جنون با ادویه ی مکزیکی!

بعد از ظهر2شنبه. تازه از کلاس هنر اومدم. چیزمیز خوردم و نشستم که درس بخونم. هفته ی بعد آخرین جلسه از کلاسمه اگر نخوام دوره ی دیگه ای رو شروع کنم. و هویه! الان1دونه دارم. البته با شرایط خاص. دور بدنه ی بلندش رو با سیم کیف بافی و چوب بستنی بستم و فقط1نوک کوتاه ازش بیرونه. و امروز استاد کلاس هنرم درس ها رو دید و گفت اصلا کار با هویه مال این دوره نیست اون مدل جواهر سازی ها مال دوره ی تاج هستن و اگر بخوایی دوره ی تاج رو بیایی باید هویه بلد باشی. هرچی بهش گفتم بابا شما خودت گفتی این لازمه گفت من کی گفتم! من گفتم و اون هم گفت و من اصرار نکردم. درست نیست. همه جا و به هر قیمتی که نباید حرفمون پیش بره! به خدا گفت حتی خاطرم هست که اون زمان که واسه اولین دفعه شنیدم یکه خوردم و گفتم نمیشه جای هویه رو با چیز دیگه پر کرد؟ استاد هم گفت با چسب مخصوص میشه. ولی ایشون خاطرش نیست و من هم بیش از حدش اصرار نکردم. ولی تاج. دلم دوره اش رو می خواد. هزینه اش1خورده بالاست و من این ماه ها خیلی خیلی بد در فشار مالی هستم. به خدا ولخرجی نکردم اینجا1سری اتفاق پیش اومد که لازم شد1خورده، … و در نتیجه بدجوری دست هام بسته شدن و شاید تا آخر ماه آینده شاید هم بیشتر همین طوری بسته بمونن. البته من معترض نیستم. شکر خدا همیشه کمک خدا دقیقه90رسید. این ها هم که میگم نق نیستن. فقط توضیحن. اینکه دلم این دوره رو می خواد و امروز به استاد گفتم من میام ولی الان که بهش فکر می کنم حس می کنم شاید لازم باشه1ماه عقبش بندازم تا اوضاع عوض بشه. شاید هم، … هی! درست میشه. بیخیال. ولی چه حیف که این بدلسازیه امسال فعلا آزمون نداره. مروارید بافی هم همین طور. طوری نیست فعلا گلسازی رو عشقه که آزمونش داره میاد و بنده ی سراپا بی تقصیر باید1جزوه ی بینایی که فایل هم نیست رو کاغذی بردارم بیارم خونه و چه غلطی کنم باهاش آخه؟ خدایاااا من نمی بینم چه مدلی بخونم؟ کار با اسکنرم هم که یادم رفته! کجا زده بودم فایل راهنمای صوتیش رو که از فروشنده پرسیده بودم و بهم گفته بود؟ خدایا کمکم کن!
خلاصه من هویه ی مادرم رو پس نمیدم بمونه شاید تاج رو رفتم! بد نیست بیشتر فکر کنم. شاید هم لازم باشه مشورت بخوام. این چیز کوچیکیه. من هم که حسابی دلم می خوادش. ولی نمی دونم با شرایط الان این کارم درسته یا نه. کاش درست باشه! دلم خیلی می خوادش. دلم هرچی هنره رو می خوادش.
فردا کلاس دارم. باید درس بخونم. خاطرم باشه به استاد اسکایپیم بگم منابعم داره ته می کشه.
دیشب خواب مضحکی دیدم. در مورد1کسی که خیلی خیلی عزیزه واسم. کاش اونهمه واسم عزیز نمی شدی! عزیز!
داخل خواب من حال روحیش خیلی بد بود. داشتم دق می کردم که1کاری کنم هر کاری. جایی بودیم شبیه1اردوگاه با قواعد مضحک و لعنتیش. توی سر طرف اون شب چیزی شبیه فکر خودکشی می چرخید و1راه بی درد، … خدایا نه! نه! خدایا نمی تونم!
اومدم. زده به سرم. خدایا این چه وضعشه که من گیرشم؟ نمی تونم. برمیگردم.
خب دیگه جدی اومدم. خلاصه من یواشکی خزیدم توی اتاقی که اون بنده خدا بود. اونجا بودنم خارج از ساعت بیداری اردوگاه غیر قانونی بود و من یواشکی اونجا بودم. اگر می فهمیدن قیامت می شد ولی من نمی تونستم اونجا نباشم نمی تونستم! رفتم و موندم و، … در زدن. یا خدا! یکی از زنهای مسئول اردوگاه اومد داخل و بنای سر و صدا که تو اینجا چه غلطی میکنی! قبل از من1نفر دیگه رو در شرایط مشابه گرفته بودن و طرف گفته بود واسه بابات نامه می نویسم که بدونه چیکار کردی. حالا اون نکبت بالای سر پرونده ی من بود و داشت عربده می زد. همه جمع شدن. زنه نشست کنار دیوار روی1صندلی و شروع کرد به کری خوندن. خودم رو نباختم. جمعیت رو دور زدم و رفتم تقریبا رو به روی زنه به طوری که از مقابل و از کنار دید درست درمونی به پشت سرم نداشت. ایستادم اون وسط در حالی که با تمام وجودم می دونستم به طرز وحشتناکی متهم شدم و فرداست که اتهامم شبیه بمب داخل تمام اردوگاه بپیچه. ایستادم1طوری که ساکن اتاق زیاد به چشم نیاد چون تصور نمی کردم پیچیدن این خبر اون هم به اون طرز مسخره به نفعش باشه. خصوصا که طرف از من معروفتر بود و خیلی واسش دردسر می شد. به جهنم که اینجا دیگه امن نیست قد1سر سوزن هم اگر واسش دردسر می شد من دلم نمی خواست اون آدم گرفتار اون سر سوزن باشه. بله داخل خواب هم دلم نمی خواست الان هم که بیدارم دلم نمی خواد! بله داخل بیداری هم همون اندازه عزیزه واسم. اصلا خوابش رو دیدم چون در بیداری عزیزه واسم! حله؟ می خوایی باز توضیح بدم؟ من دیگه چیزیم نمیشه عزیزهام واسم عزیز هستن باقی موارد رو بیخیال.
داشتم می گفتم. زنک ور می زد و اطراف شلوغ بود. رفتم ایستادم اون وسط و گفتم خانمی! واسه چی شلوغش کردی؟ اینجا رو ببین؟ مچ چپم که ساعتم بهش بود رو بردم جلو و نشونش دادم و گفتم این تنظیمش به هم خورد. واسه صبح لازمش داشتم. کسی هم بیدار نبود بگم صبح فلان ساعت بیدارم کنه. ساعتم رو آوردم اینجا بدم واسم درستش کنه و تنظیمش رو یادم بده. اگر شما بلدش بودی میومدم بیدارت می کردم که درستش کنی و یادم بدی. حالا این شلوغکاری ها واسه چیه؟
زنک باور نکرد. البته که نکرد من هم بودم باور نمیکردم! گفت عه؟ خب الان تنظیمش رو یاد گرفتی تنظیم کن ببینم! باز هم خودم رو نباختم. گفتم نخیر یاد نگرفتم آخه ایشون هم بلد نبود تنظیمش کنه چون از این ساعتها نداشته. بعدش حس کردم الانه که بگه این ایشونه خودش کو؟ بعدش هم همه ی کله ها میچرخید و، … باید این تیغ رو از اون جهت، از جهت پشت سرم دور نگهش می داشتم. باید دور نگهش می داشتم! خدایا کمک کن! داخل خواب تمامش چه واقعی به نظرم می رسید! خیلی واقعی از سرم گذشت که خدایا کمک کن! لبه ی تیغ رو همچنان2دستی چسبیدم تا جهتش عوض نشه. اجازه ندادم سکوت حاکم بشه. ادامه دادم. ولی شماها الان همه میدونید من با ساعتم به مشکل خوردم. اگر کسی بلده بیاد یادم بده درستش کنم اگر هم بلد نیست فعلا فردا صبح سر ساعت بیدارم کنید تا حلش کنم. زنک سکوت کرد و من ولی خیال عقبنشینی نداشتم. نباید اجازه می دادم سکوت بشینه اون وسط. سکوت جهت تیغه رو عوض می کرد. نباید اجازه می دادم. باز ادامه دادم و گفتم خب این تمامش بود حالا گیریم که شما باور نکردی. میخوایی چیکار کنی؟ به بابام نامه بنویسی؟ به مادرم؟ برادرم؟ بیا بنویس! خودکار بیارم واست؟ جمع کم کم شکست و حرف ها و حواس ها و تمرکزها پراکنده و پریشون شدن و همه چیز ختم به خیر شد ولی برای من مثل روز روشن بود که من واسه اون زنک و واسه باقی بزرگواران اردوگاه و واسه تمام اعضای اون منطقه سیاه شده بودم که خیالم نبود. یعنی زمانش نبود که خیالم به این سیاه شدن باشه. فکرم جای مهمتری بود. از شلوغی که خلاص شدم فقط1چیز داخل سرم بود. کجا رفتی؟ کار دست خودت ندی؟ هرجا گشتم پیداش نمی کردم. اونقدر ترسیده بودم که می خواستم جیغ بکشم. عاقبت گیرش آوردم. سلامت بود و حسابی خسته. اما سالم. باهاش حرف می زدم. خاطرم زیاد نیست که چی ها می گفتم فقط یادم میاد که می گفتم و می گفتم و، … بیدار که شدم شبیه کسی که بعد از1مدت طولانی و نفسگیر از زیر آب اومده باشه بالا نفس های بلند می زدم. خدا رو شکر که خواب بود. نه اتفاقی و نه اتهامی و نه شایعه ای. آخ خدایا شکرت! ولی هیچ ساعتی دستم نبود. به جای ساعت دستبند مهره ای بود که تازه درستش کرده بودم. سنگینی نامحسوس دستبند روی مچم رو همراه سنگینی دردناک1مدل دلتنگی بی توصیف تلخ بغل کردم و1آه خیس آخرین چیزی بود که پیش از به خواب رفتن مجددم درکش کردم. خدایا! خودمونیم، ولی، … باقیش باشه بیرون از اینجا بین خودم و خودت. روی خاکت فقط1نفر هست که می تونم از این چیزها واسش بگم. اگر اشتباه نکرده باشم قشنگ می فهمه جنس حسم رو. زمانی که بهش از عزیز بودن کسی میگم نمی ترسم. از هیچ تفسیر و تعبیری نمی ترسم زمانی که خودم رو در این زمینه واسش توضیح میدم. توصیف می کنم. شرح میدم. و خیالم از طرف تعبیراتش راحته. در نتیجه بد نیست من1خورده مواظب زبونم باشم حتی اینجا. خدایا فقط، … بیخیال. باشه داخل گوش هات میگم.
امتحانات ابتدایی های واتس امروز تموم شدن. کاش فعلا دیگه کاریمون نداشته باشن! فردا جشن روز معلمه. گفتن همه اونجا جمع بشن. یک درصد تصور کن من میرم اونجا! کرونا و البته عدم تمایل شدید خودم! من هرگز با شغلم کنار نیومدم. کاش می تونستم ولی نتونستم!
هی! تاج! دوره اش رو برم یا نه؟ از کی بپرسم؟ اصلا لازمه بپرسم؟ دلم1دوران عشق و حال حسابی می خواد. دورانی که لازم نباشه دلواپس چیزی باشم. نه پول، نه کرونا، و البته نه درس. اوخ درس! درسم دیر شد! خدایا دیرم شد! ساعت از2و نیم گذشت من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *