سالگرد خون!

باز گرد و قصه گو برایم از بهار.
باز گرد! من خزان سرم نمیشود.
سالها گذشت از آن شبانگهِ سیاه.
رفتنت هنوز باورم نمیشود!
باز گرد و در کنار حسرتم نشین!
داستانِ صبح و نوبهار باز گو.
ترجمانِ خنده های بی بهانه باش.
قصه از پرندگانِ نغمه ساز گو.
سالها گذشت و روحِ بی‌قرارِ من،
یک دم از غمِ نبودنت رها نشد.
بعد از آن وداعِ ناگهانِ شبنشان،
درد، یک نفس ز سینه‌ام جدا نشد.
سالها گذشت و من هنوز در نهان،
می‌سرایم از سکوتِ سوگوارِ شام.
می‌نگارم این حدیثِ کهنه را به خون!
شامگاهِ درد و گریه های ناتمام.
سالها گذشت و اندر این سرای سرد،
من خراب و خواب و خورد و خسته‌ام هنوز.
شامگاه رفت و قصه هم تمام شد!
من چو بغضِ در گلو شکسته‌ام هنوز!
در میانِ سینه‌ام تنوره می‌کشد،
باز در شبانگهان هوای سرخِ خون.
باز آن قرارِ تار و تلخ و ناگذر!
باز انفجارِ درد و ماتم و جنون!
-پریسا-

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «سالگرد خون!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا عااالی عین همیشه
    ولی چیزه بهتر نبود من از یه چی بنویسم بعد تو از سالگرد عزیز؟؟ خخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. تو هم بنویس. نوشتن عالیه ابراهیم. تسکین خوبی میده. دوستش دارم. هرچند حس کامنت نیست ولی داخل محله میخونمت. بنویس ابراهیم. سیاه و سفیدت رو بنویس!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *