چه سکوتی!

صبح جمعه. خونواده پخشن. مادر ییلاق و برادر و اهل بیتش سر زندگیشون. اینجا به شدت آرامه. نه صدایی نه حرکتی. آخیش! البته این دووم نداره و من میدونم. ولی لحظه رو عشقه. دیشب بعد از نمیدونم چند وقت رفتم بین بچه های تیمتاک. نتونستم بمونم. شلوغتر که شد در رفتم به1کانال خلوت. حس میکنم اگر1کوچولو دیگه سعی کنم1مورد جایگزین واسه این، … کاش سریعتر بتونم!
باید واسه فردا درس بخونم. الان میرم به خدا. حرف زدنم میاد. بمونم1خورده بعدا میرم سر درسم.
کلافه میشم. تقویت های محسوس و نامحسوس بنیان پرهیزهام رو زده درو کرده و حسابی خسته شدم. این مدلی پایین بیا نیستم باید بزنم در برم1جایی که دست کسی بهم نرسه. البته تقصیر کسی نیست بنده خداها حق دارن. نزدیک بود با اون مدل عجیب غریب پیشرویم خودم رو به کشتن بدم. این مشخص نشد تا هفته ی پیش که تاریک داشت می فرستادم بیمارستان. البته نمی فرستادها ولی، … به نظرم اگر دقیقا می فهمیدن چی داره میشه می فرستاد! چیزه. الان تموم شد کسی هم دقیق نفهمید چی داره میشه تا اومدن به خودشون بجنبن و درصد دلواپسیشون بره بالا شکر خدا حل شد رفت ولی خودمونیم خودم که فهمیدم چی داشت می شد! به کسی نگی ولی به خیر گذشت. خلاصه که من این مدلی باید خیر کاهش وزنم رو بزنم و هیچ خوشم نمیاد. کم شدن لرزش دستم و قویتر شدنم در انجام کارهای ظریف بهم حس مثبتی از جنس اعتماد به نفس میده. اگر میتونستم از شر این اضافات لعنتی هم خلاص بشم به شدت حس مثبتم می رفت بالا. به خدا من اراده اش رو دارم فقط این، … البته منهای این چند روز آخری که هرچی شوکوبیسکویت در اوکالا پیدا کردم خریدم و هی خوردم. روزهای سنگینی بودن. هنوز هم هستن. البته امروز دیگه خودم رو داخل اون کاکائوهای مزخرف خفه نکردم. این ها وحشتناکن. بیش از حد شیرین و حسابی چسبناک. ازینا دوست ندارم. جلوی اسم هاشون منفی زدم که دیگه بین سفارش هام نباشن.
اون جای خالی هنوز باعث میشه از شدت درموندگی پشت پلک هام حس گرمای مرطوبی کنم که هیچ موافقش نیستم. کی با گریه کردن کار من درست شده که این دومیش باشه! نباید اجازه می دادم. حالا که از دستم در رفته باید تا خراب تر نشده حلش کنم. حلش می کنم. قطعا حلش می کنم. چاره ی دیگه ای جز حلش هست مگه؟ در نهایت من کسی نیستم که از فشار این مدل موارد خودکشی کنم. حلش می کنم!
خیلی چیزم. چیزی نشده فقط، … من1سری تفریحات کوچیک و مسخره داشتم که گاهی انجامش می دادم. دیروز بعد از مدت ها رفتم که انجامش بدم. خب1خورده زمان داشتم دلم هم تفریح می خواست این شد که گفتم1کوچولو بد نگذره بهم. خلاصه کنم. شبیه غذای فاسد بیمارم کرد. نمی دونم واسه چی ولی ابدا خوش نگذشت که هیچ، چنان اذیتم کرد که امروز صبح به خودم که اومدم دیدم اخم هام توی هم رفته و دلم نمی خواد از تخت بیام بیرون. انگار روانم واسه چیز عوضی که به زور به خوردش داده بودم باهام قهر کرده بود. هنوز هم قهره. واسه چی این طوری شد؟ من که بدم نمی اومد؟ ولی این دفعه بدم اومد. خیلی هم بدم اومد. تا زمانی که این حس نکبت خاطرم باشه دیگه طرف اون تفریح مسخره ی لعنتی نمیرم. من طرفش نمیرم ولی واسه چی این اذیتم کرد؟ بیخیال نمی دونم کرد دیگه.
چه قدر عالیه که اینجا دلواپسی برچسب و دسته بندی ندارم! این حالت رو دوست دارم. دیگه حتی داخل وورد هم نمی برم. می نویسم داخل نت و می زنم اینجا. آخ جون!
واسه چی کامنت های ابراهیم هر دفعه میرن داخل صف انتظار؟ بلد نیستم گیرش رو پیدا کنم. باید به1کسی بگم. حسش نیست. حس خیلی چیزها نیست. از جمله کلاس CLC که اگر مدلم همین مدلی باشه1شنبه هم می چرخونمش و نمیرم. هیچ چی نشده فقط حسش نیست. شبیه خیلی موارد دیگه که حسشون نیست.
استاد کلاس اسکایپیم بهم گفته اگر بخوام دیگه می تونم مرخص بشم. میگه می تونم بدون اون ادامه بدم به شرط اینکه رها نکنم. گفتم من تایمم رو لازم دارم و می خوام همچنان بیام کلاس. مادرم حسابی خوشش میاد. خدایا استاد واسه کنفرانس شماره 5 فردا واسم منبع نفرستاد گفت می فرسته الان من باید چیکار کنم؟ پیام هم بهش دادم. اگر نفرسته باید خودم برم داخل اینترنت1چیزی گیر بیارم فردا ارائه بدم. من شبیه بز واینمیستم زمانش که شد بگم استاد منبع نداشتم چیزی حاضر نکردم. الان میرم1چیزی جور می کنم.
با بچه ها استارت شروع1کتاب زبان دیگه رو داریم می زنیم. من و مرضیه و نرگسی. شاید هم عاطفه. نمی دونم ولی ما3تا قطعا هستیم. منتظریم کتاب از رودکی برسه. کاش بجنبن! این2تا شبیه خودم هستن. زبان رو سفت و سخت چسبیدن. و البته خیلی سریعتر از من پیش میرن و حسابی ازم جلو می افتن. آخه اولا زبان رو دوست دارن، دوما از من جوون تر هستن، سوما درصد همتشون بالاتره. دیکته ی زبانم از فاجعه گذشته. خدایا چه مدلی درستش کنم؟
سال تحصیلی داره تموم میشه. یک سری فرم داخل واتس فرستادن که پر کنیم و من نمی تونم بخونمشون. موندم چه غلطی کنم. کسی هم تا این لحظه بهم گیر نداده. کاش نده! شاید لازم بشه1روزی برم مدرسه یا به1کسی نق بزنم که حالا من چیکار کنم. بیخیال هنوز که لازم نشده. ولی خودمونیم اینهمه هم داغون نیستم اگر واقعا بخوام1حرکتی بزنم. واسه چی نمی زنم؟
اینترنت زده به سرش. اینجا ایران است. به جهنم که ایران است! اه لعنتی! آشغاله کثافته لعنتی! به جهنم!
تردمیل! نمی تونم گیرهام رو باهاش به این سادگی رفع کنم. حسش نیست واسه کسی توضیحش بدم. حوصله ی درست کردنه دردسرهای مضاعف واسه خودم رو ندارم. کسی هم اگر دلواپس من بشه دردسر تسکینش با خودمه پس بیخیالش. من چم شده؟ اخلاق ندارم ها!
خدایا بسته زدن های همراه اول چه مدلی بود؟ واسه چی من همه چیز یادم میره؟ باید همه رو از اول بلد بشم. بچه ها کلی چیز بلدن که من در باغش هم نیستم. باید بلد بشم دسته کم اون اندازه که کارم راه بی افته. تاریخ اینترنت خونه هم باز یادم رفت تا کی بود. کجا نوشته بودمش؟ گندش بزنن!
اینترنتم فعلا وصل شده ولی اوکالا میگه شما به اینترنت دسترسی ندارید. واسه چی میگه؟ واسه چی همه چیز داخل این بهشت مدلش عجیبه؟ واسه چی من و1جمعیت گنده ی بیخیال گرفتار گیر کردیم اینجا؟ واسه چی؟
به شدت لازم دارم خودم رو با گرفتاری های دلچسب و زمانبری خفه کنم که بهم اجازه ی فکر کردن به1چیزهایی رو نده! گاهی تحملش واقعا سخت میشه. اذیتم می کنه. این چی بود که روی مخ نداشته ام آوار شد؟ اه مسخره!
به نظرم بسه باقی باشه واسه بعد. برم سر درسم. دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *