یک جای خالی.

صبح3شنبه. بعد از مدتها الان اینجا تنهام. از دیشب تنهام. امروز کلاس دارم. درس میخونم. خونواده دردسرهای ناجوری داشتن که تمام اون هفته رو، روان خودشون رو، و البته موجودیت منو پوشش داد و خدایا میشه لطف کنی مواظبشون باشی که دیگه گرفتار نشن؟ الان در آرامش بعد از توفان به سر میبرم و دعا میکنم این آرامش هرچی بیشتر طول بکشه. کاش بشه! اینترنت داغونه. حتی حس ندارم فحش بدم. خدایا واقعا که! اینهمه جا روی کره ی خاکیت بود تو باید1مشت آدم که ما باشیم رو مینداختی وسط این جهنم دره و، … میگم این جهنمت قانونی قاعده ای، … معمولا ما به بالادستیهامون جواب پس میدیم. مأمورهای جهنمت هم که کلا از هر مدل جوابی مرخصشون کردی و ظاهرا گفتی این جماعت مال خودتون راحت باشید. دستت درد نکنه. لابد دلت این مدلی خواسته. از سر رضایت نیست که خفه خون گرفتم. حسش نیست. حس تقاضا و اعتراض و حتی عربده نیست. به جهنم! کاش امروز کلاس نداشتم! تنبل نیستم. شاید هم هستم. حس عجیبی دارم. با خودم میگفتم این اوضاع که آرومتر بشه، … ولی الان اوضاع آرومه و من هیچ چی دلم نمیخواد. شاید هم بخواد ولی ابدا حس و حوصله واسه انجامش نیست. طولش ندم. به طرز بسیار شدیدی حس میکنم1چیزی جاش خالیه. نمیتونم توضیحش بدم. نمیدونم اون1چیزی چی میتونه باشه. فقط حس میکنم1جای خیلی بزرگی خالیه و این فضای خالی هم خیلی بزرگ و هم خیلی عمیق و هم خیلی سیاهه. اذیتم میکنه. نمیفهمم چی باید جاش بذارم. مثل زمانیه که دندونت رو میکشی. جاش خالی میشه و هرچند به چشم نمیاد ولی اذیت میکنه. از خونریزیش کلافه میشی. درد داری. خسته ای. ولی مشخص نیست چته. فقط اذیتت میکنه. داخل دهنت1گاز فرو میکنی تا جای خالی رو پر کنه و فشارش میدی. اونقدر گازش میگیری که روی اون جای خالی فشار بیاره و حس کنی1چیزی داخل اون جای خالی رو پر کرده ولی میبینی که رفته رفته اون گاز هم خیس میشه و مزه ی خون میگیره و به تهوع میندازدت. درش میاری. دورش میندازی. و باز اون جای خالی هست. حتی محسوستر از دفعه ی پیش. باز خونریزی و باز حس اینکه1چیزی باید اونجا باشه و نیست. انگار بهت سیخونک میزنه و میگه من هستم. به چشم کسی نمیام ولی همیشه باهاتم و تو نمیتونی هیچ طوری منو ندید بگیری چون حتی زمانهایی که زبونت رو نمیچرخونی باز من اونجام و تو احساسم میکنی. و تو احساسش میکنی. حتی نمیتونی کلافه بشی. هیچ راهی نیست جز اینکه صبر کنی تا واست عادی بشه. اما عادی نمیشه و تو دیگه حتی حس نداری معترض باشی. این جای خالی رو حس میکنم. تلخ، تاریک، عمیق، احساسش میکنم. هیچ طوری نمیتونم خلاص بشم از دستش. اون هست. حتی زمانی که زبونم رو واسه نق زدن نمیچرخونم. اون اونجاست. درست در جایی که نباید باشه و داره به شدت اذیتم میکنه. نمیتونم. خفه میشم. باید با1کسی حرف بزنم. دیگه نمیتونم تحملش کنم. نمیتونم. بذار موجه نباشم باید بگم. باید به1کسی بگم. باید حرف بزنم. باید با1کسی حرف بزنم! دیگه نمیتونم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «یک جای خالی.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    جاهای خالی پر نشده لعنتی
    اینا هستن پریسا
    یه کس یه چی و حتی میتونه یه حس کزایی باشه
    ولی هست و بقول خودت راه چاره نداره
    جهنم بنظرم خیلی بهتر از این روزای کره خاکیه
    چه فیلمها از آدمایی که گوشه خیابونا از درد و نفس تنگی میافتن و بقیه از ترس اینکه مثل اون نشن از کنارش میگذرن و طرف مدتی بال بال میزنه بعد تموم
    یعنی چی به سرمون اومده پریسا
    و قراره تا کجا این ماجرا ادامه پیدا کنه
    کاش تموم شه کاش
    من خیلی خستم دیگه واقعا خستم

    • پریسا می‌گوید:

      چه گویم رفیق از هوای خاکستری که اینجا، چه غمناک، بر آسمان دلهامان درد می‌پاشد! دلتنگم بر مزار خاطرات. چه دلتنگم رفیق! ای کاش این کابوس را پایان بود!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *