استرس!

صبح شنبه. باید درس بخونم. کارهای گوش‌کنی رو که باید امروز صبح انجام میدادم انجام دادم. کوچولو بودن. قهوه میخوام. خدایا چه خوبه من باز قهوه دارم! خدایا شکرت! اوه خدا!
یکی از چیزهایی که بهش رسیدم اینه که آدمها تغییر میکنن. این درسته ولی هیچ زمانی قد امروز صبح اینهمه از نزدیک لمسش نکرده بودم. جدی چی میشه که آدمها اونهمه زیاد عوض میشن؟ چی میشه1کسی که با عقل و منطقش واست شناس بود رو در حال خوابگردی میبینی در حالی که کل منطقش منطقی که ازش میشناختی تمامش، … دردم اومد. زیاد نه ولی اومد. کلا از واقعیتهای منفی که انتظارشون رو ندارم دردم میاد. گاهی خیلی کم، گاهی خیلی زیاد، این مورد از اون زیادهاش نبود چون مدتهاست باورم شده باید هر انتظار منفی ای رو از هر کسی داشته باشم. ولی اعتراف میکنم که حیفم اومد. خب من که نمیتونم کاریش کنم. فقط میشه تماشا کنم و رد بشم. کاش اینطوری نمیشد! هی بیخیال! اصلا به من چه!
استرس دارم. شدید هم هست. بهم امتحان راه های نرفته ای پیشنهاد شده که برای گذشتن از این بنبست کزایی، … بهم پیشنهاد شده در موردش تحقیق کنم. امروز کلاس دارم فردا تحقیق میکنم. خب این فقط1راه پیشنهادیه و باید در موردش تحقیق کنم. پس واسه چی من اینهمه شدید استرس گرفتم؟ میترسم؟ از چی؟ از اینکه شدنی باشه؟ از اینکه شدنی نباشه؟ خدایا من کلید اصلی رو میخوام این، … این کلید اگر کلید باشه و دری رو باز کنه فقط1در رو به1راهروی تنگ و طولانی باز میکنه! خدایا واسه تو که سخت نیست واسه چی کلید اصلی رو بهم ندادی؟ واسه چی نمیدی؟ واسه چی زمانی که ازت میپرسم راه درست کدوم طرفه هیچ چی نمیگی؟ واسه چی دیشب که پرسیدم جوابم رو اون مدلی سربالایی دادی که من هیچ چی از نظرت نفهمیدم؟ خدایا واسه چی نمیگی کدوم طرفی طرف درسته؟ ادامه بدم؟ متوقف بشم؟ آخه واسه چی کمک نمیکنی بفهمم؟ واسه چی اوضاع رو نمیچرخونی که بشه من کلا بیخیال این در و این کلید و این قصه بشم؟ تا میام بزنم به بیخیالی1دفعه این، …
همیشه اطرافیانم و گاهی خودم دلم میخواست بدونم این1کلام بودنم به کی رفته. حالا میدونم. به مادرم. هیچ مدلی نتونستم نظرش رو عوض کنم که از اون بالا بیاد پایین و به خودم هم اجازه بده فرود بیام و باورم بشه زمانی که1چیزی نمیشه، نمیشه. بد نیست اگر نمیتونیم بپریم، روی زمین سفت وایستیم و از قدم زدنهامون لذت ببریم. من گفتم و گفتم و فایده نداشت. بقیه هم گفتن و گفتن و فایده نداشت. هنوز اصرار داره که1چیزهایی باید بشه. خب آخه نمیشه. راهش نیست! راهش واسه من با این، … نمیدونم هست یا نیست. این راهرو، این در فسقلی، این، … خدایا از استرس دارم خل میشم اصلا کی میدونه شاید این راهرو چنان دلباز باشه که واسه همیشه بخوام داخلش بمونم من که ندیدم! اصلا شاید دره باز نشه! خدایا از چی اینهمه استرس گرفتم؟! ضربانم رو قشنگ حس میکنم زمانی که بهش متمرکز میشم. به زنگهایی که باید بزنم. به چیزهایی که باید بپرسم. به مواردی که ممکنه لازم بشه انجام بدم. خدایا مگه من همین رو نمیخواستم؟ که بشه1حرکتی بزنم؟ خب الان شاید بشه که بزنم. پس واسه چی اینطوری شدم؟ به نظرم بد نیست دیگه ادامه ندم. دارم به مرز تهوع نزدیک میشم. خدایا این چه عادت مزخرفیه! واسه چی هر دفعه استرس یا هیجان بهم وارد میشه نتیجه میشه1لگد به معده بیچاره ام؟ تا از حد حال معمولی آمپرم میره بالاتر حس تهوع میگیردم. الان هم دارم میرم طرفش. دوره ولی اگر خودم رو جمع نکنم سریع نزدیک میشه. اوه خدا نه! واقعا امروز دلم اینو نمیخواد. کلاس دارم. کلاس! اوه درس! درسم موند! هی من دلم باز نوشتن میخواد! بیخیال درسم موند1خورده بخونم یا صبح یا شب یا فردا باز میام مینویسم الان دیرم شد من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «استرس!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    نمیدونم پریسا گاهی چرا خدا کاری که تا مرحله آخرش پیش رفتیمو میزنه برگردیم خونه اول
    واقعا چرا
    چی بگم حکمتشو شکر
    هرچند عادلانه نیست بخودش قسم نیست این همه آزار روحی
    منفی ها هستن گاهی درداشون خیلی زیاد گاهی هم کم ولی هستن و کاریشم نمیشه کرد
    دلت شاد

    • پریسا می‌گوید:

      چه طوری دشمن عزیز؟ میدونی؟ چی میشه گفت به خدا! خداست دیگه! نمیدونم واسه چی گاهی نوار دویدنهامون رو میزنه از اوله اول. ازش میپرسیم آخه خدایا یعنی مصلحت نیست؟ یعنی بیخیال بشیم؟ یعنی ول کنیم دویدن روی این نوار رو؟ خب بگو آخه! بعدش نمیگه! هر مدلی میخوایی از مصلحتش سر در بیاری هیچ چی نمیگه. تماشا میکنه و آدم وا میره که الان من چیکار کنم؟ منفیها! گاهی تلخیشون1جورهایی، … بیخیال. چی میشه بگم؟ خدایا شکرت! مواظب دلت باش دشمن عزیز!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *