1جورهایی امن ولی فقط1جورهایی!

اطراف ظهر شنبه. درسهای کلاس امروز. وووییی! این تاریکه دیوونه هفته ی پیش زد از بیخ افقیم کرد! اولش کلا نبود و بعدش به شدت نامحسوس بود و خیال کردم که دیگه یواش یواش، … ظاهرا نظم موجودیتم از این تعبیر بهش بر خورد و چنان اعلام موجودیتی کرد که کم مونده بود پدرم رو دربیاره. الان از تونل زدم بیرون ولی هنوز زمانی که میخوام حرکت تند بزنم بد نیست دستم به1تکیه گاه مطمئن نزدیک باشه. شروع مصرف سری مجدد قرصهای خونساز محتمل بود و این احتماله داشت میرفت بالا که شکر خدا تاریک رضایت داد و تقریبا دست از اعلام موجودیت برداشت و البته ازم تعهد امضادار گرفت که تا10سال دیگه ابدا در مورد تموم شدنش تصور باطل نکنم و بنده ی سرابیخ تقصیر هم با امضای سرخ1فروند غلط کردم نامه از تصویر این تصور باطل در ذهن بی در و پیکرم انصراف دادم و نتیجه اینکه فعلا از این طرف امنه. البته فقط از این طرف. اطرافم دردسرهای نیمه درست و نیمه سراب داره موج میزنه و حال اطرافیانم رو گرفته و اونها هم بدون اینکه بدونن در گرفتن حال بنده حسابی فعال بودن و هنوز هستن و من همچنان در تقویت و حفظ حصارهای دفاعی اطرافم در تلاشم. و همچنان ووویییییی!
باید امروز کلاسه رو هر طور شده آبرومند سپری کنم بلکه امشب بشه1ستاره گیر بیارم. از این بازی خوشم میاد. خیالم نیست کسی دوستش داره یا نه. من دوستش دارم. هی ستاره ها! یوهو! لطفا1چشمک بزنید ببینم کوشید؟
داخل تیمتاک و محله هرگز از این ناپدیدتر و بی بخارتر ظاهر نشده بودم. به خدا نمیبینم در خودم. این رو نمیتونم توضیحش بدم. بلد نیستم در این مورد متقاعد کننده باشم. نه حرصی شدم نه دلگیرم از چیزی فقط به طرز بسیار بسیار تلخی خسته ام. دیگه اون فضا رو به شدت با خودم بیگانه حس میکنم. به نظرم هیچ نشونه ی آشنایی اون اطراف نمیبینم. آخرین جرقه های نشونه های آشنا هم انگار دارن محو میشن. شاید به خاطر موج سیاه و به خاطر تاریک که جفتی به مدت2هفته ی پشت سر هم زدن پدرم رو درآوردن حسم اینه ولی واقعا هیچ درمونی فعلا واسش نمیبینم. حس و حال توضیح و توجیه و جنگ هم نمیبینم. بهم میگن اینجا درس بخون میگم خب باشه. بعدش چند روز میخونم باز میرم1جایی که هیچ کجا نیست و باز بهم میگن کجا رفتی بیا اینجا درس بخون باز میگم باشه و باز بعد از چند روز دیگه غیبم میزنه میرم ناکجا و خخخ بذار باشه عاقبت اونهایی که میگن خسته میشن و دیگه نمیگن. یا بیشتر از الان گرفتار گرفتاری های پیشرونده ی این روزهاشون میشن، یا از دست من خسته میشن و یا میگن بذار از راه ساده تر بریم و این هم بذار واسه خودش در نهانگاه بمونه شاید1زمانی بخواد و بیاد بیرون و نیومد هم نیومد به جهنم. هرچی بگن رو بیخیال. من در خودم نمیبینم بخوام عوضش کنم. فقط کسی اذیت نشه واسه من بسه. هی! واسه چی من این طوری شدم؟
میگم بد نیست من خونآشام بشم مستقیم خون بنوشم بلکه این کمخونی مسخره دست از سرم برداره. اصلا مایل به شروع1دوره قرصی کزایی دیگه نیستم. خدا رو شکر که فعلا نیمه منتفی شده وگرنه هیچ خوشم نمی اومد! هرچی هم پیشتر میرم این بیشتر ظاهر میشه و حالم رو میگیره. آخه یعنی این قواره ی به این بزرگی قد کفایت خون نباید داشته باشه؟ مگه میشه؟ خوشم نمیاد! گندش بزنن! ووووییییی!
دلم میخواد باز وراجی کنم ولی دیرم شده. باید درس بخونم. خدایا ستاره میخوام. راستی این هفته هم به احتمال قریب به یقین کلاس هنر پر! بیخیالش اون بیرون بد ویروسی شده. من هم که هنوز مهره و طرحهای عجیب غریب دارم واسه زدن. این هم بذار بسته بمونه. ولی زبان! کلاس! اسکایپ! امروز! اوه درسم! وایی خداجان دیرم شد! من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *