کاش نمیفهمیدم!

جمعه شب. دیر وقته. واسه کلاس فردا درس میخونم. درس میخونم و میخونم و، … الان دیگه خسته شدم نمیخونم. بابا پدرم در اومد عجب گیری کردم! ای بابا!
امروز بد حرصی شدم. الان حرصی، … نیستم، هستم، نیستم. الان غمگینم. واسه صدقی که داخل دلم، … خدایا من نمیفهمم آخه ما خیر سرمون اسممون انسانه! آخه چه قدر میشه یکی از این اشرفهای تو سیاهکار باشه! من باورم نمیشه! خدایا باورم نمیشه! دونه دونه برگهای جوهری داره از زیر خاکستر درمیاد و آخریش صاف خورده توی سر من! خوشبختانه یا بدبختانه کسی نفهمید جز خودم. خودم که این نکبت رو دیدم و واسه کسی توضیحش ندادم. دلم میخواد توضیحش بدم تا همه جهان بفهمن ولی، … هی بیخیال. چه فایده داره! این فقط شروع1اتلاف اعصاب مزخرفه. چی میرسه به من! ولی آخه این، … دلم میخواد فقط1دفعه دیگه حس و حالش رو داشتم با طرف رو در رو بشم. دستش رو بگیرم بهش بگم ببین! من درست مقابلتم. تو هم مقابلم وایستادی. فقط واسم بگو! بگو واسه چی! دقیقا کجاها رو دیدی که سند نتیجه کثیف هدف شخص خودت رو زدی به نام من تا خودت در نگاه اونی که نتیجه بهش خورد پاک بمونی! واسه چی به نام من؟ من که از بس درجه حماقتم بالا بود چشم بسته به اعتبارت از وسط آتیش میگذشتم چون به صدقت یقین داشتم! واقعا حس نکردی این1زمانی برملا میشه! احتمالا نه. چون خریت منو میشناخته. الان من میدونم ولی جز در نگاه خودم این برملا نشد. به کسی نگفتم. دلم میخواد بگم. کاش میشد میگفتم! ولی دلم میخواد از طرف بپرسم. بهش بگم فقط بگو چه حسی داشتی زمانی که همچین کثافتی رو زدی به اسم من تا بگی تو بی تقصیری؟ چه حسی کردی لحظه ای که این دردسرت رو اینجوری جمعش کردی در حالی که میدونستی من بی اطلاعم و این، … خدایا جدی هیچ شده از اون بالا تماشا که میکنی از این خلقتت، … آخ خدایا قربونت برم چی آفریدی؟ واقعا لازم بود؟ اینهمه کثافتکاری و ناکسی فقط با اون عقلی که تو کردی توی سر آدمیزاد؟ حکمتت رو شکر واسه چی کردی آخه!
دلم میخواد باورم بشه که اشتباه فهمیدم. دلم میخواد اشتباه فهمیده باشم. خدایا من اونهمه نمیفهمیدم و، … کاش الان هم نمیفهمیدم. البته دیگه گذشته. چیزی سالها پیش خورد به نامم که من چیزی ازش نمیدونستم و بعد از اینهمه سال الان تازه فهمیدمش. هی طرف! اینجا نمیایی. خدا رو شکر که نمیایی. ولی امیدوارم دیگه برگ بعدی ای در کار نباشه. خسته شدم از بس در موردت حیرت کردم. این آخریش دیگه آخر حیرت بود واسه من. آخه به نام من؟ خدایا خودت بیا بگو من الان، …
بیخیال. خیلی ازش گذشته. دیگه کنار زدن خاکستر چه فایده ای داره! خودم و خدا هم که میدونیم من واقعا کجای اون کثافتکاری بودم. خدایا هیچ کجاش ولی چه فایده داره واسه بنده های خدا توضیحش بدم که میدونید چیه؟ این داستان جریانش اینه و اونه و توضیحش هم چنینه و چنانه. ارزش نداره. نمیگم تا زمانی که این نکبت بیشتر از این بوی گندش اعلام موجودیت نکنه. ترجیح میدم چیزی نگم و عبرتم و حیرتم رو نگه دارم واسه خودم نه به این خاطر که خیلی بزرگوارم. به این خاطر که اگر شروع کنم به گفتن تا زمانی که به نتیجه نرسم نمیتونم خودم رو متوقف کنم. یا نفله میشم یا اثبات میکنم و چند نفر نفله میشن. هرچند، نفله نمیشن. کسی که چیزی واسه از دست دادن نداره واسه چی باید نفله بشه! چیزی وجود نداره که از دست بره پس خخخ چیزی نمیشه. ولی من1چیزیم میشه. اگر بیشتر از این بهش فکر کنم امشب حتما خل میشم. درسم هم موند. به نظرم چند ساعت خشم و حیرت و دلگیری از خریت خودم و اون یقین معصوم احمقانه و مزخرفم واسه تنبیهم بس بوده. الان هم که اومدم اینجا1دسته جفنگ نوشتم سبکتر شدم. بیخیالش. ایراد از خودم بوده که انتظارش رو، … اه ولش کن دیگه!
سیستمم خر شده. نرم افزار پخش فایلهای صوتیم گیر کرد با نصب مجدد هم درست نشد. الان وقت گیر کردن بود؟
کرونا بدجوری داره بهش خوش میگذره. اطرافم پر از خبرهای فوته. این ویروسه بی افزار زنداییم رو فرستاده بیمارستان و الان40درصد ریه هاش رو درگیر کرده. خدایا کمکش کن این زن سرطان ریه داشته عمل کردن نمیدونم ریهش رو من که پزشکی بلد نیستم مطمئن نیستم نصفش رو بریدن یا1چیزی شبیه این. خدایا جدی طوریش نشه!
مادرم رفته به ارتفاعات. درسهای نفله! اه!
به شدت به قهوه فوری اون هم فقط برند علیکافه اگر اسمش رو درست نوشته باشم معتاد شدم. تلخه مثل زهرمار ولی من میخورم و عجیب لذت میبرم زمانی که گرمای تلخش داخل رگهام پخش میشه. اصلا تصور نمیکردم اینهمه بهش بسته شده باشم. این وامونده تموم شد و من پول نداشتم بخرم. زجرکش شدم تا امروز تحملم برید پول هم دستم بود و هرچند پوله رو نباید اینجوری میپاشیدم ولی به خدا دیگه نمیتونستم. شبیه تریاکی ها1بند خمیازه داشتم و بی توقف از چشمهام اشک میومد و گیج میخوردم. خدایا این گیرم نیاد چی؟ فعلا گیر اومد. البته من که میگم این اصلش نیست چون1کوچولو متفاوت شده ولی کار منو تقریبا راه میندازه و اجازه نمیده اون مدلی بشم. امروز بعد از ظهر تا دستم بهش رسید چنان با ولع1لیوان درست کردم خوردم که قیافه ام دیدنی بود. دلم میخواست باز بخورم. نمیشد. عصر بود و واقعیتش این واسه کمخونی من اصلا خوب نیست. بیخیال بذار خوب نباشه میشه تعداد لیوانها رو بیارم پایین ولی به جان خودم نمیشه کامل ولش کنم.
باز نوشتنی دارم ولی خوابم میاد. خدایا درسم هم موند. ولش کن خواب رو عشقه. باقیش باشه بعد. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *