بیا راه گذر از این گذار رو نشونم بده گنجشک عصرگاهی خونه ی ساکت من!

بعد از ظهر3شنبه. باز کلاس. خدایا باید مرور کنم! خدایا خسته شدم میشه بسه؟
امروز حس میکنم بدجوری1اتفاق لازم دارم. چیزی از جنس1تغییر شیرین در این روزمرگی قرنطینه ای کرونایی بیپایان. خدایا حس عجیبی دارم. مدتهاست که دارم.
چند وقت پیش مادرم اینجا بود. عصر بود. من درس میخوندم و اون هم طبق معمول نمیشد بیکار بشینه. رفته بود داخل آشپزخونه و میگفت واست کتلت بپزم تو درس داری نمیتونی. من دیگه سر به سرش نمیذارم. درسته که جسمش خسته میشه ولی حس میکنم از کاری که میکنه به چندین دلیل لذت میبره. شاید خودش هم حسش نکنه ولی من تصورم اینه. این کاری که میکنه واسش چندتا حس رو میاره. اثبات مالکیت، اثبات مفید بودن، اطمینان از کمک به بچه ای که هر چند سالش بشه هنوز بچه ی عزیزشه، اطمینان از اینکه همه چیز رو همونطور که خودش میخواد و مطمئن باشه واسه بچه ی عزیزش جور کرده تا در آرامش باشه، و خیلی موارد دیگه. البته روی برادرم هم همین حسها رو داشت و داره ولی برادرم حالا ستون1خونواده شده و مادرم نمیتونه پس تمام حس و حواسش اینجاست. به من. به چیزی که میتونه بهم بده و حسی که میتونه بگیره از این انتقال. شاید من اشتباه میکنم. من که روانشناس نیستم. ولی تصورم اینه. خلاصه تماشا میکنم که بیاد واسم چیز بپزه. واسم تمیزکاری کنه. واسم همه چیز رو جور کنه. بعدش زمانی که نیست خودم هرچی لازم میبینم رو طبق بینش خودم انجام میدم. مادرها خداهای خاکی هستن. خدا حفظشون کنه!
اصلا قصه سر این نبود. داشتم چیز دیگه میگفتم.
چند وقت پیش من داخل اتاقی که از خیلی پیش زمانهایی که تنها نیستم سنگرم شده درس میخوندم. اون بالا گفتمش تکراریه ولی عصر بود. مادرم داخل آشپزخونه با مواد کتلت سرگرم بود. صدای جلز ولز به راه بود. پنجره آشپزخونه بسته بود و در بالکن باز. همه چیز عادی بود که1دفعه داد مادرم رفت هوا که1گنجشک اومده داخل. گفتم بیخیالش بشو مادری خودش میره. ولی گنجشکه انگار زده بود به سرش. به جای اینکه بره صاف حال خونه رو طی کرد و پیچید داخل آشپزخونه و مستقیم رفت طرف پنجره و1دفعه دیدم صدای جیغ مادرم رفت آسمون. مثل تیر پریدم و به خودم که اومدم دیدم اونجام و داد میزنم چی شده مادری؟ مادرم جیغ کشید که الان می افته توی تابه ی غذای من. گفتم چی می افته؟ که1چیزی به ضرب گفت تق! گنجشک دیوونه به ضرب تمام خورد به پنجره بسته و پرت شد عقب. به روی خودم نیاوردم که واقعا میترسم بی افته وسط روغن داغ. مادر پریشونم رو زدم کنار و رفتم پنجره رو باز کردم گفتم چیزی نیست الان میره. گنجشک بیچاره گیج و خدا میدونه در چه حالی بود ولی در هر حال تونست راهش رو از ترس قواره ی نحس من هم که بود پیدا کنه و در بره. میدونی؟ مدتهاست حس میکنم شبیه اون گنجشکم.
من پیش از مهر97زندگی کوچولو و معمولی خودم رو داشتم. تمام عشق و حالم این بود که با چندتا دیوونه ی عاقلتر از خودم بزنم بیرون و داخل1رستوران جدید1منوی جدید رو امتحان کنم. بعدش بریم1سفره خونه آشنا یا بیگانه و از امکانات کثیفش که همگی میدونستیم سرچشمه ی میکروب و چه بسا هزارتا بیماریه لذت ببریم. نق بزرگم شغلم بود که هیچ مدلی نشد دوستش داشته باشم و رویای لذتبخشم روز بازنشستگیم و اشتراک این عشق و حال با دوستهام و کیفم به تصور یاد گرفتن 1مدل کیک جدید و حفظ تناسب اندامم و موفقیت در هرچی بیشتر کردنه این تناسب که هرگز هم اونی که خودم دلم میخواست نمیشد و حرصم میداد و، … برنامه ریزی واسه خرید1شیشه عطر ذوقزده ام میکرد و عشقم این بود که عاقبت جمع کردن شیشه عطرهای مینیاتوری رو شروع کنم و همراه اهل این کار1کلکسیون داشته باشم. بعدش مهر97اومد. بعدش من شروع کردم به شروع داستان آیلتس. بعدش همه چیز رو رها کردم برای انجام این لعنتی. بعدش از کل زندگی، از دوستهام، از بینشهاشون، از روش و بینش گذشته ی خودم، از زنده بودنم جدا شدم. بعدش تایم امتحان رسید. بعدش بهم اجازه ندادن. بعدش کرونا اومد و نشد که پرواز کنم1جای دیگه امتحان بدم. بعدش دلار اوضاع رو به هم ریخت. بعدش منطقه ناآروم شد و دیگه ریسک بود که داخل1موسسه از کشور دیگه تایم امتحان واسه3ماه دیگه فیکس کنم. بعدش کرونا شدید شد. بعدش واکسن مسأله شد. بعدش ایرانی جماعت دیگه جایی، … بعدش گفتن یا باید مدرک باشه یا ثروت اونچنانی واسه سرمایه گذاری اونچنانی که من جفتش رو نداشتم. بعدش پشت سر هم خوردم به درهای بسته. بعدش ادامه دادم به درس خوندنم ولی این دفعه بدونه هدف و خط پایان. و الان حس میکنم جام هیچ جا نیست. نمیتونم برگردم بین دوستهای گذشته، برای اینکه حالا من نگاهم متفاوته. فعالیتهام متفاوته. روزمرگیهام متفاوته. حالا من مواردی رو مهم میبینم که اونها خیالشون بهشون نیست. و اونها ارزشهایی رو پیگیر میشن که من نمیتونم بخوامشون. الان دیگه نمیتونم جام رو وسطشون پیدا کنم چون خیلی گذشته و همگیمون عوض شدیم. باید برم جلو به راه خودم. باید ولی نمیتونم. راه پیشروی بسته شده و از هیچ طرفی هم نمیشه بازش کنم. شبیه کسی شدم که بین2تا طبقه بین2تا پله از1نردبون گیر کرده. پرید که برسه بالا ولی فاصله زیاد بود نرسید. میخواد برگرده پایین جاش پر شده نمیتونه. حس همون گنجشک چند وقت پیش رو دارم. نمیتونست برگرده عقب چون تاریکی بود. نمیشد بره جلو چون میخورد به پنجره و تازه نمیدونست اون پایین روغن داغ منتظرشه. واسه اون گنجشک خدا بهم گفت پاشو برو پنجره رو باز کن راهش باز بشه بره. راهش باز شد و رفت. کاش میشد واسه من هم خدا به1کسی میگفت پاشو برو پنجره رو باز کن بذار بره! نمیدونم واسه چی نمیگه. گاهی حس میکنم چه قدر عجیب! روی زمین خدا بیشتر از8میلیارد آدم زندگی میکنن و مگه میشه بین اینهمه آدم1نفر رو نشه پیدا کنم که کمک کنه این پنجره باز بشه تا ازش رد بشم؟ خدایا8میلیارد خیلی خیلی زیاده. در جهانی با این حجم از جمعیت غربت اصلا نباید مفهوم داشته باشه! پس واسه چی من گاهی اینهمه شدید حسش میکنم؟ خدایا میشه این وامونده رو بازش کنی؟ استخون واسم نموند از بس خوردم به دیوار! خدایا چه قدر خسته ام! تعطیلی که اون شنبه ندادی بهم! کاش امروز بدی! بدجوری خستم! دلم میخواد حرف نزنم. نه فارسی نه لاتین. دلم میخواد، … نه دلم میخواد حرف بزنم. اما نه از این حرفها. دلم میخواد1کسی باشه که ازش1کاری بربیاد تا واسش حرف بزنم. کسی که بتونه پنجره رو باز کنه که راهم باز بشه تا برم بیرون از این دور باطل! خدایا حکمتت چیه این مدلی بین2تا پله معلقم کردی! تمام عضلات روحم امروز از درد دارن جیغ میکشن. پس کی میخوایی تمومش کنی؟ بهم بگو راه خلاصی از این ماز کجاست؟ خدایا کمکم کن!
چیزی به3نمونده. تصور نمیکنم بتونم خودم رو راضی کنم به مرور آخر. حالش نیست. ولی آخه اگر سر کلاس گیر کنم چی؟ هی بیخیال گیر نمیکنم. یکی از سوالها چنان سخته که باید دسته کم5دفعه دیگه بخونم با1دفعه جواب نمیده باقی رو هم که خوندم بسه دیگه. نه اون اولی با1دفعه اضافی خوندن داخل سرم میره نه بقیه رو بهتر بلد میشم. پس بیخیالش. ولی خدایا من، … خدایا ترجمه ی خسته شدم به زبون عرش تو میشه چی؟ خیلی خستم از این توقف سنگی. خدایا کمکم کن. خدایا! کمکم کن!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *