واسه چی امروز شروع نمیشه؟!

صبح3شنبه. داخل امروز1چیز عجیبی هست. اینکه شروع نمیشه. ساعت از9گذشته ولی امروز شروع نمیشه! نمیتونم توضیحش بدم. نمیشه من بلند شم و همراه صبح حرکت کنم شبیه همیشه. داخل تخت نیستم. بلند شدم موهام رو شونه زدم1چیزی هم خوردم الان نشستم سر درسم ولی حس میکنم امروز شروع نشده. داره پیش میره بدون اینکه شروع شده باشه. به جهنم که توضیحاتم گویا نیست. امروز شروع نمیشه همین بسه!
به خاطر شهادت امام علی همه جا تعطیله. سکوت اون بیرون عجیبه و نمیدونم واسه چی حس میکنم امروز از تعطیلات دیگه تعطیلتره. پس واسه چی باید کلاس اسکایپ من سر جاش باشه؟ هی! من هرچی این ها رو میخونم زبونم و ذهنم هم امروزشون رو شروع نکردن. خدایا امروز مخ من هم، … اون که همیشه تعطیله! ولی این تعطیلی فرق میکنه این، … خدایا چی میشد اگر همین لحظه معجزه های کوچولوت رو بروز بدی؟ زنگ گوشیم صدا کنه و بهم بگن کلاس امروز پر؟ آخه تمام هستی در اطرافم امروز تعطیله خدایی انصاف نیست. میگم تمام هستی یعنی تمامش. واقعا حس میکنم امروز کلا خود روز هم تعطیله. واسه چی نمیتونم این حس رو توضیحش بدم؟
دیروز1پیام داخل واتس داشتم که1چیزهایی در مورد آیلتس داخلش بود. همکلاسی قدیمم در کلاس های آیلتس میخواد استارتش رو بزنه. امیدوارم موفق باشه! آدم با ارزشیه. خیلی کمکم کرد. اون ترم وحشتناک که جزوه ها رو نداشتم. اونی که دم در کلاس1دفعه دیدمش و بعدش کلی ازش اینجا گفتم. خدایا این آدم رو نه به خاطر دعای من، که تصور نمیکنم خیلی پیشت معتبر باشه، بلکه به اعتبار مهربونی های خودش و اعتبار اینکه وسیله ی یک کمک خیلی بزرگ به یکی از مخلوقاتت که من باشم بوده حسابی خوشحالش کن لطفا. خلاصه اون از آیلتس میگفت و از من وضعیت مطالعاتم رو میپرسید. میخواد امتحان بده. من که نمیتونم! تحریم! خدایا! … بیخیال. خدایا شکرت!
بدجوری فکر پیدا کردن راه گشایش گاهی اذیتم میکنه. راهی نیست و من کلافه میشم. دلم1راه میخواد که از این دایره ی تنگ که هی دورش میچرخم بزنم بیرون البته نه هر تغییری. تغییر مثبت. خدایی نشه منفیش بیاد بعدش بگن مگه تو تغییر نمیخواستی؟ اوه این چی بود؟ یک صدای عجیبی از اون بیرون اومد انگار1چیز خیلی بزرگی رو دارن غلتش میدن. مثل اینکه تموم شد. به من چه که چی بود!
باید درس بخونم. دلم بخواد یا نخواد امروز کلاس دارم. امروزی که نمیدونم واسه چی شروع نمیشه. میگم نکنه من فوت کردم! داخل1قصه بود که قهرمانهاش نمیدونستن فوت کردن. جفت بودن و هی حرف میزدن و نمیدونستن زنده نیستن. عاقبت فهمیدن که1چیزی عوض شده. آقاهه به همسرش گفت ما مردیم. ما مردیم و این صدای کندن زمین که پیوسته میاد صدای بیل پسر باغبونه که داره روی قبرهامون گل میکاره. خدایا تصور کن من مرده باشم و خودم ندونم. هی! چه با حاله! مردن این مدلیه؟ بد هم نیست ها! داخل خونه ی خودم نشستم و خدا به داد کسی برسه که بخواد بیاد اینجا رو از خونوادم بخره و زندگی کنه.
پلک هام بدجوری دلشون نمیخواد باز بمونن. خوابم نمیاد فقط نمیتونم چشم هام رو باز نگه دارم. بسته که باشن انگار آرومتر هستن. شاید بدونم چی شدم. اوه خدا! حتی اینجا هم1سری موارد رو نمیشه نوشت. حتی به رمز. اه لعنت! پس واسه چی گوشیم زنگ نخورد؟ بزنید دیگه! بگید دیگه! امروز رو مرخصم کنید دیگه! جدی این وضعیت به کجا ختم میشه؟ هی زبان میخونم و هی میخونم و هی میخونم. الان داریم با بچه ها بیشتر هم میخونیم. بعدش چی؟ خدایا ببین وسط این بهشتی که زندگی میکنیم چی ها داریم میبینیم!
برای پیدا کردن شغل دوم بهم مراجعه به کسی پیشنهاد شد که فقط شنیدن اسمش بدون تفکر ناله ام رو از موجودیتم کشید بیرون. وایی خدا نمیرم اونجا! بنده خدا آدم بدی نیست ولی چیزه. من نمیرم. یعنی چیزه. ای بابا نمیخوام!
خدایا من باید بتونم این لعنتی ها رو واسه کلاس امروز حفظ کنم واسه چی اینهمه نمیتونم؟ خدایا خواهش میکنم. بگو بزنن این زنگه رو! من واقعا دلم امروز تعطیلی میخواد. امروز شروع نمیشه. واسه چی نمیشه؟ واسه چی نمیتونم شروعش کنم؟
پول دلم میخواد. تفریح دلم میخواد. تغییر مثبت دلم میخواد. فرار از این دایره ی لعنتی دلم میخواد. خدایا یک پایان خوش سریع و فوری دلم میخواد. خدایا نفسم گرفت از بس صدات زدم ببین منو دیگه!
خیلی چیزها دلم میخواد بنویسم که انگشتهام میگن حسش نیست. ذهنم هم میگه حسش نیست و زمان. زمان داره میره و من درس دارم. باید بجنبم. تا بعد!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *