جنون با طعم بهشت!

صبح جمعه. جفت پنجره های اتاقم رو باز کردم. به جهنم همه چیز من هوای تازه لازم دارم. باید واسه کلاس فردا درس بخونم. باید1کپشن بفرستم به گروه کاری گوش کن. اوه خدا چی بنویسم هرچی توی سرم بود دیروز سر اون متنه مصرف کردم خدایا1چیزی بده من بنویسم! به نظرم فاطمه و خیلی های دیگه درست میگن. این خیلی مثبته که من میتونم1کوچولو بنویسم. کاش بیشتر میتونستم ولی همین1کوچولو هم نعمت خیلی بزرگیه. خدایا شکرت! هر کسی باید1چیزی واسه متعادل نگه داشتن درون و بیرون سرش داشته باشه. یکی نقاشی میکنه یکی موزیک میزنه یکی آواز میخونه و من تمام اینها رو دوست دارم یا شاید1زمانی دوست داشتم ولی زبان تمام حس و حالم واسه تلاش برای موزیک زدن و آواز خوندن رو خورد و تمومش کرد و شب هم رویای نقاشی کردنهام رو با تاریکی همیشگیش پوشوند و تموم شد. اما من مینویسم. هر زمان خیلی لازم باشه که سبکتر بشم کلمه ها میان کمک. گاهی اصلا نمیفهمم از کجا و چه جوری مرتب میشن. گاهی اصلا حواسم بهشون نیست. اونها خودشون میان کمک. زمانهایی که میبینن من همه چیز از دستم در رفته یا داره در میره، شبیه بچه هایی که میبینن مامان یا بابای خونه بیمارتر از اونه که بتونه اوضاع رو جمع کنه، مثلا زمانهایی که مامانها بیمار میشن یا باباها مست میکنن، اون زمان این کوچولوهای همیشه فراری ولی شیرین آهسته میان. آهسته جمع میشن. آهسته مهار خودشون و همه چیزهای دیگه رو میگیرن دستشون. آهسته شروع میکنن به مدیریت. مدیریت خودشون. مدیریت همه چیز. آهسته شروع میکنن به آرایش گرفتن تا1خروجی هرچند کوچولو واسه بیرون فرستادن دوده های تاریک از روح و از ذهن جور کنن. پیش از اینکه1آتشفشان وحشتناک درست بشه و1دردسر واقعا جدی درست کنه. و این قهرمانهای بی صدای گویا آهسته موفق میشن. اون خروجی باز میشه و مایه های خشم و پریشونی های آشنا و حتی ناشناس که هیچ کجا نمیشه هیچ چیزی ازشون بگی آهسته شروع میکنن شبیه خون مسموم از روح و از سر جاری شدن. کلمه ها جذبشون میکنن و باز جذبشون میکنن و اون دوده های مسموم همچنان جاری هستن. اونقدر طول میکشه تا تعادل آهسته آهسته برمیگرده. دردسر حالا مهار شده. خطر گذشته. آتشفشانی در کار نخواهد بود. همه ی مایه های تهدید حالا نقش شده روی صفحه. کلمات موفق شدن. و بعدش آرامشی هرچند غمگین ولی بی خطر، گاهی همراه با اشک، گاهی همراه با1مدل خستگی دردناک وحشتناک اما همچنان بی خطر، و دیگه خطری نیست. اطراف و اطرافیان در امنیت هستن. کلمه ها همه چیز رو کنترلش کردن! و همه چیز تا دفعه ی بعد امن و آرومه. خدایا ممنونم که اجازه دادی من بتونم بنویسم. پیش از این واقعا تصوری از ارزشش نداشتم ولی الان دارم. خدایا ممنونم که بیگانگی با کلمات جزو مجازاتم نشد! لطفا این نعمت رو ازم نگیرش! لطفا!
نوشته ی امروزم شبیه مال قهرمان داستانی که دارم میخونم شده. کریستوفر پسر متفاوتیه. نمیدونم کم‌توان ذهنیه یا اوتیسم. راستی املاش چه جوریه؟ اوتیسم؟ اتیسم؟ اصلا کلمه اش چه مدلی درسته؟ اوتیست؟ اتیست؟ . . . خیر سرم وسط این مدل موارد دارم میلولم. خب. بلدش نیستم. همینه که هست. به جهنم!
دیشب، دیروز، خدایا منو ببخش ولی،من زورم نمیرسه زمانهایی که بهم خوش میگذره کاری کنم که خوش نگذره. دلم هم نخواست تلاش کنم که اون مدلی باشم. داشت خوش میگذشت. خیلی خیلی خیلی زیاد. خودم رو ول کردم. اجازه دادم خیلی خیلی خیلی زیاد خوش بگذره بهم. گوش کردم و گوش کردم و حس کردم و باز بیشتر و بیشتر حس کردم و بعدش خوابم برد. من توان تصور کردنم رو هم دوست دارم. خدایا چه قدر من نعمتهای خوبی دارم! واسه چی تا امروز حسش نکرده بودم؟ من واقعا ثروتمندم. راست میگم! من میتونم چیزی رو چنان تصور کنم که جمودش رو با دست های تصورم لمس کنم. کافیه1چیزی بهم بگی. مثلا دیروز مرضیه میگفت دارم بیسکویت میخورم و کلفتی و مدل بیسکویتش رو واسم توضیح داد. به خدا قشنگ میتونستم حجم بیسکویتش رو توی کف دستم تصور کنم. انگار اگر مشتم رو می بستم بیسکویت توی دستم بود. توهم نمیزنم فقط تصور میکنم. یعنی میدونم هیچ چی کف دستم نیست. واقعیت و خیال رو عوضی نمیگیرم. فقط اگر خودم بخوام میتونم فیتیله ی تصورم رو بکشم بالا. اونقدر بالا که خنکای جنس کاغذ بیسکویت رو روی انگشت هام حس کنم. اون رو حس میکنم در حالی که میدونم این واقعی نیست و من بیسکویت ندارم. اینکه چقدر1چیزی رو واضح تصور کنم دست خودمه. من همه چیز رو تصور و حتی در مواردی که دلم بخواد اونها رو حس میکنم اگر بخوام. اگر بخوام! البته این امکان وجود داره که اشتباه باشن. مثلا اگر بیسکویت مرضیه رو واقعا لمس کنم بفهمم که با تصورم متفاوته. ولی اصل اینکه من در اون لحظه میتونستم چیزی که از اون بیسکویت در نظرم بود و با هر وضوحی که دلم میخواست احساس کنم. اندازه، جرم، نوع بسته، و حتی مزه اش. داره قلقش بیشتر و بیشتر دستم میاد. گاهی منفی هاش از دستم در میرفتن و از کنترلم خارج میشدن و اذیتم میکردن. نمیتونستم صفحه ی سیاه و قرمز رو جمعش کنم. خیلی بد بود خیلی. الان خیلی بهتر شده. دارم دوباره بهش مسلط میشم. حالا خیلی بهتر میتونم صفحه های تاریک رو جمعشون کنم. بعدش اون ها بسته میشن و میتونم وضوحشون رو تاریک و تاریک و تاریک و محو کنم. بعدش اون ها دیگه نمیتونن تصورم رو خراش بدن و اذیتم کنن. و در نتیجه سردرد و گیجی میره. لازم نمیشه فرار کنم. لازمم نمیشه1راه در رو به جهان ناآگاهی بخوام. زمانهای گذشته لازمم میشد. در میرفتم. هر جا که میشد. به داخل لیوانم یا وسط مه سفید که بدجوری واسم خطرناکه. مأمور خدا حسابی هشدار داده بود که طرفش نرو! بعد از96دیگه خیلی خیلی کم طرفش رفتم ولی هر دفعه که رفتم به شدت حالم منفی شد و1بار نزدیک بود از خاک پروازم بده! تعجب نکن! تب ندارم. پرت هم نمیگم. بیدارم. حواسم هست. دلم میخواد هرچی توی سرم میاد بنویسم. خیالم نیست کسی مطلبم رو نمیگیره. اصلا این زمان این مدلی نوشتن دلم میخواد. سایت خودمه! ولی این یکی رو باید توضیحش بدم. من توهم نزدم. مأمور خدا رو واقعا دیدم. سخت نیست. چشم هات رو باز کنی تو هم میبینیشون. خیلی زیادن. بین ما میچرخن. مأمور خدا پستچی محله ی خودته که در میزنه و بسته ی پستیت رو واست میاره که به شدت لازمش داشتی و اگر نمیرسید خدا میدونه چی میشد. مأمور خدا بازرسیه که1دفعه میاد به محل کار تو و1چیز خیلی مهمی رو واست عوض میکنه. مأمور خدا ناشناسیه که حواست نیست از کی اینهمه آشنا شده واست و1زمانی که حواست نیست دستت رو میگیره و از لب1پرتگاه خیلی بلند میکشدت عقب و به خودت که میایی میبینی متعهد شدی که دیگه هرگز در جاده های دود گرفته و روی لبه ی پرتگاه های سیاه خوابگردی نکنی. مأمور خدا خود تویی زمانی که1نفر رو از1فعل بد، از1اتفاق بد، از1نتیجه ی وحشتناک نجاتش میدی و طرف شاید هرگز متوجه نشه که چی از سرش گذشته. میبینی؟ مأمورهای خدا رو میشه خیلی راحت ببینیم. و من دیدمش. مأمور خدا سفید پوشیده بود و به زبونی که من در عید96چندان نمیفهمیدمش ولی در آخر تابستون97کمی بیشتر ازش سرم میشد با صدایی که لبخند رضایتی عمیق درش موج میزد، اونقدر که من بدون دیدن هم میشد که از حس اون امواج عمیق شیرینی1پایان خوش رو درک کنم و ازش لبریز بشم و از خوشی مورمورم بشه، باهام حرف میزد و بهم هشدار میداد که مواظب ناپرهیزیهام باشم. مأمور خدا رو دوست داشتم ولی باهاش موافق بودم که میگفت امیدوارم دیگه هرگز در این جهان نبینمت! نمیدونستم چی بگم. لبخند زدم. باید میگفتم من هم همینطور؟ بی ادبی نمیشد؟ باید میگفتم به امید دیدار؟ واقعا درست بود؟ مأمور خدا کسی بود که من واقعا دلم میخواست و واقعا دلم نمیخواست که دیگه در جهانه خاکی ببینمش. هیچ زمانی در عمرم این مدلی بین2تا حس پرس نشده بودم. مأمور خدا فهمید و خندید. گوش راستم رو گرفت و گفت:
-تو از اون افرادی هستی که من از کشیدن گوششون لذت میبرم.
ولی بعدش تردید کرد. دستش شل شد. گوش راستم رو ول کرد و اون یکی گوشم رو گرفت. باز خندید و شادتر از هر زمان دیگه ای که میشناختمش گفت.
-البته این یکی گوش رو ترجیح میدم.
بعدش گوش چپم که توی دستش بود رو آروم کشید.
مأمور خدا درست میگفت. کاش دیگه در جهان خاکی نبینمش. ولی بدجوری دلم میخواد اون طرف ببینمش. میدونی؟ من دلم بهشت میخواد. این رو خیلی گفتم. دلم میخواد بهشت من خیلی شلوغ نباشه. فقط1دسته از اونهایی که خیلی دوست دارم همیشه دستم بهشون برسه اونجا باشن. دلم میخواد مأمور خدا هم با اون پوشش سفیدش که من خیلی لمس کردم ولی هرگز ندیدم، برای همیشه اونجا باشه. دلم میخواد همیشه اونجا داخل بهشت ببینمش که داره همونجوری که خودش میگفت همیشه دلش میخواد، آوازهای زبون عِبری ملایمش رو با صدای شاد میخونه و پرنده و گل نگه میداره و زمانی که مدت طولانی به آوازش گوش میدم گوشم رو بگیره و بگه تو از اون هایی هستی که از کشیدن گوششون لذت میبرم. البته گوش چپ. چه قدر دلم بهشت میخواد! بهشتی پر از هوای بهار. قطره های مهربون آسمونی که میبارن و اعماق روحم رو نوازش میکنن. بوی نسیم بارونخورده و خاک خیس که قاطی هم شدن. صدای رودخونه. آواز جیرجیرک های شب های تابستون. نسیم عطری. ستاره هایی که میتونم1مشت ازشون رو بردارم و بریزم توی لیوان چاییم. درختهای پرشکوفه ی گردو و توت سفید و بهار نارنج تا همیشه در حال و هوای اردیبهشت. چمن نرم. پرنده های شلوغ. طلوعهای بی وصف صبحهای بهشتی. خونواده ام منهای منفی بینی ها و دلواپسی های عجیب و غریبشون. مأمور خدا. و، . . . و چندتا دیگه از مأمورهای خدا که دلم بدجوری حضورشون رو اونجا میخواد. و خود خدا که همیشه در همون نزدیکیه. اصلا باهامونه. گاهی میاد و میشینه کنارمون و باهامون میگه و میخنده و یکی از لیوانهای شفاف چاییهای ستاره نشونمون رو همراهمون میخوره و میگه آخ که اداره ی اینهمه کهکشان1طرف این زمین فسقلی1طرف. این آدمها هر کدومشون قد1کهکشان چرخش و گردش دارن. برم که دیرشون شد! باید فرشته ها رو بفرستم چندتا خرابی رو درست کنن تا صاحبشون خیلی دیرش نشده. چایی بعدی رو بدون من نخورید تا بیام! خدایا چه جنونه شیرینی! بدجوری میخوامش این رو! کاش بشه من برم بهشت! کاش بشه!
نوشته ام چه عجیب شد! سر و ته نداره ولی من دلم میخواد همینجوری نگهش دارم. دلم میخواد بزنمش اینجا. حتی بیشتر. دلم میخواد بفرستمش کسی بخونه. مثلا استاد یا هر کسی که میدونم زمان میده بهم که بگم و بعدش شاید نخودی به جنونم بخنده و بگه بیچاره ببین چه حالی میکنه با دیوونگی هاش ولی من خیالم نیست دلم میخواد بفرستم بخونه! هی! اگر حتی نیم درصد احتمالش باشه که من بعد از این جاده ی خاکیم بهشتم رو داشته باشم میتونم یک عمر از تصورش عشق کنم. خداجونم! اگر جسم داشتی بغلت میکردم اونقدر بوست میکردم و نق میزدم و قربون صدقه ات میرفتم که بگی خب بابا خب باشه میفرستمت بری همونجا که دلت میخواد ولی الان زوده حلش میکنیم به شرطی که تا داخل این جاده ای راست بری و درضمن هر دفعه خودت و اون جماعتی که گفتی و نگفتی واسه من چایی داشته باشید! خداجونم خیلی میخوامت. اگر1کوچولو هم منو بخوایی حله. چون اگر منو بخوایی دلت نمیاد من واسه همیشه از بهشتم جدا بمونم و بعد از اینکه جاده ی من اینجا تموم شد میفرستیم بهشت. من میدونم تو منو دوست داری. من نق زیاد میزنم عربده هم میزنم اخلاق هم ندارم ولی تو منو دوست داری. میدونم دوستم داری. بگو که درست میگم. کاش بشه امروز بهم بگی! اونقدر دلم میخواد این گفتن رو که فقط خودت میدونی چه قدر. خدایا بهشت! بعد از اینجا منو ببر بهشت! خدایا لطفا!
ساعت9و36دقیقه. باید برگردم روی خاک. به جهانه عقل. به دنیای قاعده و واقعیت و زمان. درس دارم. فردا کلاس. درضمن اون کپشن رو هم باید بنویسم. چاره ای نیست. باید بجنبم. دیر کردم. عمری اگر باشه باز میام. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «جنون با طعم بهشت!»

  1. مینا می‌گوید:

    چه قدر ناااااااااز بود این پست. واقعا عشق کردم از خوندنش. در ضمن شما به جز توانایی نوشتن خیلی تواناییهای دیگه دارین جدی میگم این تظاهر نیست. توانایی فهمیدن چیزهایی که بقیه نمیفهمن، توانایی گوش کردن، و یه توانایی عجیب برای پیش رفتن در جاده های سنگلاخ زندگی. شاید از نظر شما اینها هیچچیز نباشن، ولی من یکی که کلی با این ویژگیهای شما کیف میکنم، طبیعتا خودتون باید چندین و چند برابر من کیف کنید. تازه این یه گوشه خیلی کوچیک از تواناییهای شما بود. امیدوارم انرژیتون و رویاهاتون همیشه همینقدر مثبت باشن.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. دیگه یواش یواش داشتم آماده میشدم واسه پیدا کردنت جایزه بذارم. میگم موافقم من توانایی زیاد دارم. یکی از توانایی های خیلی بالام اینه که می تونم72ساعت کامل نق بزنم. بعدش بدون وقفه24ساعت دیگه هم نق بزنم و بعدش24ساعت دیگه و و و و و . . . . .آره من خیلی پررو ام گرفتاری ها به این سادگی زورشون نمیرسه از جاده پرتم کنن بیرون. یا باید بشه یا نشده خیلی باید نشد باشه که بیخیالش بشم. البته این خیلی جاها هم منفی بوده واسم. گاهی اگر اعلام انصراف بدی و خودت رو ول کنی دیگه لازم نیست خستگی حاصل از جنگ با سربالایی رو تحمل کنی. یا داستان تموم میشه یا از اونجا به بعد دیگه هیچ دردسری و هیچ ادامه ای و هیچ پایانی به عهده ی تو نیست. فشارش روی شونه هات نیست مسوولیتش هم همینطور. بعدش میشه که در1جای امن که دست گیرها بهت نمیرسه چشم هات رو بذاری روی هم و خیالت به چیزی نباشه. و من نکردم. هنوز هم خیالش رو ندارم. می بینی؟ خیره سر تر از خودم فقط خودمم. ولی توانایی نق زدنم رو بیشتر دوست دارم گاهی واقعا جواب میده و چه جواب هایی! مواظب خودت باش مینای عزیز. از منظره ها تصویر بکش و برای مبادا نگهشون دار. من رفتم درس بخونم و فحش بدم!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    ببین اینقده نگو سایت من سایت من
    کجا سایت توه میشه راحت انداختت بیرون و بهت خندید
    من دشمنتم و میگن حرف حقیقتو باید از دشمن شنید دشمن آدمو میگریونه
    تو هیچی بلد نیستی بگی هیچی بلد نیستی بنویسی فقط نق فقط نق
    حالا یه وقت هوس پرواز میکنی نق میزنی
    میشود پرواااز کرد
    میشود نمیدونم چی چی
    یه وقت هوس نق زدن میزنه به سر مبارک و همه ازت فرارین میشینی مینویسی
    من درس دارم تو کجایی عزیز!
    من آرامش ندارم تو چی عزیز! و الی آخر
    بعد میری یقه بابا شریف بیچاره رو میگیری که چی من چیزی بذهنم نرسید بگم و اشک ملتو درمیاری بابا شریفو میکشی
    یا چون خودت مشکل داری یه پرنده یک بال رو میسازی و آخرشم تو برزخ ولش میکنی نمیگی عاقبت اون بیچاره چی شد
    خوب خودت دقیقا بگو کجای اینا نوشته درست حسابی بود
    ببین نبود
    تو هیچی بلد نیستی تو مغروری تو از خود راضی هستی و فقط دوست داری بقیه بگن پرپری تو اینی و اونی تا بقول خودت پرواااز کنی تا ناکجاآباد
    آخیش اینم از حالگیری امروز بریم ببینیم دیگه چیا گفتی

    • پریسا می‌گوید:

      وووووویییییییی اینجا رو خخخوووووووو اینهمه تعریف از خودم اینجاست ایول خوشمان آمد خخخخخ به جانه خودم مدتها بود کسی اینهمه ازم تعریف نکرده بود داشتم یواش یواش احساس عقده های نیم روانی می کردم. نخیر خیلی هم خوبم خیلی هم بلدم اصلا دلم می خواد که دلم بخواد هر دفعه بنویسم میشود نمیشود پرواز میخوام بهشت میخوام نق هم دلم می خواد هر زمان که دلم میخواد بزنم اون بابا شریف رو هم نگو خدایی هر زمان خودم میخونم هر دفعه هر دفعه گریه ی خودم درمیاد خب به من چه چیکار می کردم بنده خدا فوت کرد تقصیر من نبودش که اون کفتره هم حقش بود می خواست خوشی و آرامش خونش روی اون درخته نزنه به سرش بخواد رکورد خریت رو بزنه آخه موجود این مدلی میشه مگه می خواست بشینه زندگیش رو کنه منو هم با102تا بخش طولانی جفنگ نچرخونه داخل1جنگل پر از جک و جونور حالا همونجایی که هست بمونه تا حالش جا بیاد تازه الان دلم می خواد باز نامه بنویسم بگم من دلم می خواد این دشمن عزیز رو دستم برسه بزنم نصفش کنم تو چی عزیز من می خوام1چیزی پرت کنم بهش تو چی عزیز من می خوام بزنم توی دماغش دنگی صدا کنه تو چی عزیز و ازینا بعدش هم هی نق بزنم هی نق بزنم خیلی هم خوب چیز می نویسم خیلی هم سایت خودمه خیلی هم میزنم کج می کنم هر کسی بهم بخنده رو. آخیش خوش گذشت خخخ. گاهی دلم مشت بازی می خواد. می دونی ابراهیم خیلی زمانه زیادی آرومم. دستم نمی رسه بزنم1دعوایی مشت و چنگول و پنجولی چیزی خلاصه خواستی بیا من بزنم پرس کنمت اینقدر خوبه! هی دشمن عزیز! مواظب خودت باش. این دردسرها باید از رو برن. واسه شبیه های ما که اونهمه بلا سرمون اومد و ازشون گذشتیم افت داره اگر واسه خاطر1توفان زپرتی چپه بشیم. سلامت بمون تا خودم بزنم نصفت کنم آفرین!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *