دلم1عملِ عملی میخواد!

حس زمانبندی نیست صبحه دیگه. عجب صبح گرمی هم هست! خداجونم برق نره! وان دلم میخواد. دیشب بعد از مدتها1تفریح نصفه نیمه دادم به خودم. داخل مه سفید بد نگذشت ولی جات رو خالی نمیکنم چون رفتنش واسه خودم هم مجاز نیست. مجاز نیست؟ به جهنم که نیست! من هرچی دلم بخواد میکنم چون دلم میخواد. بله و با این کریخوانی واسه در و دیوار رفتم عشق و حال و البته بعد از حدود1ساعت که از بازگشتم از عشق و حال گذشت با حضور جناب سردرد که رنگش داشت هی در اندرون مغز نداشته ی بنده بیشتر و بیشتر میشد دیگه رجز رفته بود مرخصی و آخ خدایا غلط کردم رو با چیچی مینویسن؟ خلاصه کار با وساطت2تا قرص البته کامل سرانجام نگرفت ولی تا حد تقریبا قابل تحملی فروکش کرد و الان هم که آییییی خدا سربهای داخل رگهام رو یکی بیاد جمع کنه ببره این چه اوضاع مسخره ایه خب! بابا گفتم که اشتباه کردم دیگه البته بعدش هم گفتم که باز اشتباه میکنم. چیه صداقت دارم خیلی هم خوبه. آقا خب به من چه به خدا کرونا2ساله که اومده من هم که از مهر97مرده شوری اینجا حبسم بعدش هم که این وامونده اومدش کلا قرنطینه مطلق شدم الان هم که این ورژن جدیدش اومده کلا پیر و جوون و بچه و بزرگسال نمیشناسه هر عمودی ای دستش میرسه رو داره افقی میکنه خرید اینترنتی هم جرأت ندارم کنم آخ که چه نمیکنم و خب این داخل پرانتز بود در گوشی نوشتم یواشکی بخون آره داشتم مینقیدم از بیرون هم که مرتب خبرهای عوضی میادش اینترنت هم که داغونه نمیشه با مادرم برم ییلاق اینجا نمونم برق هم که هی میره نه بیرونی نه تفریحی نه تغییری نه کلاس هنری نه خبر و اتفاق با حالی هی درس هی درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس نه تموم نشد بذار چندتا دیگه بنویسم درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس خب دیگه بسه سرم گیج رفت و خلاصه چیکار کنم دلم تفریح خواست باز هم بعدا میخواد دیگه البته بعدا الان چنان منگ و سنگینم که حس میکنم پیچیدنم لای چندینتا لایه نازک سربهای انعطاف پذیر شبیه زرورق و ووووووووییییییییی خداجان!
دیشب جلسه اینترنتی. رفتم. فقط نشستم. چیزی نگفتم. من هرگز از کار با بچه ها لذت نبردم. شاید خیلی پیشترها میبردم ولی نه الان. چیزی هم ازشون نمیدونم. بهم بگن فلان کار رو انجام بده اگر بلد باشم و لازم باشه انجام میدم ولی خودم نظری در مورد اینکه چه شکلی باید انجام بشه ندارم. دیشب هم نداشتم. اصولا از کل این، … دلم عمل میخواد اون هم عملی که یکی از گیرهای شخص خودم رو حل کنه. حس میکنم جهان رو از1سری هجا و کلمه ساختن. همه چیز اینطوری شده. از سیاست گرفته تا برنامه های اجتماعی و اقتصادی و، … دلم میخواد1کسی بیاد صاف بپره وسط مطلب و بگه ببین بلند شو بریم فلان گیر رو من بلدم چه شکلی بازش کنیم پاشو بریم بازش کنیم. نگه به نظرم اگر فلان راه رو بری در دراز مدت جواب میده. نگه شاید. نگه حالا واسه شروعش باید چه و چه. بگه پاشو بریم الان انجامش بدیم نتیجه همین بیخه. بلد نیستم حسم رو توضیح بدم. شاید خستگی باشه شاید هم اثرات دیشبه شاید هم، … داییم با واتساپ تماس گرفته بود باهام. میخواست بدونه با وکیلشون به کجا رسیدم. میگفت باید آیلتس رو بگیرم. میگفت باید ریسک کنم. میگفت باید یک جهنمی داخل ارمنستان پیدا کنم پرواز کنم اونجا امتحان بدم و ریسکش رو بپذیرم. میگفت چیزی که نیست یک امتحان میخوایی بدی دیگه! میگفت فقط لازمه برادرت رو آماده کنی سر تایمش برید اونجا داخل فرودگاه باهات باشه مادر تنها نمیتونه. مشکلی که نیست که! خدای من! فقط بهش گفتم دایی من واسه فرودگاه رفتن در هیچ کجای جهان مشکلی حس نمیکنم اینها مشکل نیستن. دایی حرف خودش رو میزد. که باید ریسک کنم. که مگه چندتا دیگه داخل فامیل نیستن که دارن همین کار رو میکنن؟ خب من هم یکیش باید انجامش بدم دیگه هیچ راهی هم نیست. گفتم هرچی خدا بخواد و، … دیروز صبحی هم1کسی1پیشنهاد عجیب و جالبی، … اوه خدا! خخخ. سعی کردم سکوت کنم ولی زمانی که اون عزیز دیروزی گفت تا15روز دیگه زمینه رو واسه عملی کردنش آماده میکنم فقط تو زمانش که شد باید راه بی افتی طرف تهران دیگه سکوت رو جایز نمیدیدم. سعی کردم خیلی نرم بگم که عزیز ممنونم ولی من دیگه باورهام نسبت به این مدل موارد درد میکنه من از این مدل یقینها دیگه بریدم. چندتا دلیل هم واسش آوردم که ایشون معتقد بود اینها رو تو نباید بگی اینها مال وادی ما نیست که من موافق نبودم. گفتم واسه چی نیست اون افرادی که گرفتار شدن و نجاتی براشون در این وادی فراهم نشد جزو وادی شماها بودن خیلی هم بودن. کلیدی که واسه اونها دری رو باز نکرد اون هم زمانی که پای جونشون وسط بود پس واسه من هم نمیتونه دری رو باز کنه. گفتم این حرف زبونم نیست که قورتش بدم. حرف اعتقادمه. اگر الان با زبون با شما همراهی کنم میشم ریاکار. دلم رو نمیتونم همراه کنم. این راه شما به من کمک نمیکنه چون دیگه بهش اعتقاد ندارم. گفت اشتباه میکنی. گفتم میدونم. ولی یقین رو نمیشه به زور به راه برد. ترک که برداره تعمیرش کار ما نیست. من اونهمه زور زدم و نگرفت. دیگه دستهام جون ندارن اون طنابی که شما میگی رو نگه دارم. دیگه رها کردم. حالا اگر واقعا ارزش جواب گرفتن داشتم بذار اونها دستم رو بچسبن. اگر هم نداشتم که خب رفتم دیگه. اون بنده خدا آدم بسیار مثبت و مهربونیه. فقط زاویه نگاهش با مال من یکی نیست. گفت ببین شب زنگ میزنم صحبت میکنیم. گفتم چشم و به خدا سپردمش در حالی که به همون سفتی که مطمئن بودم اون لحظه روزه همون اندازه یقین داشتم که من15روز دیگه تهران نمیرم هیچ کجای دیگه هم نمیرم هیچ هم مایل نیستم عقلی که خدا بهم داده رو بذارم روی نوار متحرکی که، … اه واقعا که!
وان میخوام. خدایی اگر داشتم الان چه خوب میشد! هنوز دارم فکر میکنم چه مدلی میشه1وان جا بدم اینجا! خیلی چیزها میخوام. وان، سفر، پول، آخجون پول خخخ! جدی کاش1راهی داشتم کلی پول1دفعه ای گیرم می اومد! پول لازم دارم خدایااااااا پول میخوام پول پول پول!
فردا کلاس دارم. برم درس بخونم. باز میام. فعلا!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «دلم1عملِ عملی میخواد!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    بنظرم کار عاقلانه ای کردی تفریح بخودت دادی
    هر درسی که نوشتی کتابهایی که باید بخونم و تلنبار شده اومد تو ذهنم بترکی این چه وضعیه واسم درست کردی
    برق هم وضعش داغونه انگار کرونا گرفته و هرروز اینجا یه چندساعتی گم و گور میشه

    • پریسا می‌گوید:

      تفریح دلم میخواد ولی اوخ نه دلم نمیخواد سردرد بعدش واقعا از زندگی بازم میکنه نمیخوام. ولی میخوام آخه! درس؟ اوه نه! خدایا کلاس امروزم واقعا ترسناکه. برق هم کلا ازش نمیشه دیگه انتظار حضور داشت دقیقا سر کلاسهای اینترنتی من میره و حالم رو میگیره. خدایا این گوشه خاک رو ظاهرا همچین خیلی نمیپسندی خب جهانت رو کوچیکتر میگرفتی دوست نداشتی این چه کاریه خب!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *