کاش تمومش کنن!

ظهر5شنبه. تیمتاک. عاقبت کانال بسته. این روزها همیشه کسی اونجاست یعنی اینجاست. این دفعه هم اگر چند ثانیه دیر میکردم کسی اینجا بود و الان1خورده طول میکشه که مهربون باشم و بزنم بیرون تا1کسی ها بتونن وارد بشن و هرچی میخوان گوش کنن. نت برداری های کلاس شنبه. با بچه ها1کتاب زبان متفرقه پر از تمرین رو شروع کردیم. بچه ها همتشون حرف نداره. کاش میتونستم شبیهشون باشم! باید بیشتر سعی کنم.
دوباره رفتم جنگل. تا بخش18بیشتر نتونستم. باید بتونم درستش کنم. باید ببرمش سر کلاس استاد بلکه به جایی برسونمش. باید بتونم ولی نمیتونم. استاد تمام جمله ها رو تمام دلیل ها رو جراحی میکنه و من واقعا در خودم نمیبینم اونهمه توصیف و توضیح رو. به نظرم به50نرسیده1چیزیم میشه. یا سکته میکنم یا دق. نمیتونم. خدایا نمیتونم!
به شدت در التهاب آتیش تغییرم و نمیشه. همه چیز قفل شده و من نمیفهمم واسه چی از اطرافم حرصی میشم. خب تقصیر اون ها چیه که کرونا زده به سرش و من اونقدر میترسم که جرأت نمیکنم حتی یواشکی از اینجا بزنم بیرون و به کسی هم نگم که دلواپس نشن؟ این ترس خودمه. از تصور اینکه ویروس رو بیارم داخل امنیت اینجا، جایی که مادرم رفت و آمد میکنه، وایی خدا! از تصورش تمام روحم انگار منجمد میشه. خدایا خودت به خیر کن!
با تمام جونم در حال تلاشم تا روی اون امضای سرخ بمونم. گاهی بدجوری سخت میشه. گاهی به ناممکن میزنه ولی نمیشه جایی بگم. شاید حتی اینجا هم مجاز نباشم که بگم ولی از تحملم بالاتر میره گاهی. نفسم میگیره گاهی. توانم ته میکشه گاهی. حس میکنم جونم تا آخرین حد ظرفیتش بالا میاد گاهی. سعی میکنم. سعی میکنم. بدجوری سخت میشه گاهی. خدایا کاش، … خدایا کمکم کن!
دلم میخواد هرچه سریعتر داستان این فرم و نمره های بچه های واتس تموم بشه. خیلی ازم زمان نمیبره ولی نگرانم که مبادا حقی ازشون بمونه روی شونه هام. آخه از دست من چی برمیاد؟
برای سومین بار پیج اینستام رو زدم. اون2تای دیگه رو ول کردم باطل بشن. دارم سعی میکنم با این یکی کنار بیام که لازم نشه ولش کنم. نرگسی و مرضیه واسم عکس های برچسب دار فرستادن که متنهای کوچولوم رو بزنم سرشون و پستشون کنم تا دستم راه بی افته. هنوز لایک و کامنت رو بلد نیستم. اون زمانها که پیج اول رو ول نکرده بودم انگار1چیزهایی بلد بودم. الان بلد نیستم. اولا اون چیزها یادم رفته دوما انگار عوض شده. هی! میخوام لایک کنم! چه جوریه این؟ این وسط1سری ملت رو درک نمیکنم. پیج من واقعا هیچ چی نداره. نه عکس نه اسم و رسم درست درمون و نه حتی پست حسابی. بعدش تا زدمش1دسته آدم اومدن فالو کردنش. آخه عزیز من تو اصلا میدونی چیچی رو میذاری توی لیستت؟ به چه دردت میخوره؟ من خودم به این سادگی لیستم رو گسترش نمیدم. البته این مدلِ آدم ها ایرادی نداره واسه خودشون مدلیه فقط من نمیفهممش. آخه وایستا ببین چیچی رو برمیداری! بیخیال همه که نباید هم رو بفهمن! بذار من درکشون نکنم!
بارون میاد. آخ چه میچسبید الان بری، … اه بسه!
یک فروند مقاله مونده روی دستم که هنوز شروع نکردم به ترجمه کردنش. یک چیزی بگم؟ حسش نیست. خب آخه من هر مدلی میچرخم باز گیر دارم و، … وایی خدایا!
مادرم بیشتر از خودم مشتاقه که من1کاری در رابطه با زبان پیدا کنم. اطرافیانم الان بالای صد باره که هی تحلیل میکنن که این الان دیگه از زبان لذت میبره و دوستش داره. زمانی که این رو میشنوم چنان عصبانی میشم که دلم میخواد1چیز واقعا تند بگم. نمیشه. هم مهمونن هم محترم. ولی به شدت بدم میاد که کسی خودم رو اون مدلی که تصور خودشه تحلیل میکنه. واقعیتِ لعنتی اینه که من هیچ زمانی زبان رو دوست نداشتم. من بعد از قصه عشقم و میلم و خواسته ام فقط1زندگی معمولی بی ماجرا بود. با هنر و آشپزی و خرجهای کوچیک و مسخره واسه دلم و گردش های بی محتوا و عادی. این لعنتی رو شروع کردم واسه وظیفه ای که داشتم. ادامه دادم و با مخ رفتم توی دیوار بنبست آیلتس. بعد از اون اسفند کزایی همچنان ادامه اش دادم همچنان به خاطر وظیفه. از همه چیزم بریدم. جسمم نفله شد. روحم از چیزی که بود بیمارتر شد. همچنان ادامه دادم. رسما3سال لعنتی تمام شکنجه شدم. هم جسمی هم روحی. واقعا بد بود. وحشتناک بود. الان هم هیچ چی به هیچ چی. هنوز دارم ادامه میدم واسه خاطر هیچ چی. هیچ چی در پایان این خط نیست. شاید تا آخر عمرم چیزی عوض نشه. اون زمان این ها میان میگن حالا دیگه دوستش داره. واقعا کاش دیگه در حضور من این رو نگن میترسم1زمانی عاقبت تحملم تموم بشه و حرفی بزنم که ابدا جایز نیست. باز من عصبانی شدم!
پرهیزهای کم تأثیرم کلافه ام کردن. من اثرش رو حس میکنم ولی خیلی یواشه و ترازو هم کمکی نمیکنه که حسم مثبت بشه. امروز دنده ام کجه ها خخخ!
چه سرده! من نباید اینجا باشم. باید نت برداری های این هفته رو تموم کنم و فردا شروع کنم بخونم واسه شنبه. برم بنویسمشون. حس و زمانش باشه باید1دوش بگیرم. زمانش که جور میشه اگر من اینهمه وا رفته نباشم! خدایا این، … اه!
اوه ساعت1شد درسم موند حس نوشتن هم دیگه نیست من رفتم!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «کاش تمومش کنن!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام بعضی وقتا یه چیزایی میگی آدم توش فرو میره تا گردن
    آخه تو کی دندت راست بوده که حالا و اون روز و امروز و دیروز کج شده باشه
    یه چی میگیااا
    انستا رو یادش میگیری خیالت تخت
    هی پنجاه کجا بود تو هشتاد رو باید بری و پیشبینی من باید جور دراد وگرنه من میدونم و تو
    پریسا گاهی وقتا یه چیزایی رو دوست نداریم حتی ازش بیزاریم اما چاره ای نیست ادامه میدیم و پیش میریم دقیقا عین همون زبان خوندن تو
    مردم همیشه از دید خودشون به زندگی بقیه نگاه میکنن
    شک نکن اگه تو اون چیز تند رو هم بیخیال مهمون بودنشون بزنی شروع میکنن به دلیل و برهان آوردن جوری که حتی خودتم دهنت بسته میشه و به جایی میرسونن که میگی حق با شماست من اشتباه کردم خخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. چه بدجنسه گاهی هم پیش میاد که من دنده هام راست باشن. زمان هاش نادره ولی موجوده. شاید هم نیست ولی ، … هوممم. نمیدونم. اینستا رو1کوچولو بلدش شدم البته خیلی کم. فقط پست بذارم و پست لایک کنم و دیگه نمیدونم چیچی. این ملت هم، … چی بگم. خدا حفظشون کنه ولی کاش1خورده، … اوه همکلاسی های کلاس تیمتاکم اومدن من رفتم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *