزونه بهم. واقعا دست من ندادنش. به جهنم. بذار هرچی میشه بشه. ولی جدی من چه مدلی باید این، … پیش از اینکه وارد این تونل بشم هم با این بخش از جهان گیر داشتم ولی به هر حال پیش میرفت. بعدش تونل. بعدش مطمئن بودم پایانش متفاوته. بعدش این طرف تونل هم برخلاف تصور من منظره ها عوض نشدن و من الان، … خدایا من چه جوری باید تحمل کنم؟ خدایا کمک کن من در خودم نمیبینم این تحمل کردنه رو!
هنوز آخر هفته نرسیده و هنوز امید چیز مثبتیه. جدی به چی امیدوارم؟ به اینکه1جاده ی سخت دیگه شروع بشه؟ به نظرم بله. من همیشه در زندگیم مرد جنگ و حرکت و زد و خورد بودم. این سکون بدجوری حالم رو گرفته. جاده ای اگر در کار باشه همه میگن اوایلش به شدت سخته ولی به نظرم من خواهانشم. سختیش رو. امتدادش رو. ناهمواریهاش رو. و حتی ترس پنهان در ضمیرم رو که با آگاهی از فشارهای راه در سکوت موج برمیداره و به سطح میاد و میره که فوران کنه. بله من خواهان تمامش هستم و بسیار دلم میخواد که اگر قراره شروع بشه هرچه سریعتر باشه. نه سال آینده. نه حتی ماه آینده. از همین فردا! از همین امشب! کاش بشه!
باید پول دهه جدید کلاسهای اسکایپیم رو بپردازم. بد نیست بجنبم. واسه چی طولش میدم؟
واسه چی آخر هفته اینهمه دوره؟ هی! کاش ول معطل نباشم. من جواب میخوام!
هفته تاریک! خدایا رحم کن! حوصله ام درد میکنه!
هنوز مشخص نیست مهر باید بریم سر کلاس یا بشینیم پشت آرپیجی واتس. سابقه کارم رو زدن16سال و10ماه. نمیشه باقیش رو بخرم بازنشسته بشم؟ خدایا کمک کن!
چه قدر دلم میخواست کلاس هنرم پیش از شروع مدرسه تموم بشه! چه قدر بد شد که عاقبت خورد به تایم مدرسه! چه قدر دلم میخواد میشد بازنشسته میشدم! چه قدر دلم شروع اون جاده کزایی رو میخواد که از این تعلیق مسخره دربیام! چه قدر دلم میخواد بدونم و لمس کنم و درک کنم ادامه بدون سنگینی استرسهای نامعمول از جنس استرسهای معلولهای ایرانی چه مدلیه! چه قدر باید واسه فردا درس بخونم! چه قدر دلم میخواد بزنم بیرون! چه قدر پول میخوام که1چیزهای نفله ای که نیازهای فوری نیستن ولی من دلم میخوادشون رو بخرم البته بدون کرونا و بدون واسطه و با حضور مستقیم و انتخاب و امتحان خوده خودم! چه قدر دلم آرامش میخواد! چه قدر بوی گاز میاد! از کجا میاد؟ نفرستیم هوا لعنتی! الان میام!
شیرها رو چک کردم همه بسته بودن بو از بیرونه. آخ خدایا چه غلطی کردم بابت قهوه امروز صبح! آخه من از کجا میدونستم؟ بهم شیره ی انگور تجویز کردن واسه کمخونیم. من شیره ی انگور دوست ندارم. امروز بعد از قهوه صبحگاهیم این چیزه رو جبری خوردمش و الان، … خدایا من از این بدم میاد هنوز یادم که میاد مورمورم میشه این چیزها چیه من باید انجام بدم آخه! شیرین بود ولی واسه چی من اینجوری میشم؟ انگار این مدل شیرینیجات بهم ضعف میده. داخل شیر داغ بود و واااااااییییی خدا بذار یادم بره واقعا خوردمش الان هم حالم هیچ خوب نیست!
مهر داره میاد و واقعا باید واسه اینجا1فکری کنم. بدجوری قیمتش رفته بالا. من هرجایی میتونم جفنگ نویسی کنم. شیطونه میگه ول کنم بپره و مطالب اینجا رو داخل1فایل بردارم و اگر جاده ای بود همراه خودم ببرمش بلکه اون طرف تونل و جوب و این جنگل اوضاع بهتر باشه! خدایی1مبلغ خطرناک واسه این چیزها که من اینجا مینویسم زیاده! من میگم ولی باز به دقیقه90که برسم دلم نمیاد شبیه پارسال. ولی امسال قیمته داره از دسترسم میره بالاتر. احتمالا امسال هم انجامش بدم. تا سال آینده احتمالا1چیزهایی واسم عوض بشه. شاید سال دیگه به فکر پرواز دادن یا تغییر آدرس اینجا باشم شاید هم، … اه بیخیال تا مهر هنوز2هفته باقیه. 2هفته کلی طولانیه. زمانش که برسه بهش فکر میکنم.
این چیز نفله که خوردم جدی حالم رو خراب کرده. کاش بلند شم1کاری کنم حسش از سرم و از معده ام بره! دیگه نمیتونم. من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *